X
تبلیغات
رایتل
Untitled Document
X
تبلیغات
رایتل
https://telegram.me/deklamehayepirbadian .کانال تلگرام

دکلمه های رضا پیربادیان

Email: pirbadian@gmail.com
سه‌شنبه 6 تیر‌ماه سال 1391

در زیر آسمان باختر-نادر پور-دکلمه رضا پیربادیان

از کوچه‌های خاطره‌ی من
امشب، صدای پای تو می‌آید،
آه ای عزیزِ دور!
آیا به شهر غربت من پانهاده‌ای؟


اینجا، پرندگان سحر در من
میلِ گذشتن از سرِ عالم را
بیدار می‌کنند،
اما، شبانگهان:
دیوارها اسارت پنهانیِ مرا
تکرار می‌کنند.

اینجا، مرا چگونه توانی یافت؟
من، از میان مردمِ بیگانه
کس را به غیرِ خویش نمی‌بینم
تصویر من در آینه، زندانی است
من، خیره در مقابل آن تصویر
می‌ایستم که با همه ننشینم.

اینجا، مرا در آینه خواهی دید:
آیینه‌ای شگفت که همتای ساعت است،
آیینه‌ای که عقربه‌های نهان او
در چارچوب سود و زیان کار می‌کنند،
آیینه‌ای که ثانیه‌ها و دقیقه‌ها
در ذهنِ بی‌ترحمِ سوداگرانه‌اش
تصویرِ تابناک مرا تار می‌کنند.
اینجا، زمان، طلاست:
هر لحظه‌اش به قیمتِ اکسیر و کیمیاست،
اما، ضمیرِ من
تقویمِ بی‌تفاوت شب‌ها و روزهاست.

اینجا، غروب، رنگ جنون دارد،
باران، صدای گریه‌ی تنهایی است،
چشمِ ستارگان، همه نابیناست.


اینجا، من از دریچه فراتر نمی‌روم:
دیوارِ روبرو
سرحدِ ناگشوده‌ی دیدار است.
اینجا، چراغِ خانه‌ی همسایه
چشم مرا به خویش نمی‌خواند:
بیگانگی، گزیده‌ترین یار است.

 
اینجا، درین دیار،
درها، همیشه سوی درون باز می‌شود.
در سرزمین غربتِ اندوهگینِ من،
در زیرِ آسمانِ مه‌آلودِ باختر،
شب در دلِ من است،
صبح از شقیقه‌های من آغاز می‌شود.

اینجا، چو من، غریبِ غمینی نیست
در وهم شب، چراغِ یقینی نیست،
تنها، صدای یک دلِ سرگردان
با بانگِ پای رهگذری حیران
در کوچه‌های خاطره می‌پیچد،
آه ای عزیز دور!
آیا تو در پناه کدامین در،
یا در پسِ کدام درخت ایستاده‌ای؟
آیا به شهر غربت من پانهاده‌ای؟ ...



  شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان
جمعه 2 تیر‌ماه سال 1391

چند شعر از نزار قبانی-دکلمه رضا پیربادیان

هر وقت تو را می بینم
از شعرهایم ناامید می شوم
فکر وقتی با تو هستم
تو زیبایی... زیباییت آن قدر است
که وقتی به آن فکر می کنم
زبان می خشکد
کلمات له له می زنند
و مفردات شعر...
از تشنگی نجاتم بده
کمتر زیبا باش
تا شاعر شوم
معمولی باش
سرمه بکش،عطر بزن،حامله شو،بزا
مثل همه زنان باش!
تا با کلمات تا با زبان آشتی کنم .



