X
تبلیغات
رایتل
Untitled Document
X
تبلیغات
رایتل
https://telegram.me/deklamehayepirbadian .کانال تلگرام

دکلمه های رضا پیربادیان

Email: pirbadian@gmail.com
چهارشنبه 3 آذر‌ماه سال 1395

نامه به همسرم-ناظم حکمت-مترجم احمد پوری-دکلمه رضا پیربادیان

یگانه‌ترینم
در نامه‌ات نوشته‌ای ‏
که سرم درد می‌کند
قلبم تیر می‌کشد
می‌گویی:‏
‏«اگر دارت بزنند
اگر تو را از دست دهم
می‌میرم»‏

تو نمی‌میری دلبندم
خاطره‌ام ‏
چون دودی سیاه در دست باد محو خواهدشد
حتماً نمی‌میری
بانوی گیسوحناییِ قلب من
عمرِ اندوه در قرن بیستم یک‌سال بیش نیست

مرگ
نعش آویخته از یک طناب
قلب من ‏
چنین مرگی را نمی‌پذیرد
اما
اما
اگر دستان عنکبوت‌وار و سیاه و پرموی کولی بیچاره‌ای ‏
طنابی را دور گردنم گره زند
بیهوده تلاش خواهندکرد
در چشمان آبیِ «ناظم»، ترس را ببینند

در سپیدۀ واپسین‌صبحِ زندگی‌ام
تو را و دوستانم را خواهم‌دید
و به‌سوی گورم خواهم‌رفت ‏
با حسرت هیچ‌چیز، مگر ترانۀ نیمه‌تمامی

همسرم ‏
مهربانم ‏
طلایی‌ام
زنبورعسلم
چرا سخن از اعدام می‌گویم؟
هنوز که محاکمه نشده‌ام
سر آدم را هم که چون خیاری نمی‌کَنند

این‌همه را فراموش کن
پول اگر داری ‏
برایم گرمکن بگیر
سیاتیکم بار دیگر بازگشته

زن یک زندانی ‏

همیشه به چیزهای خوب باید فکرکند





دانلود دکلمه با صدای رضا پیربادیان


برچسب‌ها: ناظم حکمت، شعر خارجی
یکشنبه 25 مهر‌ماه سال 1395

با هر خداحافظی یاد می‌گیری-بورخس-دکلمه رضا پیربادیان

کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
این‌که عشق تکیه‌کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.
و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.
و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد
کم کم یاد می‌گیری
که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می‌ارزی.
و می‌آموزی و می‌آموزی
با هر خداحافظی
یاد می‌گیری



دانلود دکلمه با صدای رضا پیربادیان

برچسب‌ها: بورخس، شعر خارجی
پنج‌شنبه 1 مهر‌ماه سال 1395

نامت‌ را در شبی‌ تار بر زبان‌ می‌آورم‌ -فدریکو گارسیا لورکا-دکلمه رضا پیربادیان

نامت‌ را در شبی‌ تار بر زبان‌ می‌آورم‌
ستارگان‌
برای‌ سرکشیدن‌ ماه‌ طلوع‌ می‌کنند
و سایه‌های‌ مبهم‌
می‌خُسبند !
خود را تهی‌ از سازُ شعف‌ می‌بینم‌ !
(ساعتی‌ مجنون‌ که‌ لحظه‌های‌ مُرده‌ را زنگ‌ می‌زند(
نامت‌ را در این‌ شب‌ تار بر زبان‌ می‌آورم‌ !
نامی‌ که‌ طنینی‌ همیشگی‌ دارد !
فراتر از تمام‌ِ ستارگان‌ُ
پُرشکوه‌تر از نم‌نم‌ باران‌ !
آیا تو را چون‌ آن‌ روزهای‌ ناب‌
دوست‌ خواهم‌ داشت؟
وقتی‌ که‌ مه‌ فرونشیند،
کدام‌ کشف‌ تازه‌ انتظار مرا می‌کشَد؟
آیا بی‌دغدغه‌تر از این‌ خواهم‌ بود؟

دست‌هایم‌ بَرگچه‌های‌ ماه‌ را فرو می‌ریزند.




