X
تبلیغات
رایتل
Untitled Document
X
تبلیغات
رایتل
https://telegram.me/deklamehayepirbadian .کانال تلگرام

دکلمه های رضا پیربادیان

Email: pirbadian@gmail.com
جمعه 19 خرداد‌ماه سال 1391

زنان عامی-آنجلا فیگرا ای مریش-دکلمه رضا پیربادیان

زنان در بازار

آنجلا فیگرا ای مریش-شاعر اسپانیایی

ترجمه:فریده حسن‏ زاده‏

منبع : کتاب شعر زنان جهان – موسسه ی اننتشارات نگاه


 

زنان عامی همه ی   عمر آمیزه ای  از آهک و دوغابند،

خشت های متراکم در قالب  های آهنی زنگ زده.
چشمانشان سرد وبی روح  ، همچون برفاب
و موهایشان پژولیده همچون علف های لگد مال شده
در رگانشان خونی ترشیده جاری ست.
صبح زود برای خرید می روند، پرسه زنان در بساط دستفروشی ها
مدام در حال حفُاری ،  استخراج گوجه فرنگی های له شده
پرتقال های کپک زده.
سبزیجات گندیده با بوی زننده.
در قصابی
نگاهشان وول میزند لای دل و قلوه ی  گوسفند
و امعاء و احشاء مرغ و همه  ی چیزهای مهوع دیگر
وقت حساب و کتاب ، آهی لبانشان را از هم می گشاید
با اکراه دست می کنند در د کیف دستی کهنه و کثیفشان
و با دقت و وسواس درون آنرا می کاوند
چنان اخم کرده و نگران
که گویی آخرین سکه ی کج و کوله دارایی شان را از ته کیف بیرون می کشند
همواره بچه ای دامن چرب و چیلی آنها را در مشت می فشارد،
بچه ای با موهای شانه نکرده وآب دماغ آویزان
در حال گاز زدن سیب یا بلعیدن موز.
آن ها همواره اورا هل می دهند و مدام بر سرش فریاد می کشند
و بند کفش های چرکین کتانی  شان باز است در راه بازگشت
به خانه ای پر از مگس ها، بچه ها ،توله سگها
و همسایگان پر سر و صدا
اطاقی با بخاری ِدود زده  ، وان پلاستکی پر از آبِ آلوده،
مردی که بوی شراب می دهد بوی عرق تن وتهِ سیگار.
مردی که در گوشه ای  نشخوار می کند ،  زیر لبی دشنام می دهد و تف می کند
و چه  بسا همان شب در همان اتاق کثیف و متعفن،
بی هیچ ناز و نوازش یا کلام محبت آمیز
وحشیانه و شتابزده همچون حیوان
خود را خالی کند در آن ها
و با آکندن شکمشان از سنگینی موجود مفلوک دیگری
از بار نفرت خود بکاهد
 راهی دیگر برای رهایی از فرسودگی و ملال.
آه نه من بر آن نیستم تا دریابم که چرا چنین است،
تنها به آسمان هایی می اندیشم بس زلال و آبی
و به چیزهای زیبا  .


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

چهارشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1391

به تو ایمانی سرشار دارم-آنتونیا پوزی-دکلمه رضا پیربادیان

به تو ایمانی سرشار دارم

آنتونیا پوزی-شاعر ایتالیایی

ترجمه:فریده حسن‏ زاده‏

منبع : کتاب شعر زنان جهان – موسسه ی اننتشارات نگاه


به تو ایمانی سرشار دارم من

بر این باروم که می‏توانم قرنهای قرن تاریکی را

چشم انتظار صدای تو بمانم

در سکوت محض.


همچون خورشید

بر همه اسرار واقفی:

در تو این توان را می‏ یابم

که در اعماق معادن سنگ و زندانهای  افسانه‏ ای

شمعدانی‏ها و گل‏های خودرو برویانی.


به تو ایمانی سرشار دارم من

آرامم با تو،همچون عربی پیچیده در شال سفیدش

یکسره معطوف خدا

در کار رویاندن سنبله های جو بر گرد خانه اش.



