X
تبلیغات
رایتل
Untitled Document
X
تبلیغات
رایتل
https://telegram.me/deklamehayepirbadian .کانال تلگرام

دکلمه های رضا پیربادیان

Email: pirbadian@gmail.com
یکشنبه 2 بهمن‌ماه سال 1390

جهان را بنگر -شاملو -دکلمه رضا پیربادیان

جهان را بنگر
سراسر
که به رخت رخوت خواب خراب خویش
از خود بیگانه است
وما را بنگر
بیدار
که هشیواران غم خویشیم .
خشماگین وپرخاشگر
از اندوه تلخ خویش پاسداری می کنیم ،
نگهبان عبوس رنج خویشتنیم
تا از قاب سیاه وظیفه ئی
که بر گرد آن کشیده ایم
خطا نکند . وجهان را بنگر
جهان را
در رخوت معصو مانه خوابش
که از خود چه بیگانه است ! ماه میگذرد
در انتهای مدار سردش .
ما مانده ایم و
روز

نمی آید .




شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

یکشنبه 2 بهمن‌ماه سال 1390

در آرزوی لبانت-پابلو نرودا-دکلمه رضا پیربادیان

نه دوباره ای دارم
نه همیشه ای
مردی فقیر در اشتیاق دوست داشتن
نمی دانم کیستی اما
دوستت دارم .
من "هرگز "ندارم
زان رو که متفاوت بوده ام
و به نام "عشق همیشه در تغییر "
اعلام خلوص می کنم .
دوستت دارم
و خوشبختی را به روی لب های تو می بوسم .
اکنون، بیا هیزم جمع کنیم
و آتش را در کوهستان
به نظاره بنشینیم .






در آرزوی لبانت

صدایت
و گیسوانت
آرام و گرسنه
به کمین تو در خیابان ها پرسه می زنم .
نان مرا سیر نمی کند ای صبحانه خورشید .
من در پی شکار
شکار میزان وضوح گام های توام .
من در پی شکار
در اشتیاق لبخند ساده تو
در اشتیاق سرانگشتانت
که یکی بوسه از آن
از مَنَش، جاودانه ای خواهد ساخت .
دلم می خواهد تنت را به تمامی
چون بادامی کامل
با لب و زبانم لمس کنم
می خواهم پرتو آفتاب را گاز بگیرم
آنگاه که بر اندام تو می گسترد
و آن بینی سربالای چهره مغرور تو را
آه ...
می خواهم طعم شلاق هایت را بچشم .
پس گرسنه
در گرگ و میش کوچه ات
سنگفرش خیابانت
قدم می زنم
در پی شکار تو و قلب داغت
چونان یوزپلنگی در سرزمینی لم یزرع

در کوئی تراتو .




شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان


یکشنبه 2 بهمن‌ماه سال 1390

کوچه-فریدون مشیری-دکلمه رضا پیربادیان



بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

 

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

 

یادم آید تو به من گفتی : از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ، آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن

 

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم

سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

 

تو به من سنگ زدی ! من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم. سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم

 

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم

 

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی از آن کوچه گذر هم

 

 بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم




شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان


یکشنبه 2 بهمن‌ماه سال 1390

در این سرای بی کسی-سایه -دکلمه رضا پیربادیان


در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند



یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند



نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند


دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت از این خراب تر نمی زند



گذر گهی است پر ستم که اندرو به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند


چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند



نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان


جمعه 30 دی‌ماه سال 1390

میان خورشیدهای همیشه-شاملو-دکلمه رضا پیربادیان


میان خورشیدهای همیشه

زیبایی تو

لنگری ‌ست ــ

خورشیدی که

از سپیده‌دم همه ستارگان

بی‌ نیازم می‌کند.

 

نگاهت

شکستِ ستمگری ‌ست ــ

نگاهی که عریانیِ روحِ مرا

از مِهر

جامه‌یی کرد

بدان سان که کنونم

شبِ بی‌روزنِ هرگز

چنان نماید که کنایتی طنزآلود بوده است

 

و چشمانت با من گفتند

که فردا

روز دیگری ‌ست ــ

 

آنک چشمانی که خمیرْمایه‌ی مِهر است !

وینک مِهرِ تو:

نبردْافزاری

تا با تقدیرِ خویش پنجه در پنجه کنم

 

 

آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم.

