X
تبلیغات
رایتل
Untitled Document
X
تبلیغات
رایتل
https://telegram.me/deklamehayepirbadian .کانال تلگرام

دکلمه های رضا پیربادیان

Email: pirbadian@gmail.com
جمعه 25 بهمن‌ماه سال 1392

چرا تنها تو؟-نزار قبانی -دکلمه رضا پیربادیان

چرا تو؟

چرا تنها تو؟

چرا تنها تو از میان زنان

هندسه حیات مرا در هم می ریزی

پا برهنه به جهان کوچکم وارد می شوی

در را می بندی و من

اعتراضی نمی کنم؟

چرا تنها تورا دوست می دارم و می خواهم؟

می گذارم بر مژه هایم بنشینی و

ورق بازی کنی

و اعتراضی نمی کنم؟

چرا زمان را خط باطل می زنی و

هر حرکتی را به سکون وا می داری؟

تمام زنان را می کشی در درون من

و اعتراضی نمی کنم!

چرا از میان تمامی زنان

کلید شهر مطلایم را به تو می دهم؟

شهری که دروازه هایش

بر هر ماجراجویی بسته است

و هیچ زنی

پرچمی سفید را بر برج هایش ندیده!

به سربازان دستور می دهم

با مارش به استقبالت بیایند

و مقابل چشم تمام ساکنان

در میان آوای ناقوس ها با تو عهد می بندم!

شاه زاده ی تمام زندگی من!

ترجمه یغما گلرویی






دانلود با لینک مستقیم

برچسب‌ها: نزار قبانی، شعر خارجی
یکشنبه 20 بهمن‌ماه سال 1392

شاتقی، زندانی دختر عمو طاووس-مهدی اخوان ثالث-دکلمه رضا پیربادیان

« زندگی با ماجراهای فراوانش
ظاهری دارد به سان بیشه ای بغرنج و در هم باف
ماجراها گونه گون و رنگ وارنگ ست؛
چیست اما ساده تر از این ، که در باطن
تارو پود هیچی و پوچی هم آهنگ است؟
ماجرای زندگی آیا
جز مشقت های شوقی توامان با زجر
اختیارش هم عنان با جبر،
بسترش بر بعد فرار و مه آلود زمان لغزان
در فضای کشف پوچ ماجراها، چیست؟
من بگویم، یا تو می گویی هیچ جز این نیست؟»
تو بگویی یا نگویی، نشنود او جز صدای خویش
«ماجراها» گوید، اما نقش هر کس را
می نگارد، یا می انگارد
بیش تر با طرح و رنگ ماجرای خویش
شاتقی، زندانی دختر عمو طاووس
فیلسوفی کوچک ست و حرف ها دارد برای خویش
عصر بود و در حیاط کوچک پاییز
در زندان
راه می رفتیم؛
چند تن زندانی با خستگی همگام
چون طواف حاجیان در عید آن کشتار وحشتناک
گرد بر گرد بتی از جنس و رنگش نام
لات و عزی و هبل را از بنی اعمام
دور حوض خالی معصوم
گرد می گشتیم، اما بی هوار و هروله، آرام
اینک آن غمگین بی آزار
شاتقی، زندانی دختر عمو طاووس
داشت با لبخند مجروحی که اغلب بر لبانش بود
و خطوط چهره اش را، گاه
چون نگه جزم و جری می کرد؛
ماجرا می گفت و با ما راه می پیمود
عصر خشکی بود، از یک روز آبانی
بی صدا و از نظر پنهان
لحظه ها، مثل صف موران خواب آلود
با همیشه همعنان می رفت؛ وز هر گام
سکه می زد «دیر شد» بر پولک هر « زود»
راه می رفتیم و با هر گام ما یک لحظه می پژمرد
من خط زنجیر هستی خواره موران را
این چنین احساس می کردم که با ترتیب
در صف نوبت یکا یک خوابشان می برد
و به نوبت هر یکی، تاپای بیرون می نهاد از صف
چون جرقه می پرید از خواب و می افسرد
راست پنداری
هستی و ناچیزی ما بود
که بدین گونه
بود همسان داشت با نابود
و بدینسان تنگ تر می شد فضای روز
باختر چون تون سردی می شد و در آن
آتش دل مرده می افسرد، دود اندود
و بدین سان خوب می شد دید در سیمای هر سکه
و نگاه آفل و غمگین هر لحظه
این که چیزی در فضا می کاست؛
وین که چیزی داشت می افزود
داشت می رفت آتش خورشید؛
داشت می آمد شب چون دود
باز می رفتیم و می کردیم
رفته تا انجام را، آغاز
و دگر ره باز و دیگر بار