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

چهارشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1391

تهران انار سرخ ندارد-پوریا سوری-دکلمه رضا پیربادیان

تهران برای زندگی من هرگز انار سرخ ندارد

باید کسی به عاطفه تو در این زمین درخت بکارد

 

تهرانِ هم ترانه ی زندان، تهران خالی از تب انسان

تهرانِ پایتخت بجز تو دیگر مگر چه جاذبه دارد؟

 

تهران برای من برهوتی پوشیده از سفیدی برف است

باشد که ردپای تو اینجا همراه خود بهار بیارد

 

هر شب میان ماندن و رفتن راهی بغیر خواب ندارم

کی می شود که خواب مرا به آغوش گرم تو بسپارد؟

 

من فکر می کنم که در این شهر، عشق تو شاهراه نجات است

پیش از شبی که خاک بخواهد در سینه اش مرا بفشارد

 

اما چگونه با تو بگویم ... بگذار صادقانه بگویم

می ترسم اینکه عشق تو بین سیمان و دود تاب نیارد

 

این دود سرفه های مرا از سینه ام به شهر کشانده

این سرفه های شهر نشینی به فلسفه نیاز ندارد

 

شاید اگر که عشق تو با آن، ابری که مانده در تب باران

همدم شود دوباره تواند باران به این دیار بیارد

 

شاید که ابر حادثه باشد! شاید که عشق  معجزه باشد

باران فقط به حکم غریزه بی چشمداشت باز ببارد

 

آنگاه در تلاطم باران، از انتهای پیچ خیابان

می آیی و دوباره در این خاک عشق ات انار بار می آرد


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

جمعه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1391

پسر بابونه ها-فاطمه محسن زاده-دکلمه رضا پیربادیان

نماز باران خواندم
اما تو
پسر خوب بابونه ها !
معجزه ی زمین بودی
به وقت گندمزار
میان هلهله ی باد

عصر خورشید
زلف افشانده بر سینه ی دشت
آبی ... سبز...طلایی
انگشت اشاره ات را گذاشتی روی مرگ
لبخندت
یک سطر از بهار بود
گفتی مرگ را از آن سو بخوان
گرم می شود!
بازی خوب و قشنگی داشتیم
قبل ازآن که دیوارهای صوتی بشکنند
وتو را بشکنند
تا با آن دوچرخه
یورتمه بروی
شیهه بکشی :
" ایران ! ایران ! ایران
رگبار مسلسل ها
ایران ! ایران ! ایران
مشته شده بر ایوان "
ومادرت برای همسایگان
از دخترکی بگوید با موهایی خرمایی
که تو پیدایش کرده بودی
زیر خروار خروار خاک
کنار نخل حیاطشان
که دیگر سرنداشت
تو سرد شدی
اسب شدی
هر روزرکاب زدی
تمامی تن آن کوچه را
شیهه کشیدی :
" ایران! ایران! ایران! "
دختررؤیاهایت
_ ایرانت ـ
دل به مر گ سپرده بود
بی هیچ گرمایی.

پسرخوب بابونه ها !
نمازباران خواند ه ام
اما تو
معجزه ی زمینی
به وقت گندمزارها
میان هلهله ی باد...



(فاطمه محسن زاده )




شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان



پنج‌شنبه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1391

سوگواری برای مادرم-فریده مصطفوی-دکلمه رضا پیربادیان

چگونه پیشگویی هواشناسی به حقیقت پیوست 
و تمامِ روز باران بارید!
از کجا می دانست 
  مادرم خواهد مرد امروز 
و آسمان خواهد گریست زار زار؟ 
 
شب اول قبر، خیس خیس شدی مادر!
                                         بی بارانی کهنه ات 
                                         بی چتر گمشده 
                                         و بی چکمه های ورم کرده ات. 
 
چقدر می ترسیدی از زلزله
از  زنده ماندن زیر آوار 
فراتر از آن 
 چه وحشتی داشتی از مرگِ فرزند
شانس آوردی مادر!
همه ی ما هشت نفر زنده ماندیم
زنده ی  زنده
آنقدر زنده که تو را در قفس تنهائی ات 
نیزه باران کردیم تا آخرین روز 
تا پرپرکردن بال های شکسته ات.
 
گاه التماس مان  می کردی:
شب یکی پیشم بماند 
 گاه به یاد مان می آوردی:
هنوز  تلویزیونم  خراب است  
  همیشه ما را با این کلمات بدرقه می کردی : 
مواظب خودتان باشید
 
سخت مقاومت می کردی در برابر سمسار
در برابر اصرار ما برای فروش خرده ریزهایت:
تخت شکسته، کمد شکسته، گلدان ترک خورده 
و از همه مقدس تر 
کت و شلوار شویِ مرده ات 
شک نداشتی یکروز بر می گردد.
 
