X
تبلیغات
رایتل
Untitled Document
X
تبلیغات
رایتل
https://telegram.me/deklamehayepirbadian .کانال تلگرام

دکلمه های رضا پیربادیان

Email: pirbadian@gmail.com
پنج‌شنبه 11 آبان‌ماه سال 1391

تریاک-نصرت رحمانی-دکلمه رضا پیربادیان

نصرت! چه می کنی سر این پرتگاه ژرف

با پای خویش،تن به دل خاک می کشی

گم گشته ای به پهنه تاریک زندگی

نصرت! شنیده ام که تو تریاک می کشی

*

نصرت! تو شمع روشن یک خانواده ای

این دست کیست در رهِ بادت نشانده است؟

پرهیز کن ز قافله سالار راه مرگ

چون،چشم بسته بر سر چاهت کشانده است!

*

بیش از سه ماه رفته که شعری نگفته ای

ای مرغ خوش نوا ز چه خاموش گشته ای؟

روزی به خویش آیی و بینی که ای... دریغ

با این همه هنر،تو فراموش گشته ای!

*

هر شب که مست دست به دیوار می کِشی

از خواب می جهد پدرت،آه... می کِشد!

نجوا کنان به ناله سراید:"که این جوان

گردونه امید به بیراه می کشد"

*

دیشب ملیحه دختر همسایه طعنه زد:

"آمد دوباره شاعر بد نام شهر ما!"

مادر!... بس است...

 وای...

 فراموش کن مرا.

باید که گفت : شاعر ناکام شهر ما!

*

مادر! به تنگ آمده ام از دست ناکسان

دست از سرم بدار،نمی دانی چه می کشم

دردیست بر دلم که نگنجد به عالمی

این درد،کِی به گفته در آید که می کشم؟

*

نصرت!از آن مردم خویشی،نه مال خود

زنهار!تیرگی زند راه نام تو

هر گوش ،منتظر به سرود تو مانده است!

" نصرت!"شرنگ مرگ نریزد به جام تو!



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان


برچسب‌ها: نصرت رحمانی
دوشنبه 8 آبان‌ماه سال 1391

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم-حافظ-دکلمه رضا پیربادیان

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم


یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافروز که از سرو کنی آزادم

شمع بر جمع مشو ور نه بسوزی مارا
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

شهره ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که در بند توام آزادم


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان


یکشنبه 7 آبان‌ماه سال 1391

چند شعر کوتاه-گروس عبدالملکیان-دکلمه رضا پیربادیان


گفتی دوستت دارم

و من به خیابان رفتم !

فضای اتاق برای پرواز کافی نبود ....




باران باشد

تو باشی

یک خیابان بی انتها باشد ....

به دنیا می گویم .... خداحافظ !




چه فرقی می کند

من عاشق تو باشم

یا تو عاشق من

چه فرقی می کند

رنگین کمان

از کدام سمت آسمان

آغاز می شود


صدای قلب نیست

صدای پای توست

که شب ها در سینه ام می دوی

کافی است کمی خسته شوی

کافی است کمی بایستی . . . .



دو سال است که می دانم بی قراری چیست

درد چیست

مهربانی چیست

دو سال است که می دانم آواز چیست

راز چیست ....

چشمهای تو شناسنامه مرا عوض کردند

امروز من دو ساله می شوم ....


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان


دوشنبه 1 آبان‌ماه سال 1391

این فصل دیگریست-شاملو-دکلمه رضا پیربادیان

بی‌آن‌که دیده بیند،

در باغ
احساس می‌توان کرد
در طرح ِ پیچ‌پیچ ِ مخالف‌سرای باد
یاءس ِ موقرانه‌ی برگی که


بی‌شتاب
بر خاک می‌نشیند.



بر شیشه‌های پنجره

آشوب ِ شب‌نم است.
ره بر نگاه نیست
تا با درون درآیی و در خویش بنگری.

با آفتاب و آتش

دیگر
گرمی و نور نیست،
تا هیمه‌خاک ِ سرد بکاوی

در

رویای اخگری.