-----------------------

در نامه ی آخر نوشته بودی
جنگ را بمن باخته ای!
تو جنگ نکردی تا ببازی!
خانم دن کیشوت!
در خواب به آسیابهای بادی حمله ور شدی
با باد جنگیدی!
بی که حتا یک ناخن مطلایت ترک بردارد
تاری از گیس بلندت کم شود،
یا قطره ای خون بر سفیدی پیراهنت شتک زند!
چه جنگی؟
تو با یک مرد نجنگیده ای!
نه لمس کرده یی بازو و سینه ی مردی حقیقی را،
نه با عرق یک مرد غسل کرده ای!
تو سازنده ی مردان اسبان کاغذی بودی!
با عشق رفاقتی کاغذی!
دن کیشوت کوچک!
بیدار شو
و به صورتت آبی بزن
فنجانی شیر بنوش
تا به کاغذی بودن مردانی که دوستشان میداشتی
پی ببری!



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان




شنبه 27 خرداد‌ماه سال 1391

چاووشی-احوان ثالث-دکلمه رضا پیربادیان


بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند 
گرفته کولبار زاد ره بر دوش 
فشرده چوبدست خیزران در مشت 
 گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند 
ما هم راه خود را می کنیم آغاز 
سه ره پیداست 
 نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر 
حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر 
 نخستین : راه نوش و راحت و شادی 
 به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی 
 دودیگر : راه نیمش ننگ ، نیمش نام 
اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام 
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام 
من اینجا بس دلم تنگ است 
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است 

بیا ره توشه برداریم 
قدم در راه بی برگشت بگذاریم 
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟
تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست 
سوی بهرام ، این جاوید خون آشام 
سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم 
که می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام 
و می رقصید دست افشان و پاکوبان بسان دختر کولی 
و اکنون می زند با ساغر مک نیس یا نیما 
و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما 
سوی اینها و آنها نیست 
به سوی پهندشت بی خداوندی ست 
 که با هر جنبش نبضم 
 هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاک افتند 
 بهل کاین آسمان پاک 
چرا گاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد 
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان 
پدرشان کیست ؟
و یا سود و ثمرشان چیست ؟
بیا ره توشه برداریم 
قدم در راه بگذاریم 
به سوی سرزمینهایی که دیدارش 
بسان شعله ی آتش 
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار 
نه این خونی که دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار 
چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم 
که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم 
کشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار 
 به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار 
و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور
کسی اینجاست ؟
 هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم کسی اینجاست ؟
 کسی اینجا پیام آورد ؟
 نگاهی ، یا که لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟
و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه 
مرده ای هم رد پایی نیست 
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ 
ملل و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ 
وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر 
به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد 
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی که می خواند 
 جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادکش فریاد 
وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها 
پس از گشتی کسالت بار 
بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار 
کسی اینجاست ؟
و می بیند همان شمع و همان نجواست 
که می گویند بمان اینجا ؟
که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور 
خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟
بیا ره توشه برداریم 
قدم در راه بگذاریم 
کجا ؟ هر جا که پیش آید 
بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما 
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر 
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود 
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر 
کجا ؟ هر جا که پیش آید 
به آنجایی که می گویند 
چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان 
و در آن چشمه هایی هست 
 که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن 
و می نوشد از آن مردی که می گوید 
چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی 
کز آن گل کاغذین روید ؟
 به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست 
 که مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا 
 نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاک دیگری بوده ست 
کجا ؟ هر جا که اینجا نیست 
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم 
ز سیلی زن ، ز سیلی خور 
وزین تصویر بر دیوار ترسانم 
درین تصویر 
عمر با سوط بی رحم خشایرشا
زند دویانه وار ، اما نه بر دریا 
به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من 
به زنده ی تو ، به مرده ی من 
بیا تا راه بسپاریم 
به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ، ندروده 
به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه ست 
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده 
که چونین پاک و پاکیزه ست 
به سوی آفتاب شاد صحرایی
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا 
می اندازیم زورقهای خود را چون گل بادام 
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم 
 که باد شرطه را آغوش بگشایند 
و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام 
بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین 
من اینجا بس دلم تنگ است 
بیا ره توشه برداریم 
قدم در راه بی فرجام بگذاریم