دانلود دکلمه با صدای رضا پیربادیان



برچسب‌ها: مارکز، شعر خارجی
دوشنبه 1 شهریور‌ماه سال 1395

مرا زیبا به یاد بیار-اورهان ولی-دکلمه رضا پیربادیان

مرا زیبا به یاد بیار
این ها ، آخرین سطرهای من است
فرض کن که من
رویایی بودم
که از زندگی تو گذر کردم
و یا بارانی بودم
که سیلاب شدم در کوچه های تان
سپس خاک ، آب را کشید و
من محو شدم
شاید هم خوابی زیبا بودم
تو بیدار شدی و من رفته بودم
مرا زیبا به یاد بیار
زیرا من تو را آن گونه که هستی
دوست داشتم
من، آخرین دوست تو
آخرین رازدار تو بودم که در آغوشم گریستی
و هیچ وقت، کاستی های ات را
به رویت نیاوردم
رنجیده خاطر شدم
اما سرزنش ات نکردم
مرا زیبا به یاد بیار
نامه هایی برایت نوشتم
شعرهایی برایت سرودم ، هر شب
که هنوز خیلی از آن ها را نخوانده ای
ثواب و عذابش ماند برای من
بی صدا از کنارت رفتم
و تو نیز مانند دیگران، به رفتنم پی نبردی
مرا زیبا به یاد بیار
برای تو،
شب های به یاد ماندنی باقی گذاشته ام
برای تو خسته ترین سحرگاهان را
لیخندهایم، چشم هایم و در آخر
صدایم را به یادگار گذاشته ام
زیباترین شعرهایم را
در نگاه چشمان تو خوانده ام
و سلام هایی ناگفته
در گوشه گوشه ی خانه
و خداحافظی
در تمام ایستگاه ها
به جا گذاشته ام
و تمام چیزهایی که در یک عشق
می توان یافت
مرا زیبا به یاد بیار
خواب هایت روی زانوهایم را
نوازش انگشتانم لابلای موهایت را
گرم کردن دستان یخ زده ات را
تمام لحظات شادمانی ات را به یاد بیار
بوسه هایم روی پیشانی ات را
فکر کن
به کسی که هر لحظه می تواند
در خانه ات را بزند
می دانی ، به شگفت آوردنت را دوست دارم
و این آخرین سورپرایز من برای تو باشد
تمام روزهایی که با تو سپری کرده ام را
به آتش می کشم
می روم
مرا زیبا به یاد بیار.



دانلود دکلمه با صدای رضا پیربادیان

برچسب‌ها: اورهان ولی، شعر خارجی
شنبه 30 مرداد‌ماه سال 1395

هیچ چیز مدید نمی‌پاید- کنستانتین کاوافی-دکلمه رضا پیربادیان

هر چند طولانی ، به یقین هیچ چیز مدید نمی‌پاید

بوضوح نشان می‌دهد این را سالیانی که آزموده‌ام .

گسیخته است ساعت و _ زمان گریخته آن دم که سرنوشت _

به ناگهانی ِ اندکی، تقدیر می‌کند بر شگفتی ِحیات _ پایان را _

بِقوّت عطرهای تندی که مست‌مان می‌کرد

به شکوه تختی که بران آرمیدیم

به لذتی که با بدن‌هامان چشیدیم .

پژواک ِ روزهای هوس آلودی بسویم می‌سُرَد _

شراره‌هایی از جوانی ِ ما دو :

دوباره برداشته ام نامه‌ی رنگ پریده را

می خوانم‌و میخوانمش آنقدر که روز پَژمُرَد .

آنگاه به ایوان می‌روم و _ترک میکنم خاطراتم را

بجستجوی مفرّی برای دگرگونی افکارم

خیره‌ به پیریِ شهری که دوستَش دارم

با روشنی ِ چراغ ِ مغازه‌ها _

همراهِ اندک جنبش ِ زندگی‌‌ می‌شوم

میانِ تاریکی ِخیابان‌ها.




 ترجمه حسین خلیلی




دانلود دکلمه با صدای رضا پیربادیان


پنج‌شنبه 27 اسفند‌ماه سال 1394

برایت رویاهایی آرزو می‏کنم-ژاک برل-دکلمه رضا پیربادیان

برایت رویاهایی آرزو می‏کنم تمام نشدنی
و آرزوهایی پرشور
که از میانشان چندتایی برآورده شود.
برایت آرزو می‏کنم که دوست داشته باشی
آنچه را که باید دوست بداری
و فراموش کنی
آنچه را که باید فراموش کنی.
برایت شوق آرزو می‏کنم.
آرامش آرزو می‏کنم.
برایت آرزو می‏کنم که با آواز پرندگان بیدار شوی
و با خنده‏ ی کودکان.
برایت آرزو می‏کنم دوام بیاوری
در رکود، بی ‏تفاوتی و ناپاکی روزگار.
بخصوص برایت آرزو می‏کنم که
خودت باشی.....


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان


برچسب‌ها: ژاک برل، شعر خارجی
یکشنبه 6 دی‌ماه سال 1394

عشق وشادی را با تو می اغازم -غادة السمان-دکلمه رضا پیربادیان

عشق وشادی را با تو می اغازم
وتو را به پادشاهی قلمروخاطرات برمی گزینم
پادشاهی که در نداری دست وپا می زند
ورعیتش دلدادگان وگل ها وگنجشکانند
قسم به خون من وتو
به سلسله رازها
به اجاق عاشقان در دل دشت
قسم به دریا به ستاره ها در شب صاف بیابان
قسم به چای سرد شده در فرودگاه های وحشت
قسم به هر آن چه
دوست می دارم ونمی دارم
دوستت دارم