به جز عزیمت نا به هنگامم گزیری نبود

چنین انگاشته بودم

 

آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود

 

 

 

میان آفتاب‌های همیشه

زیبایی تو

لنگری‌ست ــ

نگاهت

شکست ستم‌گری‌ ست ــ

و چشمانت با من گفتند

که فردا

روز دیگری‌ ست




شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

جمعه 30 دی‌ماه سال 1390

همیشه این تویی که میروی-سید علی صالحی-دکلمه رضا پیربادیان



سر به هوا کودکان کامل اردیبهشت راه غریب گریه را برعبور

  آواز من بسته بودند...

  صدایم به سایه سار دره نمیرسید.

  تو ، آن سو تر از ردیف صنوبران ، پای پرچین پسینی شکسته شاید ،

  کتابی از نشانی  دوستانمان را ورق میزدی.

 زنان کوچه میگویند به گمانم تو را درصف صحبت آرزویی دور دیده اند.

  حالا همه همسایه ها میدانند من هر غروب ، غروب هر پنجشنبه تا

  شب التماس به جستجوی عکس کوچکی از تو بالای کارنامه

  سال آخرت گنجه و پشت و روی خانه را در خواب خاطره میگردم.

 

 پس نشانی تو را کی در هراس گم شدن از دست داده ام ری را؟

 

  هنوز که هنوز است از گنجه قدیمی خانه بوی عناب و اسفند و

  دیوان خطی شاعری خوش از خواب شیراز میآید.

  نه مگر تو رفته بودی با نان تازه و تبسم کودکان اردیبهشت بیایی؟

  نه مگر قرار ما قبول بوسه از دعای همین مردمان خسته بود؟

  نه مگر وعده ما نگفتن حتی یک واژه از آن راز پرده پوش.....

  پس چرا کلید خانه را در خواب نیامدن گم کردیم؟

  هی تو... تو از عطر آلاله بی قرار! تو این رسم رویا و گریه را از که   ،

   از کدام کتاب   ،   از کدام کوچه آموخته ای؟ 

  کجا بوده ای این همه سال و ماه؟

  چه میکرده ای که هیچ خط و خبری حتی از خواب دریا هم نبود 

   ها؟

  ببین....

خانه هنوز همان خانه است...

هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است...

یک پالتوی کهنه...چتری شکسته...دوسه سنجاق نقره ای...

کتابخانه کوچک شعر وسوال و سکوت...و شیشه عطری آشنا

 که بوی سالهای دور دریا میدهد هنوز......

 

غریب آمدی و آشنا رفتی   اما من که خوب میشناسمت ری را.......

من بارها... تو را بارها در انتهای  رویایی غریب دیده بودم

تو را درخانه ، در خواب آب ، در خیابان ، در انعکاس رخسار

دختران ماه... در صف خاموش مردمان، اتوبوس  ،  ایستگاه  ، 

  و سایه سار مه آلود آسمان.....

 

چه احترام غریبی دارد این خواب

این خاطره

این همه دیده که دریا...

ری را ! تمام این سالها همیشه کسی از من سراغ تو را میگرفت

تو نشانی من بودی و من نشانی تو...گفتی بنویس من شمال

زاده شدم  اما تمام دریاهای جنوب را من گریسته ام...

 

راه دور تهران آیا همیشه از ترانه و آواز ما  تهی خواهد ماند؟

 

حوصله کن ری را

خواهیم رفت...

اما خاطرت باشد...

همیشه این تویی که میروی

همیشه این منم که میمانم






شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان


جمعه 30 دی‌ماه سال 1390

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم -قیصر امین پور -دکلمه رضا پیربادیان

 سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
    ولی دل به پاییز نسپرده ایم
    
    چو گلدان خالی لب پنجره
    پر از خاطرات ترک خورده ایم
    اگر داغ دل بود ما دیده ایم
    اگر خون دل بود ما خورده ایم
    اگر دل دلیل است ما آورده ایم
    اگر داغ شرط است ما برده ایم
    اگر دشنه ی دشمنان گردنیم
    اگرخنجر دوستان گرده ایم
    گواهی بخواهید اینک گواه
    همین زخم هایی که نشمرده ایم
    دلی سربلند و سری سر به زیر

    از این دست عمری به سر برده ایم



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

جمعه 30 دی‌ماه سال 1390

رفتار من عادی است-قیصر امین پور -دکلمه رضا پیربادیان

رفتار من عادی است

اما نمی دانم چرا

این روزها

از دوستان و آشنایان

هر کس مرا می بیند

از دور میگوید:

