X
تبلیغات
رایتل
Untitled Document
X
تبلیغات
رایتل
https://telegram.me/deklamehayepirbadian .کانال تلگرام

دکلمه های رضا پیربادیان

Email: pirbadian@gmail.com
چهارشنبه 2 اسفند‌ماه سال 1391

ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید-حافظ-دکلمه رضا پیربادیان

ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید          
وجه می می​خواهم و مطرب که می​گوید رسید
شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه​ام    
 بار عشق و مفلسی صعب است می​باید کشید
قحط جود است آبروی خود نمی​باید فروخت    
باده و گل از بهای خرقه می​باید خرید
گوییا خواهد گشود از دولتم کاری که دوش    
من همی​کردم دعا و صبح صادق می​دمید
با لبی و صد هزاران خنده آمد گل به باغ      
از کریمی گوییا در گوشه​ای بویی شنید
دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک    
جامه​ای در نیک نامی نیز می​باید درید
این لطایف کز لب لعل تو من گفتم که گفت    
 وین تطاول کز سر زلف تو من دیدم که دید
عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق
گوشه گیران را ز آسایش طمع باید برید
تیر عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد      

این قدر دانم که از شعر ترش خون می​چکید



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

جمعه 27 بهمن‌ماه سال 1391

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم-قیصر امین پور-دکلمه رضا پیربادیان

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پائیز نسپرده ایم


چون گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم


اگر داغ دل بود ما دیده ایم
اگر خون دل بود ما خورده ایم


اگر دل دلیل است آورده ایم
اگر داغ شرط است،ما برده ایم


اگر دشنه ی دشمنان،گردنیم
اگر خنجر دوستان،گرده ایم


گواهی بخواهید اینک گواه
همین زخمهای که نشمرده ایم!


دلی سربلند و سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده ایم



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان


دوشنبه 23 بهمن‌ماه سال 1391

گریه هم این بار آرامم نکرد-نجمه زارع-دکلمه رضا پیربادیان

گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکرد

هرچه کردم ـ هر چه ـ آه انگار آرامم نکرد

روستا از چشمِ من افتاد، دیگر مثلِ قبل

گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد

بی‌تو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد

دردِ دل با سایه‌ی دیوار آرامم نکرد

خواستم دیگر فراموشت کنم اما نشد

خواستم اما نشد، این کار آرامم نکرد

سوختم آن‌گونه در تب، آه از مادر بپرس

دستمالِ تب‌بُر نم‌دار آرامم نکرد

ذوق شعرم را کجا بردی؟ که بعد از رفتنت

عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

جمعه 20 بهمن‌ماه سال 1391

هیچوقت تـــــو را تــــرک نمیکنم-عباس معروفی-دکلمه رضا پیربادیان

هیچ ‌وقت تو را ترک نمی‌ کنم
حتی اگر
توی این دنیا نباشم
بانوی من
هر وقت
به دوست داشتن فکر می ‌کنم
ابدیت
و تمامی شب‌ ها
با نام تو
بر سینه‌ ام
سنجاق می ‌شود
می‌ دانی؟
می‌ دانی از وقتی دل بسته ‌ات شده ‌ام
همه جا
بوی پرتقال و بهشت می‌ دهد؟
هر چه می ‌کنم
چهار خط برای تو بنویسم
می‌ بینم واژه ‌ها
خاک بر سر شده ‌اند
هر چه می ‌کنم
چهار قدم بیایم
تا به دست ‌هات برسم
زانوهام می‌ خمد.
نه این ‌که فکر کنی خسته ‌ام
نه این ‌که تاب راه رفتن نداشته باشم
نه!
تا آخرش همین است
نگاهت

به لرزه ‌ام می ‌اندازد



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

دوشنبه 16 بهمن‌ماه سال 1391

زمستان است -اخوان ثالث-دکلمه رضا پیربادیان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

 

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم

 


حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است


من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

یکشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1391

من درد مشترکم مرا فریاد کن-شاملو-دکلمه رضا پیربادیان


اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...........
من درد مشترکم مرا فریاد کن.
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره باکهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه ی لب ها سخن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست.
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین سرود هارا
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین زندگان بوده اند.
دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن می گویم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من
ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1391

پیاده امده بودم پیاده خواهم رفت- کاظم کاظمی-دکلمه رضا پیربادیان

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌

پیاده آمده‌ بودم‌، پیاده خواهم رفت‌

طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد

و سفره‌ای که تهی ‌بود، بسته خواهدشد

و در حوالی شبهای عید، همسایه‌!