باز ... و باز ... و باز




دانلود دکلمه با صدای رضا پیربادیان

برچسب‌ها: اخوان، شعر نو
دوشنبه 14 بهمن‌ماه سال 1392

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی-پابلو نرودا-دکلمه رضا پیربادیان

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی
اگر کتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نکنی
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
 به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سرکش
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند
دوری کنی...
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی...
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!

نگذار که به آرامی بمیری.





شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان







پنج‌شنبه 10 بهمن‌ماه سال 1392

یله بر نازکای چمن رها شده باشی-شاملو-دکلمه رضا پیربادیان


یله
بر نازکای چمن
رها شده باشی
پا در خنکای شوخ چشمه‌ئی،
و زنجره
زنجیره بلورین صدایش را ببافد.
در تجرّد شب
واپسین وحشت جانت
ناآگاهی از سرنوشت ستاره باشد،
غم سنگینت
تلخی ساقه علفی که به دندان می‌فشری.
هم‌چون حبابی ناپایدار
تصویر کامل گنبد آسمان باشی
و روئینه
به جادوئی که اسفندیار.
مسیر سوزان شهابی
خطّ رحیل به چشمت زند،
و در ایمن‌تر کنج گمانت
به خیال سست یکی تلنگر
آبگینه عمرت
خاموشی
درهم شکند.






دانلود

برچسب‌ها: شاملو، شعر نو
سه‌شنبه 8 بهمن‌ماه سال 1392

جرئت دیوانگی -قیصر امین پور-دکلمه رضا پیربادیان

انگار مدتی است که احساس می کنم
خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام
احساس می کنم که کمی دیر است
دیگر نمی توانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است که کاری کنیم
کاری که دیگران نتوانند
فرصت برای حرف زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی...
آه ...
مردن چه قدر حوصله می خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز ، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی !
انگار
این سالها که می گذرد
چندان که لازم است
دیوانه نیستم
احساس می کنم که پس از مرگ
عاقبت
یک روز
دیوانه می شوم !
شاید برای حادثه باید
گاهی کمی عجیب تر از این
باشم
با این همه تفاوت
احساس می کنم که کمی بی تفاوتی
بد نیست
حس می کنم که انگار
نامم کمی کج است
و نام خانوادگی ام ، نیز
از این هوای سربی
خسته است
امضای تازه ی من
دیگر
امضای روزهای دبستان نیست
ای کاش
آن نام را دوباره
پیدا کنم
ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم
افتاد
و لابه لای خاطره ها گم شد
آنجا که
یک کوذک غریبه
با چشم های کودکی من نشسته است
از دور
لبخند او چه قدر شبیه من است !
آه ، ای شباهت دور!
ای چشم های مغرور !
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم !
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم!
بگذار ...
بگذاریم!
این روزها

خیلی برای گریه دلم تنگ است !





شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

برچسب‌ها: قیصر امین پور، شعر نو
یکشنبه 6 بهمن‌ماه سال 1392

وقتی یکجوری، یکجور خیلی سخت، خیلی ساده میفهمی-سید علی صالحی-دکلمه رضا پیربادیان


وقتی یک جوری
یک جورِ خیلی سخت، خیلی ساده می‌فهمی
حالا آن سوی این دیوارهای بلند
یک جایی هست
که حال و احوالِ آسانِ مردم را می‌شود شنید،
یا می‌شود یک طوری از همین بادِ بی‌خبر حتی
عطرِ چای تازه و بوی روشنِ چراغ را فهمید،
تو دلت می‌خواهد یک نخِ سیگار
کمی حوصله، یا کتابی ...
لااقل نوکِ مدادی شکسته بود
تا کاری، کلمه‌ای، مرورِ خاطره‌ای شاید!


