X
تبلیغات
رایتل
Untitled Document
X
تبلیغات
رایتل
https://telegram.me/deklamehayepirbadian .کانال تلگرام

دکلمه های رضا پیربادیان

Email: pirbadian@gmail.com
یکشنبه 12 آذر‌ماه سال 1391

نفس کوچک باد بود و حریر نازک مهتاب ...-شاملو-دکلمه رضا پیربادیان

نفس کوچک باد بود و حریر نازک مهتاب بود و فواره و باغ بود ٭ و شب نیمه ی چارمین بود که عروس تازه به باغ مهتاب زده فرودآمد از سرا گام زنان ٭ اندیش ناک از حرارتی تازه که با رگ های کبود پستان اش می گذشت ٭ و این خود به تب سنگین خاک ماننده بود که لیموی نارس از آن بهره می برد ٭ و در چشم های اش که به سبزه و مهتاب می نگریست نگاه شرم بود از احساس عطشی نوشناخت که در لمبرهای اش می سوخت ٭ و این خود عطشی سیری ناپذیر بود چونان ناسیرآبی ی جاودانه ی علف، که سرسبزی ی صحرا را مایه به دست می دهد ٭ و شرم ناک خاطره یی لغزان و گریزان و دیربه دست بود از آن چه با تن او رفت میان اوــبیگانه با ماجراــ و بیگانه مردی چنان تند، که با راه های تن اش آن گونه چالاک یگانه بود ٭ و بدان گونه آزمند براندام خفته ی او دست می سود ٭ و جنبش اش به نسیمی می مانست از بوی علف های آفتاب خورده پر، که پرده های شکوفه را به زیر می افکند تا دانه ی نارس آشکاره شود. 

نفس کوچک باد بود و حریر نازک مهتاب بود ٭ و فواره ی باغ بود که با حرکت بازوهای نازک اش بر آب گیر خرد می رقصید. 

و عروس تازه بر پهنه ی چمن بخفت، در شب نیمه ی چارمین. 

و در آن دم، من در برگچه های نورسته بودم ٭ یا در نسیم لغزان ٭ و ای بسا که در آب های ژرف ٭ و نفس بادی که شکوفه ی کوچک را بر درخت ستبر می جنباند در من ناله می کرد ٭ و چشمه های روشن باران در من می گریست. 

نفس کوچک باد بود و حریر نازک مهتاب بود و فواره ی باغ بود ٭ و عروس تازه که در شب نیمه ی چارمین بر بستر علف های نورسته خفته بود با آتشی در نهادش، از احساس مردی در کنار خویش بر خود بلرزید. 

و من برگ و برکه نبودم ٭ نه باد و نه باران ٭ ای روح گیاهی! تن من زندان تو بود. 

و عروس تازه، پیش از آن که لبان پدرم را بر لبان خود احساس کند از روح درخت و باد و برکه بارگرفت، در شب نیمه ی چارمین ٭ و من شهری بی برگ و باد را زندان خود کردم بی آن که خاطره ی باد و برگ از من بگریزد. 

چون زاده شدم چشمان ام به دو برگ نارون می مانست، رگان ام به ساقه ی نیلوفر، دستان ام به پنجه ی افرا ٭ و روحی لغزنده به سان باد و برکه، به گونه ی باران. 

و چندان که نارون پیر از غضب رعد به خاک افتاد دردی جان گزا چونان فریاد مرگ در من شکست ٭ و من، ای طبیعت مشقت آلوده، ای پدر! فرزند تو بودم.


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان


دوشنبه 6 آذر‌ماه سال 1391

مرگ را دیده ام من-شاملو-دکلمه رضا پیربادیان

مرگ را دیده ام من
در دیدا ری غمناک،من مرگ را به دست
سوده ام
من مرگ را زیسته ام،
با آوازی غمناک
غمناک،
و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده
آه، بگذاریدم! بگذاریدم!
اگر مرگ
همه آن لحظه آشناست که ساعت سرخ
از تپش باز می ماند
و شمعی- که به رهگذار باد-
میان نبودن و بودن
درنگی نمی کند،-
خوشا آن دم که زن وار
با شاد ترین نیاز تنم به آغوشش کشم
تا قلب
به کاهلی از کار
باز ماند
و نگاه
جشم
به خالی های جاودانه
بر دو خته
و تن
عاطل!
دردا
دردا که مرگ
نه مردن شمع و
نه بازماندن
ساعت است،
نه استراحت آغوش زنی
که در رجعت جاودانه
بازش یابی،
نه لیموی پر آبی که می مکی
تا آنچه به دور افکندنیاست
تفاله ای بیش
نباشد:
تجربه ئی است
غم انگیز
غم انگیز
به سال ها و به سال ها و به سال ها…
وقتی که گرداگرد ترا مردگانی زیبا فرا گرفته اند
یا محتضرانی آشنا
-که ترا بدنشان بسته اند
با زنجیرهای رسمی شناسنامه ها
و اوراق هویت
و کاغذهائی
که از بسیاری تمبرها و مهرها
و
مرکبی که به خوردشان رفته است
سنگین شده اند،-
وقتی که به پیرامن تو
چانه ها
دمی از جنبش باز نمی ماند
بی آن که از تمامی صدا ها
یک صدا
آشنای تو باشد،-
وقتی که دردها
  ازحسادت های حقیر
بر نمی گذرد
و پرسش ها همه
در محور روده ها هست…
آری ،مرگ
انتظاری خوف انگیز است؛
انتظاری
که بی رحمانه به طول می انجامد
مسخی است دردناک
که مسیح را
شمشیر به کف می گذارد
در کوچه هائی شایعه،
تا به دفاع از عصمت مادر خویش
بر خیزید،
و بودا را
با فریاد های شوق و شور هلهله ها
تا به لباس مقدس
سربازی در آید،
یا دیوژن را
با یقه شکسته و کفش برقی،
تا مجلس را به قدوم خویش مزین کند
در ضیافت شام اسکندر
***
من مرگ را زیسته ام
با آوازی غمناک
غمناک،
وبه عمری سخت دراز و سخت فرساینده