صدای گریه نخواهی شنید، همسایه‌!

همان غریبه که قلک نداشت‌، خواهد رفت‌

و کودکی که عروسک نداشت‌، خواهد رفت‌

 

 

منم تمام افق را به رنج گردیده‌،

منم که هر که مرا دیده‌، در گذر دیده‌

منم که نانی اگر داشتم‌، از آجر بود

و سفره‌ام ـ که نبود ـ از گرسنگی پر بود

به هرچه آینه‌، تصویری از شکست من است‌

به سنگ‌ سنگ بناها، نشان دست من است‌

اگر به لطف و اگر قهر، می ‌شناسندم‌

تمام مردم این شهر، می ‌شناسندم‌

من ایستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد

نماز خواندم‌، اگر دهر ابن ‌ملجم شد

 

 

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد

و سفره‌ام که تهی بود، بسته خواهد شد

غروب در نفس گرم جاده خواهم ‌رفت‌

پیاده آمده‌ بودم‌، پیاده خواهم ‌رفت‌

 

شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان


چهارشنبه 4 بهمن‌ماه سال 1391

مادر انسان-وسنا پارون-دکلمه رضا پیربادیان

مادر انسان

وسنا پارون-شاعر یوگسلاوی(کرووات)

ترجمه:فریده حسن‏ زاده‏

منبع : کتاب شعر زنان جهان – موسسه ی اننتشارات نگاه




بهتر آنکه کرمی خاکی را زاده بودی تا مرا
بهتر آنکه خرسی را در غار ،یا ماری را در لانه زاده بودی،
بهتر آنکه بوسه ات را به سنگی بخشیده بودی تا به گونهء من
بهتر آنکه پستان های حیوانی مرا شیر داده بود تا سینه زنی.

آه مادر! اگر پرنده ای به دنیا می آوردی
هنوز سرشار بودی از شادی مادر بودن
آنگاه که در گرمای آغوشت پناه می گرفت


اگر درختی به دنیا می آوردی،
از آوای ترانه ات،به سبزی میگرایید برگهایش
و شکوفا میشد در بهار غنچه هایش
و میوه می رویید بر شاخسارانش.

اگر بره ای را مادر بودی ،پیش پایت آرام میگرفت
اگر ناله سر می دادی،اگر می گریستی
نگاه معصوم حیوانی بی زبان تسلی ات می داد
اما اکنون تنهای تنها مانده ای ،و ااندوهت را
با مزار مردگانت قسمت میکنی.

آه چه تلخ است انسان زاده شدن
وقتی که انسان را برادری جز دشنه نیست.



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان


برچسب‌ها: شاعران خارجی، مادر
سه‌شنبه 3 بهمن‌ماه سال 1391

بودن یا نبودن -شکسپیر-ترجمه به آذین-دکلمه رضا پیربادیان

بودن یا نبودن، حرف در همین است آیا بزرگواری آدمی بیشتر در آن است که زخم فلاخن و تیر بخت ستم‌پیشه را تاب آورد، یا آن که در برابر دریائی فتنه و آشوب سلاح بر گیرد و با ایستادگی خویش بدان همه پایان دهد؟ مردن، خفتن؛ نه‌بیش؛ و پنداری که ما با خواب به دردهای قلب و هزاران آسیب طبیعی که نصیب تن آدمی است پایان می‌دهیم؛ چنین فرجامی سخت خواستنی است. مردن، خفتن؛ خفتن، شاید هم خواب دیدن؛  آه، دشواری کار همین جاست. زیرا تصور آن که در این خواب مرگ، پس ازآن که از این هیاهوی کشنده فارغ شدیم، چه رویاهائی بسراغ‌مان توانند آمد میباید ما را در عزم خود سست کند. و همین موجب میشود که عمر مصایب تا بدین حددراز باشد. براستی، چه کسی به تازیانه‌ها و خواریهای زمانه و بیداد ستمگران و اهانت مردم خودبین و دلهرة عشق خوار داشته و دیرجنبی قانون و گستاخی دیوانیان و پاسخ ردی که شایستگان شکیبا از فرومایگان میشنوند تن میداد و حال آن که میتوانست خود را با خنجری برهنه آسوده سازد؟ چه کسی زیر چنین باری میرفت و عرق‌ریزان از زندگی توانفرسا ناله میکرد، مگر بدان‌رو که هراس چیزی پس از مرگ، این سرزمین ناشناخته که هیچ مسافری دوباره از مرز آن بازنیامده است،‌اراده را سرگشته میدارد و موجب میشود تا بدبختی‌هائی را که بدان دچاریم تحمل کنیم و بسوی دیگر بلاها که چیزی از چگونگی‌شان نمی‌دانیم نگریزیم. پس ادراک است که ما همه را بزدل میگرداند؛ بدین‌سان رنگ اصلی عزم از سایة نزار اندیشه که بر آن می‌افتد بیماگونه می‌نماید و کارهای بزرگ و خطیر به‌همین سبب از مسیر خود منحرف میگردد و حتی نام عمل را از دست می‌دهد. دیگر دم فروبندیم! اینک افلیای زیبا! ای پری‌ رو، در نیایش‌های خود گناهان من همه را به یاد آر.