کاش از پشتِ این دریچه‌ی بسته
دستِ کم صدای کسی از کوچه می‌آمد
می‌آمد و می‌پرسید
چرا دلت پُر و دستت خالی وُ
سیگارِ آخرت ... خاموش است؟


و تو فقط نگاهش می‌کردی
بعد لای همان کتابِ کهنه
یک جمله‌ی سختِ ساده می‌جُستی
و دُرُست رو به شبِ تشنه می‌نوشتی: آب!
می‌نوشتی کاش دستی می‌آمد وُ
این دیوارهای خسته را هُل می‌داد
می‌رفتند آن طرفِ‌ این قفل کهنه و اصلا
رفتن ... که استخاره نداشت!


حالا هی قدم بزن
قدم به قدم
به قدرِ همین مزارِ بی‌نام و سنگ،
سنگ بر سنگِ خاطره بگذار
تا ببینیم این بادِ بی‌خبر
کی باز با خود و این خوابِ خسته،
عطرِ تازه‌ی چای و بوی روشنِ چراغ خواهد آورد!


راستی حالا
دلت برای دیدنِ یک نَم‌نَمِ باران،
چند چشمه، چند رود و چند دریا گریه دارد!؟


حوصله کن بُلبُلِ غمدیده‌ی بی‌باغ و آسمان
سرانجام این کلیدِ زنگ‌زده نیز
شبی به یاد می‌آورد
که پُشتِ این قفلِ بَد قولِ خسته هم
دری هست، دیواری هست

به خدا ... دریایی هست!





دانلود با لینک مستقیم



برچسب‌ها: سید علی صالحی، شعر نو
شنبه 5 بهمن‌ماه سال 1392

با همـــه بی ســــرو سامانــیم-محمد علی بهمنی- دکلمه رضا پیربادیان

با همـــه بی ســــرو سامانــیم
باز به دنــبال پـــــریـــشانــیم
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویـــران شدنی آنی ام
آمــده ام بلکه نــــگاهم کنـــی
عاشـــق آن لحظه ی توفانیم
دل خوش گرمای کسی نیستم
آمــــده ام تا تو بســـــوزانیم
آمــــده ام باعطـــش سال ها
تا تو کمی عشــــق بنوشانیم
ماهـی بــرگشته زدریا شــــدم
تا تو بگـــیری وبمیــــرانی ام
خوب ترین حادثه می دانم ات
خوب تـــرین حادثه می دانیم ؟
حرف بـــزن ابِر مرا باز کن
دیـــر زمانیست که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سال هاست
تشنه یک صحبت طولانی ام....
  ها ... به کجا می کشیم خوب من؟

  ها ... نکشانی به پشیمانی ام




شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان



دانلود دکلمه

سه‌شنبه 1 بهمن‌ماه سال 1392

از یاد مبر که ما انسان را رعایت کرده ایم-شاملو-دکلمه رضا پیربادیان


آه،تو می‌دانی
می‌دانی که مرا
سر باز گفتن بسیاری حرف‌هاست
هنگامی که کودکان
در پس دیوار باغ
با سکه‌های فرسوده
بازی کهنه زندگی را
آماده می‌شوند
می‌دانی
تو می‌دانی
که مرا
سر بازگفتن کدامین سخن است
از کدامین درد.

-------------------
پیمانه ها به چهل رسید و آن برگشت.
افسانه های سرگردانیت
- ای قلب در به در! -
به پایان خویش نزدیک میشود.

بیهوده مرگ
به تهدید
چشم می دراند.
ما به حقیقت ساعت ها
شهادت نداده ایم
جز به گونه این رنجها
که از عشق های رنگین آدمیان
به نصیب برده ایم
چونان خاطره ئی هر یک
در میان نهاده
از نیش خنجری
با درختی.

با این همه از یاد مبر
که ما
- من وتو -
انسان را
رعایت کرده ایم.
------------
قلبم را در مجری ِ کهنه ئی
پنهان می کنم
در اتاقی که دریچه ئیش
نیست.
از مهتابی
به کوچه تاریک
خم می شوم
وبه جای همه نومیدان
میگریم.

آه
 من
حرام شده ام!

با این همه - ای قلب در به در!-
از یاد مبر
که ما
- من وتو -
عشق را رعایت کرده ایم،
از یاد مبر
که ما
- من و تو -
انسان را
رعایت کرده ایم،
خود اگر شاهکار خدابود
یا نبود




شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان


برچسب‌ها: شاملو، شعر نو