این همه دوست داشتی 
این همه دوست داشتن را می فهمیدی 
اما از عشق سر در نمی آوردی 
زیر ِتختخوابت پر بود از کتابهایی در باره ی رموزِ عشق ورزی 
هر چه بیشتر می خواندی، بیشتر گیج می شدی 
همیشه با دهان باز به صحنه های عاشقانة فیلم ها نگاه می کردی: 
“چرا اینطور با سماجت یکدیگر  را می بوسند؟ 
چه از جان یکدیگر می خواهند؟“
برای رهایی از همه ی پرسش های آزارنده 
به  ضرب المثلی عامیانه پناه می بردی که 
حق را به تو می داد :
                              “    مرد بره کاروانسرا 
                                 نونش بیاد سرا سرا “
 
شوهر را فقط برای بچه می خواستی 
و عشق را فقط برای صفحه ی حوادث
تا ساعت ها خیره شوی به چهره ی زنان زناکار
و مات و مبهوت بپرسی: 
                                         “ چرا ؟ 
                                         آخر چرا ؟“
اما در نهایت 
همه ی  جنایت ها و خیانت ها 
اسباب سر گرمی ات بودند 
شاید برای این که  تهِ دلت هیچیک را باور نداشتی.
دنیا را امن و امان می خواستی
فقط  برای بچه هایت!
 
هزار بار دیگر هم  زنده شوی  
هزار بار دیگر هم شاهد باشی 
که روزهای پیری و تنهایی 
 از هر هشت فرزند هیچ یک کنارت  نمی مانند 
باز هم نصفه شب ها آماده ای برای پناه دادن 
برای نبات داغ درست کردن 
برای کیسه ی آب گرم گذاشتن 
انگار نه انگار تمام روز سگدو زده ای 
انگار نه انگار ته قبر خیس خیس افتاده ای 
حوله به دست به خوابم می آیی 
و شروع می کنی به خشک کردن موهای نوه ات 
مبادا سرما بخورد.
 
زیر باران راه می روم، راه می روم، راه می روم 
و تو را می بینم که بر سکوی قطار ایستاده ای 
                                                    و برایم دست تکان می دهی 
انگار تو مانده ای و منم که دور می شوم، دور می شوم، دور می شوم 
 
در آن عکس قدیمیِ سه تایی
 فقط تو زنده مانده بودی 
با  عروسکت 
با دامن پلیسه ات 
و گیسوان سیاه و بلند  روبان زده ات
آ ن را با قابش در ساعت ملا قات به سی سی یو  آوردم
و نشان پرستار ها دادم 
تا باور کنند تو فقط هفت سال داری 
و دستهایت را باز کنند
التماس می کردی آن ها را به میله های تخت نبندند
تا سوزن سِرُم را از دست های کبود شده ات بیرون بکشی 
و پرواز کنی
می گفتی پدرت دم در ایستاده و مدام صدایت می کند 
پر  می کشیدی به سویش.
                                          
یکروز بارانی در مسگر آباد
 دست در دست بچگی های من 
قبر ها را یکی یکی گشتی 
پدرت را نیافتی 
زیر لب نالیدی:
“نتوانستیم برایش سنگ قبر بخریم 
نشانه ای که گذاشتیم انگار پاک شده “
نگاهم را دزدیدم از بارانی که گونه هایت را می شست 
و آرزو کردم تو را هرگز گم نکنم مادر!
 
زیر باران، دلشکسته راه می روم، راه می روم، راه می روم
و زمین زیر پایم، کوچه به کوچه سنگ گور توست مادر!
سنگ گور ِ هفت سالگی تو 
زیرا تو تا آخرین روز از بر می خواندی
بیت بیت شعرهای کتاب کلا س اول را 
هرگز آن ها را از یاد نبردی 
هرگز آن ها را به عتیقه جات و لوستر و  سند خانه  و مغازه نفروختی
تنها کسی بودی که زمان را متوقف کردی 
همانطور که پرنده ای در قفس 
زمان را در رؤیاهایش متوقف می کند 
تا قفس را تنها درخت ِروی زمین ببیند. 
 