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان


چهارشنبه 27 دی‌ماه سال 1391

نامه احمد شاملو به آیدا-رضا پیربادیان

آیدا نازنین خوب خودم.

ساعت چهار یا چهارونیم است.هواداردشیری رنگ می شود. خوابم گرفته است اما به علت گرفتاریهای فوق العاده ای که دارم نمی توانم بخوابم. باید کارکنم. کاری که متاسفانه برای خوشبختی من و تو نیست.برای رسالت خودم هم نیست.برای انجام وظیفه هم نیست: برای هیچ چیز نیست. برای تمام کردن احمد توست .برای آن است دیگر_به قول خودت_چیزی ازاحمد برای تو باقی نگذارد.

اما... بگذارباشد.اینها هم تمام می شود.بالاخره فردا مال ماست.

مال من و تو باهم مال آیدا و احمدباهم ...

بالاخره خواهد آمد.آن شبهایی که تاصبح درکنارتو بیدار بمانم.سرت را روی سینه ام بگذارم و به تو بگویم که درکنارت چقدرخوشبختم.

چقدرتورا دوست دارم .چه قدر به نفس تو درکنارم احتیاج دارم چه قدر حرف دارم که با تو بگویم افسوس همه حرفهای ما این شده است که تو به من بگویی(امروزخسته هستی)یا (چه عجب امروزشادی؟)و من به تو بگویم که : (دیگر کی می توانم ببینمت؟)و یا :تو بگویی :(می خواهم بروم.من که باشم به کارت نمی رسی.)من بگویم :(دیوانه زنجیری حالا چند دقیقه دیگربشین.)وهمین _همین و تمام آن حرفها و شعرها و سرودها یی که درروح من زبانه می کشد تبدیل به همین حرفها و دیدارهای مضحکی شده که مرا به وحشت می اندازد :

وحشت ازاینکه رفته رفته تو از این دیدارها و حرفها سرانجام ازعشقی که محیط خودش را پیدا نمیکند تا پرو و بالی بزند گرفتار نفرت و کسالت و اندوه بشوی.

این موقع شب یا بهتربگویم سحر از تصور این چنین فاجعه ای به خود لرزیدم کارم راگذاشتم که این چند سطررا برایت بنویسم .

آیدای من این پرنده دراین قفس تنگ نمی خواند.اگرمی بینی خفه و لال و خاموش است به این جهت است... بگذار فضا و محیط خودش راپیدا کند تا ببینی که چه گونه درتاریک ترین شبها آفتابی ترین روزها را خواهد خواند.

به من بنویس تا هردم و هرلحظه بتوانم آنرا بشنوم:

به من بنویس تا یقین داشته باشم که تو هم مثل من در انتظار آن شبهای سفیدی. به من بنویس که می دانی این سکوت و ابتذال زاییده زندگی دراین زندانی است که مال مانیست .که خانه ی ما نیست. که شایسته مانیست . به من بنویس که تو هم درانتظار سحری هستی که پرنده عشق ما درآن آواز خواهد خواند.

29 شهریور 42 -احمد تو



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

( تعداد کل: 534 )
صفحه قبلی    1       ...       40       41       42       43       44       ...       54    صفحه بعدی