این

فصل ِ دیگری‌ست
که سرمایش

از درون
درک ِ صریح ِ زیبایی را

پیچیده می‌کند.

یادش به خیر پاییز

با آن
توفان ِ رنگ و رنگ

که برپا
در دیده می‌کند!


هم برقرار ِ منقل ِ اَرزیز ِ آفتاب،
خاموش نیست کوره

چو دی‌سال:
خاموش
خود
من‌ام!

مطلب از این قرار است:
چیزی فسرده است و نمی‌سوزد

امسال
در سینه
در تن‌ام

شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

دوشنبه 1 آبان‌ماه سال 1391

باور نمیکنددل من مرگ خویش را-سیاوش کسرایی-دکلمه رضا پیربادیان

باور نمی کند دل من مرگ خویش را
نه نه من این یقین را باور نمی کنم
تا همدم من است نفسهای زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم
آخر چگونه گل خس و خاشاک می شود ؟
آخر چگونه این همه رویای نو نهال

نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
می پژمرد به جان من و خاک می شود ؟
در من چه وعده هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دستها به دعا مانده روز و شب
اینها چه می شود ؟
آخر چگونه این همه عشاق بی شمار
آواره از دیار
یک روز بی صدا
در کوره راه ها همه خاموش می شوند ؟
باور کنم که دخترکان سفید بخت
بی وصل و نامراد
بالای بامها و کنار دریاچه ها
چشم انتظار یار سیه پوش می شوند ؟
باور نمی کنم که عشق نهان می شود به گور
بی آنکه سر کشد گل عصیانی اش ز خاک
باور کنم که دل
روزی نمی تپد
نفرین برین دروغ دروغ هراسناک
پل می کشد به ساحل اینده شعر من
تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند
پیغام من به بوسه لبها و دستها
پرواز می کند
باشد که عاشقان به چنین پیک آشتی
یک ره نظر کننند
در کاوش پیاپی لبها و دستهاست
کاین نقش آدمی
بر لوحه زمان
جاوید می شود
این ذره ذره گرمی خاموش وار ما
یک روز بی گمان
سر می زند جایی و خورشید می شود
تا دوست داری ام
تا دوست دارمت
تا اشک ما به گونه هم می چکد ز مهر
تا هست در زمانه یکی جان دوستدار
کی مرگ می تواند
نام مرا بروبد از یاد روزگار ؟
بسیار گل که از کف من برده است باد
اما من غمین
گلهای یاد کس را پرپر نمی کنم
من مرگ هیچ عزیزی را
باور نمی کنم
می ریزد عاقبت
یک روز برگ من
یک روز چشم من هم در خواب می شود
زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست
اما درون باغ
همواره عطر باور من در هوا پر است


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

شنبه 29 مهر‌ماه سال 1391

مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد-مولوی-دکلمه رضا پیربادیان

مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد        
مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد
به خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطان        
که تا تختست و تا بختست او سلطان من باشد

چه زهره دارد اندیشه که گرد شهر من گردد        
که قصد ملک من دارد چو او خاقان من باشد
بدرم زهره زهره خراشم ماه را چهره        

برم از آسمان مهره چو او کیوان من باشد

چراغ چرخ گردونم چو اجری خوار خورشیدم    
امیر گوی و چوگانم چو دل میدان من باشد
یکی جانیست در عالم که ننگش آید از صورت    
بپوشد صورت انسان ولی انسان من باشد


سر ماهست و من مجنون مجنبانید زنجیرم        

مرا هر دم سر مه شد چو مه بر خوان من باشد
سخن بخش زبان من چو باشد شمس تبریزی        
تو خامش تا زبان‌ها خود چو دل جنبان من باشد



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

شنبه 15 مهر‌ماه سال 1391

بیا متفاوت باشیم-نادر ابراهیمی-دکلمه رضا پیربادیان

در این راه طولانی که ما بی‌خبریم

و چون باد می‌گذرد

بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند

خواهش می‌کنم! مخواه که یکی شویم، مطلقا

مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم

یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را

و یک شیوه نگاه کردن را

مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه‌مان یکی و رویاهامان یکی.

هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.

و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بلکه دلیل توقف است


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

چهارشنبه 12 مهر‌ماه سال 1391

با همه بی سروسامانی ام-بهمنی-دکلمه رضا پیربادیان


با همه ی بی سر و سامانی ام

باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی

عاشق آن لحظه طوفانی ام

دل خوش گرمای کسی نیستم

آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سال ها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم

تا تو بگیری و بمیرانی ام

خوب ترین حادثه می دانمت

خوب ترین حادثه می دانی ام ؟

حرف بزن ابر مرا باز کن

دیر زمانی است که بارانی ام

حرف بزن، حرف بزن سال هاست

تشنه ی یک صحبت طولانی ام

ها ... به کجا می کشی ام خوب من ؟

ها ... نکشانی به پشمانی ام ...!!!



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان
شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1391

باران کـم کـم از نفس افتاده ی بهــــار-جواد کلیدری-دکلمه رضا

باران کـم کـم از نفس افتاده ی بهــــار!

 بر پشت بام خانه ی من آمدی چه کار؟

 حسی برای تازه شدن نیست در دلم

 از آسمان ساکت شعرم برو کنـــــــار

 از دست های خشک تو آبی نمی چکد

 بیزارم از دو قطره ی با منت ات، نبـــار

-

باغی کـــه زیر پای تو پژمرد و دم نزد

 اندام زخم خورده ی من بود روزگار! ـ

 « بر ما گذشت نیک و بد اما...» تو بی خیال

 پاییز باش و بعد زمستان، چـــــرا بهــــــار؟

 دیگر کسی بــــه باغ توجــــه نمی کند

 وقتی نداده میوه به جز نیش های خار

 با مردم همان طرف شهر باش و بس

 بُغضی گرفته راه گلو را بــــــه اختیار

 دارد بهار می گذرد با گلوی خشک

 چشمان من قرار ندارند از قـــــرار


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان




دانلود بازخوانی دکلمه با صدای رضا پیربادیان

دوشنبه 13 شهریور‌ماه سال 1391

داد معشوقه به عاشق پیغام-ایرج میرزا-دکلمه رضا پیربادیان


داد معشوقه به عاشق پیغام
که کند مادر تو با من جنگ
هر کجا بیندم از دور کند
چهره پر چین و جبین پر آژنگ
با نگاه غضب آلود زند
بر دل نازک من تیر خدنگ
از در خانه مرا ترد کند
همچو سنگ از دهن قلماسنگ
مادر سنگ دلت تا زنده ست
شهد در کام من و توست شرنگ
نشوم یک دل و یک رنگ ترا
تا نسازی دل او از خون رنگ
گر تو خواهی به وصالم برسی
باید این ساعت بی خوف و درنگ
روی و سینه تنگش بدری
دل برون آری از آن سینه تنگ
گرم و خونین به منش بازآری
تا برد زآینه قلبم زنگ
عاشق بی خرد ناهنجار
نه بل آن فاسق بی عصمت وننگ
حرمت مادری ازیاد ببرد
خیره ازباده ودیوانه زننگ
رفت ومادر را افکند به خاک
سینه بدرید ودل آورد به چنگ
قصد سر منزل معشوق نمود
دل مادربه کفش چون نارنگ
ازقضا خورد دم در به زمین
واندکی سوده شد او را آرنگ
وآن دل گرم که جان داشت هنوز
اوفتاد از کف آن بی فرهنگ
از زمین باز چو بر خاست نمود
پی برداشتن آن آهنگ
دید کز آن دل آغشته به خون
آید آهسته برون این آهنگ:
"آه! دست پسرم یافت خراش

آخ!پای پسرم خورد به سنگ




دانلود این شعر در اینجا


برچسب‌ها: ایرج میرزا، مادر
( تعداد کل: 524 )
صفحه قبلی    1       ...       42       43       44       45       46       ...       53    صفحه بعدی