دورترین خا طره ات از پرواز 
آغوش پدرت بود 
بعد که در کنج قفس افتادی
برای هواخوری هیچ چاره ای نداشتی جز حراج دندان هایت 
باید با مدرک به خانه برمی گشتی 
و چه مدرکی بهتر از جای خالی یک دندان کشیده؟
سالم یا کرم خورده برای دندانساز تفاوتی نمی کرد!
شوی ات را باید راضی نگه می داشتی،
پدر بچه هایت را.
 
شانس آوردی مادر!
زندانبانت که مرد 
دیگر آزادی را از یاد برده بودی 
رنگ و بوی آن را هم به خاطر نداشتی 
حتی وقتی باد های سرگردان 
در ٍ قفس ٍ زنگ زده ات  را باز و بسته می کردند
کنج تنهایی ات می نشستی 
و چشم براه یکی از هشت فرزندت می ماندی 
خو کرده بودی 
به پرپرشدن بالهای شکسته ات. 
 
روز های آخر 
با لبخندی تلخ می گفتی:
“ چقدر خوشحال می شوید بمیرم
راحت می شوید از دستم“
 
درست روز اول ماه رمضان مردی 
تا بچه هایت از بهشت زهرا 
با خیال راحت به خانه برگردند 
معاف از ناهار دادن به جماعت روزه!
 
چقدر جان کندنت را طول دادی مادر!
 دل سنگ را هم آب کردی
دکتر  ماهها  هر شب می گفت امشب شب آخر است  
و ما نمی دانستیم تو منتظر ماه مبارک رمضانی. 
 
سه سطر آگهی تسلیت 
مختصر و مفید 
یک مجلس ختم آبرومند 
و این توضیح ضروری که: 
هزینه ی مراسم شب هفت و چهلم صرف امور خیریه خواهد شد 
 
روز هفتم
ابرها بی اعتنا به پیشگوییِ هوا شناسی کوچیدند 
لابد آ ن ها هم مثل بچه های تو 
باران را صرف امور خیریه کردند 
صرف چرخیدن در چشم های من 
بی اعتنا به آتش ٍ گر گرفته در قلبم 
که مدام ضجه می زند: ای وای مادرم …



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان
دوشنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1391

پس دلم منتظر کیست -محمدحسین بهرامیان-دکلمه رضا پیربادیان

گیرم اندوه تو خواب است و نگاه تو خیال
پس دلم منتظر کیست عزیز این همه سال؟

پس دلم منتظر کیست که من بی خبرم؟
که من از آتش اندوه خودم شعله ورم؟

ماه یک پنجره وا شد به خیالم که تویی
همه جا شور به پا شد به خیالم که تویی

باز هم دختر همسایه همانی که تو نیست
باز هم چشم من و او که نمی دانم کیست

باز هم چلچله آغاز شد از سمت بهار
کوچه یک عالمه آواز شد از سمت بهار

پیرهن پاره گل جمله تبسم شده است
یوسف کیست که در خنده ی او گم شده است؟

این چه رازی است که در چشم تو باید گم شد
باید انگشت نمای تو و این مردم شد

به گمانم دل من باز شقایق شده ای
کار از کار گذشته است تو عاشق شده ای

یال کوب عطش است این که کنون می آید
این که با هیمنه از سمت جنون می آید

بی تو، بی تو، چه زمستانی ام ایلاتی من!
چِقَدَر سردم و بارانی ام ایلاتی من!

تو کجایی و منِ ساده ی درویش کجا؟
تو کجایی و منِ بی خبر از خویش کجا؟

دل خزانسوز بهاری است، بهاری است که نیست
روز و شب منتظر اسب و سواری است که نیست

در دلم این عطش کیست خدا می داند
عاشقم دست خودم نیست خدا می داند

عاشق چشم تو هستیم و ز ما بی خبری
خوش به حالت که هنوز از همه جا بی خبری



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

دوشنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1391

چون درختی در زمستانم-اخوان ثالث-دکلمه رضا پیربادیان

چون درختی در صمیم سرد و بی ابر زمستانی
هر چه برگم بود و بارم بود
هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود
هر چه یاد و یادگارم بود
ریخته ست
چون درختی در زمستانم
بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود
دیگر اکنون هیچ مرغ پیر یا کوری
در چنین عریانی انبوهم آیا لانه خواهد بست ؟
دیگر آیا زخمه های هیچ پیرایش
با امید روزهای سبز آینده
خواهدم این سوی و آن سو خست ؟
چون درختی اندر اقصای زمستانم
ریخته دیری ست
هر چه بودم یاد و بودم برگ
یاد با نرمک نسیمی چون نماز شعله ی بیمار لرزیدن
برگ چونان صخره ی کری نلرزیدن
یاد رنج از دستهای منتظر بردن
برگ از اشک و نگاه و ناله آزردن