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان



باز خوانی با صدای رضا پیربادیان


برچسب‌ها: احوان ثالث
دوشنبه 22 خرداد‌ماه سال 1391

آخر زنی و میشناسمت-یاسر اکبری-دکلمه رضا پیربادیان

بانوی عصر آهنی و می شناسمت

جلاد خوشگل منی و می شناسمت

تاریک ،سر به زیر ، مه آلود، بی خیال

صبح عبوس لندنی و می شناسمت

انگار قند توی دلم آب می کنند

وقتی که زنگ می زنی و می شناسمت

می دانم از شکنجه من شاد می شوی

آخر زنی ، زنی ، زنی و می شناسمت

یک روز صبح بی که خداحافظی کنی

دل را یواش می کنی و می شناسمت


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان


یکشنبه 21 خرداد‌ماه سال 1391

دردهای من-قیصر امین پور-دکلمه رضا پیربادیان

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟




شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

جمعه 19 خرداد‌ماه سال 1391

زنان عامی-آنجلا فیگرا ای مریش-دکلمه رضا پیربادیان

زنان در بازار

آنجلا فیگرا ای مریش-شاعر اسپانیایی

ترجمه:فریده حسن‏ زاده‏

منبع : کتاب شعر زنان جهان – موسسه ی اننتشارات نگاه


 

زنان عامی همه ی   عمر آمیزه ای  از آهک و دوغابند،

خشت های متراکم در قالب  های آهنی زنگ زده.
چشمانشان سرد وبی روح  ، همچون برفاب
و موهایشان پژولیده همچون علف های لگد مال شده
در رگانشان خونی ترشیده جاری ست.
صبح زود برای خرید می روند، پرسه زنان در بساط دستفروشی ها
مدام در حال حفُاری ،  استخراج گوجه فرنگی های له شده
پرتقال های کپک زده.
سبزیجات گندیده با بوی زننده.
در قصابی
نگاهشان وول میزند لای دل و قلوه ی  گوسفند
و امعاء و احشاء مرغ و همه  ی چیزهای مهوع دیگر
وقت حساب و کتاب ، آهی لبانشان را از هم می گشاید
با اکراه دست می کنند در د کیف دستی کهنه و کثیفشان
و با دقت و وسواس درون آنرا می کاوند
چنان اخم کرده و نگران
که گویی آخرین سکه ی کج و کوله دارایی شان را از ته کیف بیرون می کشند
همواره بچه ای دامن چرب و چیلی آنها را در مشت می فشارد،
بچه ای با موهای شانه نکرده وآب دماغ آویزان
در حال گاز زدن سیب یا بلعیدن موز.
آن ها همواره اورا هل می دهند و مدام بر سرش فریاد می کشند
و بند کفش های چرکین کتانی  شان باز است در راه بازگشت
به خانه ای پر از مگس ها، بچه ها ،توله سگها
و همسایگان پر سر و صدا
اطاقی با بخاری ِدود زده  ، وان پلاستکی پر از آبِ آلوده،
مردی که بوی شراب می دهد بوی عرق تن وتهِ سیگار.
مردی که در گوشه ای  نشخوار می کند ،  زیر لبی دشنام می دهد و تف می کند
و چه  بسا همان شب در همان اتاق کثیف و متعفن،
بی هیچ ناز و نوازش یا کلام محبت آمیز
وحشیانه و شتابزده همچون حیوان
خود را خالی کند در آن ها
و با آکندن شکمشان از سنگینی موجود مفلوک دیگری
از بار نفرت خود بکاهد
 راهی دیگر برای رهایی از فرسودگی و ملال.
آه نه من بر آن نیستم تا دریابم که چرا چنین است،
تنها به آسمان هایی می اندیشم بس زلال و آبی
و به چیزهای زیبا  .