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان


جمعه 3 آذر‌ماه سال 1391

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست-فاضل نظری-دکلمه رضا پیربادیان

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست


مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست


آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست


بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست


باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق

وسکوت تو جواب همه مسئله هاست


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان



دانلود بازخوانی دکلمه با صدای رضا پیربادیان


جمعه 3 آذر‌ماه سال 1391

به تماشا سوگند-سهراب سپهری-دکلمه رضا پیربادیان

به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است

حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود
من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد

و به آنان گفتم : سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند
پی گوهر باشید
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید

و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ
به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت

و به آنان گفتم :
هر که در حافظه چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند
هرکه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود
آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه

زیر بیدی بودیم
برگی از شاخه بالای سرم چیدم ، گفتم
چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید؟
می شنیدیم که بهم می گفتند
سحر میداند،سحر!

سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد
خانه هاشان پر داوودی بود
چشمشان را بستیم
دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش
جیبشان را پر عادت کردیم
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

چهارشنبه 1 آذر‌ماه سال 1391

اولین دیدار ما بود و شاید آخرین دیدار-اخوان-دکلمه رضا پیربادیان

سه‌شنبه 30 آبان‌ماه سال 1391

باید استاد و فرود آمد-شاملو-دکلمه رضا پیربادیان

باید اِستاد و فرود آمد
بر آستان ِ دری که کوبه ندارد،

چرا که اگر به گاه آمده باشی دربان به انتظار ِ توست و

اگر بیگاه


به درکوفتن ات پاسخی نمیآید.



کوتاه است در،
پس آن به که فروتن باشی.

آیینه یی نیک پرداخته توانی بود

آنجا


تا آراسته گی را

پیش از درآمدن

در خود نظری کنی


هرچند که غلغله ی آن سوی در زاده ی توهم ِ توست نه انبوهی ِ
مهمانان،

که آنجا

تو را

کسی به انتظار نیست.

که آنجا

جنبش شاید،

اما جُمَبنده یی در کار نیست:


نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسان ِ کافورینه به کف
نه عفریتان ِ آتشین گاوسر به مشت
نه شیطان ِ بُهتان خورده با کلاه بوقی منگوله دارش
نه ملغمه ی بیقانون ِ مطلقهای مُتنافی. ــ

تنها تو

آنجا موجودیت ِ مطلقی،


موجودیت ِ محض،
چرا که در غیاب ِ خود ادامه مییابی و غیابات
حضور ِ قاطع ِ اعجاز است.
گذارت از آستانهی ناگزیر
فروچکیدن قطره قطرانیست در نامتناهی ظلمات:

«ــ دریغا

ایکاش ایکاش

قضاوتی قضاوتی قضاوتی


درکار درکار درکار
میبود!» ــ
شاید اگرت توان ِ شنفتن بود
پژواک ِ آواز ِ فروچکیدن ِ خود را در تالار ِ خاموش ِ کهکشانهای ِ
بیخورشیدــ

چون هُرَّست ِ آوار ِ دریغ

میشنیدی:

«ــ کاشکی کاشکی

داوری داوری داوری


درکار درکار درکار درکار...»
اما داوری آن سوی در نشسته است، بیردای شوم ِ قاضیان.
ذاتاش درایت و انصاف
هیاءتاش زمان. ــ
و خاطرهات تا جاودان ِ جاویدان در گذرگاه ِ ادوار داوری خواهد شد.







بدرود!
بدرود! (چنین گوید بامداد ِ شاعر:)
رقصان میگذرم از آستانه ی اجبار
شادمانه و شاکر.



از بیرون به درون آمدم:

از منظر

به نظّاره به ناظر. ــ


نه به هیاءت ِ گیاهی نه به هیاءت ِ پروانه یی نه به هیاءت ِ سنگی نه به هیاءت ِ
برکه یی، ــ

من به هیاءت ِ «ما» زاده شدم

به هیاءت ِ پُرشکوه ِ انسان


تا در بهار ِ گیاه به تماشای رنگینکمان ِ پروانه بنشینم
غرور ِ کوه را دریابم و هیبت ِ دریا را بشنوم
تا شریطهی خود را بشناسم و جهان را به قدر ِ همت و فرصت ِ
خویش معنا دهم



که کارستانی ازایندست

از توان ِ درخت و پرنده و صخره و آبشار

بیرون است.