ای بهار همچنان تا جاودان در راه
همچنان جاودان بر شهرها و روستاهای دگربگذر
هرگز و هرگز
بربیابان غریب من
منگر و منگر

سایه ی نمناک و سبزت هر چه از من دورتر، ‌خوشتر
بیم دارم کز نسیم ساحر ابریشمین تو
تکمه ی سبزی بروید باز، بر پیراهن خشک و کبود من
همچنان بگذار
تا درود دردناک اندهان ماند سرود من


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان


شنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1391

عشق یعنی-احمد رضا زارعی-دکلمه رضا پیربادیان

عشق یعنی می توان پروانه بود
یک نگاه ساده را دیوانه بود
عشق یعنی یک سبد یاس سپید
نسترن هایی که دستان تو چید
عشق یعنی باور رنگین کمان
پرگرفتن در میان آسمان
عشق یعنی ما شدن یعنی خروج
قله این زندگی یعنی عروج
عشق یعنی عالمی حرف و سکوت
یک دل بشکسته هنگام قنوت
عشق یعنی یک قدم آنسوی من
روحی اندر کالبدهای دو تن
عشق یعنی عهد بستن با خدا
تا نگردیم از کنار هم جدا
عشق یعنی مثل شمعی سوختن
چشم بر پروانه خود دوختن
عشق یعنی سادگی یعنی صفا
مخلص و یک دل شدن یعنی وفا
عاشقی تنها نیاز وناز نیست
راه این وادی به هر کس باز نیست
عاشقی چون عاشقی بی خویش باش
فکر ایمانت مکن، بی کیش باش



احمدرضا زارعی


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان


سه‌شنبه 12 اردیبهشت‌ماه سال 1391

هر عشق تازه ای-بلاگا دیمیتروا-فریده مصطفوی

 

ترانه ی قدیمی با صدای تازه

هر عشق تازه ای قاتل است!

بی آن که دستش بلرزد

همه ی عشق های پیشین را می کُشد...

 

 آه باچه لبخند معصومی

خنجر فرود می رود بر پشت!!

اولین و آخرین و یگانه ترین عشق.

 

 همه جا شریک جرم دارد:

در اتوبوسی که دیر میرسد...در رگباری ناگهانی...

و هزارگوشه و کنار دیگر...

 

 انگیزه ی جنایتش آزادی ست!

 

 این قرار ملاقات به فرار از خود می ماند

آن سفر رد پا را نشان میدهد ،جایی که مرگ

با لباس مبدل حاضر است

 

 و آنگاه که عشقی کهنه میشود

خنجری به کمین او می نشیند

درکنج عشقی تازه

 

 زمان می گذرد...

 

 و تو درمی یابی که عشق

از توابع زمان است!!

                                     باید مدام پوست بیندازد و نو شود ، و نوتر

 

از گزیده ی اشعار بلاگا دیمیتروا شاعر ملی بلغار - نشر علم

ترجمه ی فریده حسن زاده   مصطفوی




شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

شنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1391

نه تو را بر نتراشیده ام-شاملو-دکلمه رضا پیربادیان

نه

تو را از حسرت های خویش بر نتراشیده ام:

پارینه تر از سنگ

ترد تر از ساقه تازه روی یکی علف.

 

تو را از خشم خویش بر نکشیده ام:

ناتوانی خِرد

 از برآمدن.

گر کشیدن

 در مجمر بی تابی.

تو را به وزنه اندوه خویش بر نسخته ام:

پرّ کاهی

 در کفّه حرمان،

کوه

 در سنجش بیهودگی.

 

تو را برگزیدهام

رَغمار غم بیداد.

 

گفتی دوستت می دارم

و قاعده   دیگر شد.

 

کفایت مکن ای فرمان «شدن»

مکرر شو

مکرر شو!

شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان


( تعداد کل: 484 )
صفحه قبلی    1       ...       41       42       43       44       45       ...       49    صفحه بعدی