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

چهارشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1391

به تو ایمانی سرشار دارم-آنتونیا پوزی-دکلمه رضا پیربادیان

به تو ایمانی سرشار دارم

آنتونیا پوزی-شاعر ایتالیایی

ترجمه:فریده حسن‏ زاده‏

منبع : کتاب شعر زنان جهان – موسسه ی اننتشارات نگاه


به تو ایمانی سرشار دارم من

بر این باروم که می‏توانم قرنهای قرن تاریکی را

چشم انتظار صدای تو بمانم

در سکوت محض.


همچون خورشید

بر همه اسرار واقفی:

در تو این توان را می‏ یابم

که در اعماق معادن سنگ و زندانهای  افسانه‏ ای

شمعدانی‏ها و گل‏های خودرو برویانی.


به تو ایمانی سرشار دارم من

آرامم با تو،همچون عربی پیچیده در شال سفیدش

یکسره معطوف خدا

در کار رویاندن سنبله های جو بر گرد خانه اش.



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

چهارشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1391

تهران انار سرخ ندارد-پوریا سوری-دکلمه رضا پیربادیان

تهران برای زندگی من هرگز انار سرخ ندارد

باید کسی به عاطفه تو در این زمین درخت بکارد

 

تهرانِ هم ترانه ی زندان، تهران خالی از تب انسان

تهرانِ پایتخت بجز تو دیگر مگر چه جاذبه دارد؟

 

تهران برای من برهوتی پوشیده از سفیدی برف است

باشد که ردپای تو اینجا همراه خود بهار بیارد

 

هر شب میان ماندن و رفتن راهی بغیر خواب ندارم

کی می شود که خواب مرا به آغوش گرم تو بسپارد؟

 

من فکر می کنم که در این شهر، عشق تو شاهراه نجات است

پیش از شبی که خاک بخواهد در سینه اش مرا بفشارد

 

اما چگونه با تو بگویم ... بگذار صادقانه بگویم

می ترسم اینکه عشق تو بین سیمان و دود تاب نیارد

 

این دود سرفه های مرا از سینه ام به شهر کشانده

این سرفه های شهر نشینی به فلسفه نیاز ندارد

 

شاید اگر که عشق تو با آن، ابری که مانده در تب باران

همدم شود دوباره تواند باران به این دیار بیارد

 

شاید که ابر حادثه باشد! شاید که عشق  معجزه باشد

باران فقط به حکم غریزه بی چشمداشت باز ببارد

 

آنگاه در تلاطم باران، از انتهای پیچ خیابان

می آیی و دوباره در این خاک عشق ات انار بار می آرد


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

جمعه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1391

پسر بابونه ها-فاطمه محسن زاده-دکلمه رضا پیربادیان

نماز باران خواندم
اما تو
پسر خوب بابونه ها !
معجزه ی زمین بودی
به وقت گندمزار
میان هلهله ی باد

عصر خورشید
زلف افشانده بر سینه ی دشت
آبی ... سبز...طلایی
انگشت اشاره ات را گذاشتی روی مرگ
لبخندت
یک سطر از بهار بود
گفتی مرگ را از آن سو بخوان
گرم می شود!
بازی خوب و قشنگی داشتیم
قبل ازآن که دیوارهای صوتی بشکنند
وتو را بشکنند
تا با آن دوچرخه
یورتمه بروی
شیهه بکشی :
" ایران ! ایران ! ایران
رگبار مسلسل ها
ایران ! ایران ! ایران
مشته شده بر ایوان "
ومادرت برای همسایگان
از دخترکی بگوید با موهایی خرمایی
که تو پیدایش کرده بودی
زیر خروار خروار خاک
کنار نخل حیاطشان
که دیگر سرنداشت
تو سرد شدی
اسب شدی
هر روزرکاب زدی
تمامی تن آن کوچه را
شیهه کشیدی :
" ایران! ایران! ایران! "
دختررؤیاهایت
_ ایرانت ـ
دل به مر گ سپرده بود
بی هیچ گرمایی.

پسرخوب بابونه ها !
نمازباران خواند ه ام
اما تو
معجزه ی زمینی
به وقت گندمزارها
میان هلهله ی باد...