این روزها انگار

حال و هوای دیگری داری

اما

من مثل هرروزم

با آن نشانی های ساده

 با همان امضا، همان نام

و با همان رفتار معمولی

مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها

حس می کنم گاهی کمی گنگم

گاهی کمی گیجم

حس میکنم

از روزهای پیش قدری بیشتر

این روزها را دوست دارم

گاهی

-از تو چه پنهان-

با سنگ ها آواز می خوانم

و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم

این روزها گاهی

از روز و ماه و سال ، از تقویم

از روزنامه بی خبر هستم

حس می کنم گاهی کمی کمتر

گاهی شدیداً بیشتر هستم

حتی اگر می شد بگویم

این روزها گاهی خدا را هم

یک جور دیگر می پرستم

ازجمله دیشب هم

دیگرتر از شب های بی رحمانه دیگر بود

من کاملاً تعطیل بودم

اول نشستم خوب

جوراب هایم را اتو کردم

تنها حدود هفت فرسخ در اتاقم راه رفتم

با کفش هایم گفت و گو کردم

و بعد از آن هم

رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم

و سطر سطر نامه ها را

دنبال آن افسانه ی موهوم

دنبال آن مجهول گشتم

چیزی ندیدم

تنها یکی از نامه ها

بوی غریب و مبهمی می داد

انگار

از لا به لای کاغذ تا خورده ی نامه

بوی تمام یاس های آسمان

احساس می شد

دیشب دوباره

بی تاب در بین درختان تاب خوردم

از نردبان ابر ها تا آسمان رفتم

در آسمان گشتم

و جیب هایم را

از پاره های ابر پر کردم

جای شما خالی!

یک لقمه از حجم سفید ابر های ترد

یک پاره از مهتاب خوردم

دیشب پس از سی سال فهمیدم

که رنگ چشمانم کمی میشی است

و بر خلاف سال های پیش

رنگ بنفش و ارغوانی را

از رنگ آبی دوست تر دارم

دیشب برای اولین بار

دیدم که نام کوچکم دیگر

چندان بزرگ و هیبت آور نیست

این روزها دیگر

تعداد مو های سفیدم را نمی دانم

گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک

یک روز کامل جشن می گیرم

گاهی

صد بار در یک روز می میرم

حتی

یک شاخه از محبوبه های شب

یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز

با عابران ناشناس شهر

احساس گنگ آشنایی می کند

گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را

آهنگ یک موسیقی غمگین

هوایی می کند

اما

غیر از همین حس ها که گفتم

و غیر از این رفتار معمولی

و غیر از این حال و هوای ساده

حال و هوای دیگری در دل

ندارم

رفتار من عادی است!





شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

سه‌شنبه 27 دی‌ماه سال 1390

شعری عاشقانه از پابلو نرودا دکلمه رضا پیربادیان

مجالی نیست تا برای گیسوانت جشنی بپا کنم

که گیسوانت را یک به یک

شعری باید و ستایشی

 

دیگران

معشوق را مایملک خویش می پندارند

اما من

تنها می خواهم تماشایت کنم

 


قلب من

آستانه ی گیسوانت را ، یک به یک می شناسد

 

آنگاه که راه خود را در گیسوانت گم می کنی

فراموشم مکن !

و بخاطر آور که عاشقت هستم

مگذار در این دنیای تاریک بی تو گم شوم

موهای تو

این سوگواران سرگردان بافته

راه را نشانم خواهند داد

به شرط آنکه ، دریغشان مکنی




شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

دوشنبه 26 دی‌ماه سال 1390

چهار شهر کوتاه از حسین منزوی-دکلمه رضا پیربادیان

دلم برایت یک ذره است

                           کی میشود که

                                      ساعت وقارش را

                                               با بیقراری من،عوض کند

                                                           عقربه های تنبل!

                                                                      آیا پیش از من

                                                              به کسی که معشوق را در کنار دارد

                                                                                       قول همراهی داده اید؟

                   *

                               در آسمان آخر شهریور

                                                   حتا ستاره ای هم نگران من نیست

                                                                              به اتاق برمیگردم و

                                                                                        شب را دورسرم می چرخانم و

                                                                                                به دیوارمیکوبم.

           می توانی آنقدر خسته باشی

                                 که خواب را،که کابوس را       

                                                 حتی مرگ را ؛ پس بزنی                    

                                          جهان جوابم کرده است             

                                               اتاق از هرای دیوان و هراس کرکسان        

                                                                       آکنده است                                      

                            چراغ را خاموش نکن  

                                                               می ترسم                                    

                         زمزمه را خاموش نکن

                                                                 می ترسم                                            

                              آه؛ که اگر امشب          

                      تنهاهمین امشب

                                           صبحی داشته باشد                       

                      دیگر جهان همیشه

                           آفتابی خواهد بود....




شنیدن دکلمه از رضا پیربادیان


( تعداد کل: 453 )
صفحه قبلی    1       ...       42       43       44       45       46    صفحه بعدی