X
تبلیغات
رایتل
Untitled Document
X
تبلیغات
رایتل
https://telegram.me/deklamehayepirbadian .کانال تلگرام

دکلمه های رضا پیربادیان

Email: pirbadian@gmail.com
سه‌شنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1394

بیا تقسیم کن این فرصت ِ دیدار را با من- شهراد میدری -دکلمه رضا پیربادیان


بیا تقسیم کن این فرصت ِ دیدار را با من
 بغل کن زیر ِ باران عطر ِ گندمزار را با من
 خدا فندک که زد با آذرخشش، پک بزن سنگین
 اگر شد دود کن یک نخ دو نخ سیگار را با من

 اجاق از آتش ِ دل کرده ام برپا برای ِ چای
 تماشا کن بخار ِ قوری ِ گلدار را با من
 بخند و خانه را نقاشی از رنگ ِ لبانت کن
 پر از رزهای ِ قرمز کن در و دیوار را با من

 از آن صندوق ِ شاه عباسی ات آیینه را بردار
 بخان ابروی ِ عشق الدوله ی ِ قاجار را با من
 سلامت باد ِ عمر ِ رفته لبهامان به روی ِ هم
 بنوش این پیک ِ از مستانگی سرشار را با من

 شلال ِ گیسوان ِ باد امضا کرده را وا کن
 شبانه در میان بگذار این طومار را با من
 اگرچه عادتت نامهربانی بوده از اول
 بیا و مهربانی کن همین یک بار را با من

 خداحافظ نگو که بی تو خیلی زود می میرم

 نرو از پیش ِ من هرگز، نکن این کار را با من





شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان


برچسب‌ها: شهراد میدری، غزل جدید
نظرات (3)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
سه‌شنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 22:26
+ آریا صلاحی
زندگی با زمین زدن هایش
بر در حجله، گربه ام را کُشت
بعد از آن، هر سلام و لبخندی
خنجری شد که می زدند از پشت

دشمنانم به دوست می مانند
دوستانم به مُردنم راضی
وَ تو که با من و همین اوضاع
گفته بودی همیشه می سازی

محو زیبای صورتت بودم
در خیالی که «عشق» تابیده ست
غرق نادانی ام، نمی دیدم
نورِ ماه «انعکاس» خورشید است

از زمین، از زمان، بریدم تا...
مرد راه رسیدنت باشم
پل شدم تا به مقصدت برسی
قول دادم زِ هم نمی پاشم

قلعه ام لخت بود و بی لشکر
در سرم شور پادشاهی بود
در نهایت، علیه من شورید
سرنوشتی که اشتباهی بود

قصّه ات را رها کن ای شهزاد!
کینه از سینه ام نیفتاده ست
وعده ات هم دروغ بود انگار
این شب یک هزار و هفتاد است

این شب یک هزار و هفتاد است
آخرش را بگو، خلاصم کن
یا اگر ممکن است با بوسه
جای این قصّه، بی حواسم کن

شاهدخت دژ بلند غرور
آمدم! کو طناب گیسویت؟
آمدم، دیدمت که خواباندی
اژدها را کنار پهلویت

آمدم راه بی تو را، دیدم:
دیگری گرم گفت و گویت بود
پل شدم تا به مقصدت برسی
مقصدت؛ مرد آرزویت بود

کار من؛ ماندن و زمین خوردن
کار تو؛ پس کشیدن و رفتن
می خورَد بد به هم در این احوال
حالم از شعر و شاعری، از من

قصّه ات را رها کن ای شهزاد
گم شو از قلعه ام، خلاصم کن
من خیانت نمی پذیرم، آووخ...
نحوه ی دیگری قصاصم کن

دوستم مرد آرزویت بود؟؟
دشمن اژدها-سَرم...؟ باشد
شاید این آخرین شب «درد» است
شاید این شعر آخرم باشد...

آریا صلاحی / هزار و هفتاد شب
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 12:23
+ Nariman
رضا جان چه غوغایی کردی پسر
زنده باد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس
یکشنبه 24 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 02:30
+ هانی
چرا این شعر رو با این همه اشتباه نوشتید؟ از شما خیلی بعید بود
ممنون از صدای خوبتان
امتیاز: 0 0
پاسخ:
همچنین بعید هم نیست چون شعر هارو از وبلاگ ها میگیرم به اصل اش دسترسی ندارم