(فاطمه محسن زاده )




شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان



پنج‌شنبه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1391

سوگواری برای مادرم-فریده مصطفوی-دکلمه رضا پیربادیان

چگونه پیشگویی هواشناسی به حقیقت پیوست 
و تمامِ روز باران بارید!
از کجا می دانست 
  مادرم خواهد مرد امروز 
و آسمان خواهد گریست زار زار؟ 
 
شب اول قبر، خیس خیس شدی مادر!
                                         بی بارانی کهنه ات 
                                         بی چتر گمشده 
                                         و بی چکمه های ورم کرده ات. 
 
چقدر می ترسیدی از زلزله
از  زنده ماندن زیر آوار 
فراتر از آن 
 چه وحشتی داشتی از مرگِ فرزند
شانس آوردی مادر!
همه ی ما هشت نفر زنده ماندیم
زنده ی  زنده
آنقدر زنده که تو را در قفس تنهائی ات 
نیزه باران کردیم تا آخرین روز 
تا پرپرکردن بال های شکسته ات.
 
گاه التماس مان  می کردی:
شب یکی پیشم بماند 
 گاه به یاد مان می آوردی:
هنوز  تلویزیونم  خراب است  
  همیشه ما را با این کلمات بدرقه می کردی : 
مواظب خودتان باشید
 
سخت مقاومت می کردی در برابر سمسار
در برابر اصرار ما برای فروش خرده ریزهایت:
تخت شکسته، کمد شکسته، گلدان ترک خورده 
و از همه مقدس تر 
کت و شلوار شویِ مرده ات 
شک نداشتی یکروز بر می گردد.
 
این همه دوست داشتی 
این همه دوست داشتن را می فهمیدی 
اما از عشق سر در نمی آوردی 
زیر ِتختخوابت پر بود از کتابهایی در باره ی رموزِ عشق ورزی 
هر چه بیشتر می خواندی، بیشتر گیج می شدی 
همیشه با دهان باز به صحنه های عاشقانة فیلم ها نگاه می کردی: 
“چرا اینطور با سماجت یکدیگر  را می بوسند؟ 
چه از جان یکدیگر می خواهند؟“
برای رهایی از همه ی پرسش های آزارنده 
به  ضرب المثلی عامیانه پناه می بردی که 
حق را به تو می داد :
                              “    مرد بره کاروانسرا 
                                 نونش بیاد سرا سرا “
 
شوهر را فقط برای بچه می خواستی 
و عشق را فقط برای صفحه ی حوادث
تا ساعت ها خیره شوی به چهره ی زنان زناکار
و مات و مبهوت بپرسی: 
                                         “ چرا ؟ 
                                         آخر چرا ؟“
اما در نهایت 
همه ی  جنایت ها و خیانت ها 
اسباب سر گرمی ات بودند 
شاید برای این که  تهِ دلت هیچیک را باور نداشتی.
دنیا را امن و امان می خواستی
فقط  برای بچه هایت!
 
هزار بار دیگر هم  زنده شوی  
هزار بار دیگر هم شاهد باشی 
که روزهای پیری و تنهایی 
 از هر هشت فرزند هیچ یک کنارت  نمی مانند 
باز هم نصفه شب ها آماده ای برای پناه دادن 
برای نبات داغ درست کردن 
برای کیسه ی آب گرم گذاشتن 
انگار نه انگار تمام روز سگدو زده ای 
انگار نه انگار ته قبر خیس خیس افتاده ای 
حوله به دست به خوابم می آیی 
و شروع می کنی به خشک کردن موهای نوه ات 
مبادا سرما بخورد.
 