انسان زاده شدن تجسّد ِ وظیفه بود:
توان ِ دوست داشتن و دوستداشته شدن
توان ِ شنفتن
توان ِ دیدن و گفتن
توان ِ اندُهگین و شادمانشدن
توان ِ خندیدن به وسعت ِ دل، توان ِ گریستن از سُویدای جان
توان ِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع ِ شُکوهناک ِ فروتنی
توان ِ جلیل ِ به دوش بردن ِ بار ِ امانت
و توان ِ غمناک ِ تحمل ِ تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان.



انسان
دشواری وظیفه است.







دستان ِ بستهام آزاد نبود تا هر چشمانداز را به جان دربرکشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بَدر ِ کامل و هر پَگاه ِ دیگر
هر قلّه و هر درخت و هر انسان ِ دیگر را.



رخصت ِ زیستن را دست بسته دهان بسته گذشتم دست و دهان بسته
گذشتیم

و منظر ِ جهان را


تنها
از رخنهی تنگ چشمی حصار ِ شرارت دیدیم و

اکنون
آنک دَر ِ کوتاه ِ بیکوبه در برابر و
آنک اشارت ِ دربان ِ منتظر! ــ



دالان ِ تنگی را که درنوشتهام

به وداع

فراپُشت مینگرم:



فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.



به جان منت پذیرم و حق گزارم!
(چنین گفت بامداد ِ خسته.)




شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان



بازخوانی دکلمه با صدای رضا پیربادیان


دوشنبه 29 آبان‌ماه سال 1391

در این سرای بی کسی کسی به در نمیزند-ابتهاج-دکلمه رضا پیربادیان

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت از این خراب تر نمی زند

گذر گهی است پر ستم که اندرو به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

جمعه 26 آبان‌ماه سال 1391

دیوانگی زین بیشتر دیوانه جان-حسین منزوی-دکلمه رضا پیربادیان

دیوانگی زین بیشتر ؟ زین بیشتر ، دیوانه جان
با ما ، سر دیوانگی داری اگر ، دیوانه جان
در اولین دیدار هم بوی جنون آمد ز تو
وقتی نشستی اندکی نزدیک تر دیوانه جان
چون می نشستی پیش من گفتم که اینک خویش من
ای آشنا در چشم من با یک نظر دیوانه جان

گفتیم تا پایان بریم این عشق را با یک سفر
عشقی که هم آغاز شد با یک سفر دیوانه جان
کی داشته است اما جنون در کار خویش از چند و چون
قید سفر دیوانه جان ! قید حضر دیوانه جان
ما وصل را با واژه هایی تازه معنا می کنیم
روزی بیامیزیم اگر با یکدیگر دیوانه جان
تا چاربند عقل را ویران کنی اینگونه شو
دیوانه خود دیوانه دلدیوانه سر دیوانه جان
ای حاصل ضرب جنون در جان جان جان من
دیوانه در دیوانگی دیوانه در دیوانه جان
هم عشق از آنسوی دگر سوی جنونت می کشد
گیرم که عاقل هم شدی زین رهگذر دیوانه جان
یا عقل را نابود کن یا با جنون خود بمیر
در عشق هم یا با سپر یا بر سپر دیوانه جان


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

چهارشنبه 17 آبان‌ماه سال 1391

پشت هیچستانم-سهراب سپهری-دکلمه رضا پیربادیان

به سراغ من اگر می آیید.

پشت هیچستانم

پشت هیچستان جایی است.

پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدک هایی است

که خبر می آرند از گل واشده در دورترین بوته خاک

روی شن ها هم نقش سم اسبان سواران ظریفی است که صبح

به سر تپه معراج شقایق رفتند

پشت هیچستان چتر خواهش باز است

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا می آید

آدم اینجا تنهاست

و در این تاریکی سایه نارونی تا ابدیت جاری است

به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید

مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی من


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

شنبه 13 آبان‌ماه سال 1391

دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد-مولوی-دکلمه رضا پیربادیان

دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد

رخ فرسوده زردم غم صفرای تو دارد

سر من مست جمالت دل من دام

خیالت گهر دیده نثار کف دریای تو دارد

ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردم

که خیال شکرینت فر و سیمای تو دارد

غلطم گر چه خیالت به خیالات نماند

همه خوبی و ملاحت ز عطاهای تو دارد

گل صدبرگ به پیش تو فروریخت ز خجلت

که گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد


اگرم در نگشایی ز ره بام درآیم

که زهی جان لطیفی که تماشای تو دارد

به دو صد بام برآیم به دو صد دام درآیم

چه کنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد

خمش ای عاشق مجنون بمگو شعر و بخور خون

که جهان ذره به ذره غم غوغای تو دارد


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان



 

( تعداد کل: 524 )
صفحه قبلی    1       ...       41       42       43       44       45       ...       53    صفحه بعدی