زیر باران راه می روم، راه می روم، راه می روم 
و تو را می بینم که بر سکوی قطار ایستاده ای 
                                                    و برایم دست تکان می دهی 
انگار تو مانده ای و منم که دور می شوم، دور می شوم، دور می شوم 
 
در آن عکس قدیمیِ سه تایی
 فقط تو زنده مانده بودی 
با  عروسکت 
با دامن پلیسه ات 
و گیسوان سیاه و بلند  روبان زده ات
آ ن را با قابش در ساعت ملا قات به سی سی یو  آوردم
و نشان پرستار ها دادم 
تا باور کنند تو فقط هفت سال داری 
و دستهایت را باز کنند
التماس می کردی آن ها را به میله های تخت نبندند
تا سوزن سِرُم را از دست های کبود شده ات بیرون بکشی 
و پرواز کنی
می گفتی پدرت دم در ایستاده و مدام صدایت می کند 
پر  می کشیدی به سویش.
                                          
یکروز بارانی در مسگر آباد
 دست در دست بچگی های من 
قبر ها را یکی یکی گشتی 
پدرت را نیافتی 
زیر لب نالیدی:
“نتوانستیم برایش سنگ قبر بخریم 
نشانه ای که گذاشتیم انگار پاک شده “
نگاهم را دزدیدم از بارانی که گونه هایت را می شست 
و آرزو کردم تو را هرگز گم نکنم مادر!
 
زیر باران، دلشکسته راه می روم، راه می روم، راه می روم
و زمین زیر پایم، کوچه به کوچه سنگ گور توست مادر!
سنگ گور ِ هفت سالگی تو 
زیرا تو تا آخرین روز از بر می خواندی
بیت بیت شعرهای کتاب کلا س اول را 
هرگز آن ها را از یاد نبردی 
هرگز آن ها را به عتیقه جات و لوستر و  سند خانه  و مغازه نفروختی
تنها کسی بودی که زمان را متوقف کردی 
همانطور که پرنده ای در قفس 
زمان را در رؤیاهایش متوقف می کند 
تا قفس را تنها درخت ِروی زمین ببیند. 
 
دورترین خا طره ات از پرواز 
آغوش پدرت بود 
بعد که در کنج قفس افتادی
برای هواخوری هیچ چاره ای نداشتی جز حراج دندان هایت 
باید با مدرک به خانه برمی گشتی 
و چه مدرکی بهتر از جای خالی یک دندان کشیده؟
سالم یا کرم خورده برای دندانساز تفاوتی نمی کرد!
شوی ات را باید راضی نگه می داشتی،
پدر بچه هایت را.
 
شانس آوردی مادر!
زندانبانت که مرد 
دیگر آزادی را از یاد برده بودی 
رنگ و بوی آن را هم به خاطر نداشتی 
حتی وقتی باد های سرگردان 
در ٍ قفس ٍ زنگ زده ات  را باز و بسته می کردند
کنج تنهایی ات می نشستی 
و چشم براه یکی از هشت فرزندت می ماندی 
خو کرده بودی 
به پرپرشدن بالهای شکسته ات. 
 
روز های آخر 
با لبخندی تلخ می گفتی:
“ چقدر خوشحال می شوید بمیرم
راحت می شوید از دستم“
 
درست روز اول ماه رمضان مردی 
تا بچه هایت از بهشت زهرا 
با خیال راحت به خانه برگردند 
معاف از ناهار دادن به جماعت روزه!
 
چقدر جان کندنت را طول دادی مادر!
 دل سنگ را هم آب کردی
دکتر  ماهها  هر شب می گفت امشب شب آخر است  
و ما نمی دانستیم تو منتظر ماه مبارک رمضانی. 
 
سه سطر آگهی تسلیت 
مختصر و مفید 
یک مجلس ختم آبرومند 
و این توضیح ضروری که: 
هزینه ی مراسم شب هفت و چهلم صرف امور خیریه خواهد شد 
 
روز هفتم
ابرها بی اعتنا به پیشگوییِ هوا شناسی کوچیدند 
لابد آ ن ها هم مثل بچه های تو 
باران را صرف امور خیریه کردند 
صرف چرخیدن در چشم های من 
بی اعتنا به آتش ٍ گر گرفته در قلبم 
که مدام ضجه می زند: ای وای مادرم …



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان
( تعداد کل: 479 )
صفحه قبلی    1       ...       40       41       42       43       44       ...       48    صفحه بعدی