ترجمه موسی بیدج

شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

جمعه 4 دی‌ماه سال 1394

عاشق زنی مشو که میاندیشد-مارتا ریورا گاریدو-دکلمه رضا پیربادیان

عاشق زنی مشو

که می اندیشد،
که می داند،
که داناست،
که توان پرواز دارد،
به زنی که خود را باور دارد!
عاشق زنی مشو که
هنگام عشق ورزیدن، می‌خندد یا می‌گرید،
که قادر است جسمش را به روح بدل کند،
و از آن بیشتر،"عاشق شعر است"!
(اینان خطرناک‌ترین‌ها هستند)
و یا زنی که می‌تواند نیم ساعت مقابل یک نقاشی بایستد،
و یا که توان زیستن بدون موسیقی را ندارد!
عاشق زنی مشو که
پُر،
مفرح،
هشیار،
نافرمان
و جوابده است!
پیش نیاید که هرگز عاشق این چنین زنی شوی؛
چرا که وقتی عاشق زنی از این دست می‌شوی،
چه با تو بماند یا نه،
چه عاشق تو باشد یا نه،
از اینگونه زن
بازگشت به عقب، هرگز ممکن نیست!



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

جمعه 26 تیر‌ماه سال 1394

عشقت بمن آموخت-نزار قبانی-دکلمه رضا پیربادیان

عشقت اندوه را به من آموخت

و من قرن‌ها در انتظارِ زنی بودم که اندوهگینم سازد!
زنی که میان بازوانش چونان گنجشکی بگریمُ
او تکه تکه‌هایم را چون پاره‌های بلوری شکسته گِرد آورَد!

عشقت بدترین عادات را به من آموخت! بانوی من!
به من آموخت شبانه هزار بار فال قهوه بگیرم،
دست به دامن جادو شومُ با فالگیرها بجوشم!

عشقت به من آموخت که خانه‌ام را ترک کنم،
در پیاده روها پرسه زنمُ
چهره‌ات را در قطرات بارانُ نورِ چراغ ماشین‌ها بجویم!
ردِ لباسهایت را در لباس غریبه‌ها بگیرمُ
تصویرِ تو را در تابلوهای تبلیغاتی جستجو کنم!

عشقت به من آموخت، که ساعتها در پیِ گیسوان تو بگردم...
ـ گیسوانی که دخترانِ کولی در حسرتِ آن می‌سوزند! ـ
در پِیِ چهره وُ صدایی
که تمام چهره‌ها وُ صداهاست!

عشقت مرا به شهر اندوه برد! ـ بانوی من! ـ
و من از آن پیشتر هرگز به آن شهر نرفته بودم!
نمی‌دانستم اشکها کسی هستند
و انسان ـ بی‌اندوه ـ تنها سایه‌ای از انسان است!

عشقت به من آموخت که چونان پسرکی رفتار کنم:
چهره‌ات را با گچ بر دیوارها نقاشی کنم،
بر بادبانِ زورقِ ماهیگیرانُ
بر ناقوسُ صلیبِ کلیساها...

عشقت به من آموخت که عشق، زمان را دگرگون می‌کند!
و آن هنگام که عاشق می‌شوم زمین از گردش باز می‌ایستد!
عشقت بی‌دلیلی‌ها را به من آموخت!

پس من افسانه‌های کودکان را خواندم
و در قلعه‌ی قصه‌ها قدم نهادمُ
به رؤیا دیدم دخترِ شاهِ پریان از آنِ من است!
با چشم‌هایش، صافتر از آبِ یک دریاچه!
لب‌هایش، خواستنی‌تر از شکوفه‌های انار...

به رؤیا دیدم که او را دزدیده‌ام همچون یک شوالیه
و گردنبندی از مرواریدُ مرجانش پیشکش کرده‌ام!
عشقت جنون را به من آموخت
و گُذرانِ زندگی بی آمدنِ دخترِ شاهِ پریان را!

عشقت به من آموخت تو را در همه چیزی جستجو کنم
و دوست بدارم درختِ عریانِ زمستان را،
برگ‌های خشکِ خزان را وُ باد را وُ باران را
و کافه‌ی کوچکی را که عصرها در آن قهوه می‌نوشیدیم!

عشقت پناه بردن به کافه‌ها را به من آموخت
و پناه بردن به هتل‌های بینامُ کلیساهای گمنام را!

عشقت مرا آموخت
که اندوهِ غربتیان در شب چند برابر می‌شود!
به من آموخت بیروت را چونان زنی بشناسم، ظالمُ هوس‌انگیز...
که هر غروب زیباترین جامه‌هایش را میپوشد،
بر سینه‌اش عطر می‌پاشد
تا به دیدار ماهیگیرانُ شاهزاده‌ها برود!

عشقت گریستنِ بی اشک را به من آموخت
و نشانم داد که اندوه
چونان پسرکی بی‌پا
در پس‌کوچه‌های رُشِه وُ حَمرا می‌آرامد!

عشقت اندوه را به من آموخت
و من قرنها در انتظارِ زنی بودم که اندوهگینم سازد!
زنی که میانِ بازوانش چونان گنجشکی بگریمُ
او تکه تکه‌هایم را
چون پاره‌های بلوری شکسته گِرد آورَد!

 

ترجمه یغما گلروویی



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

برچسب‌ها: نزار قبانی، شعر خارجی
شنبه 30 خرداد‌ماه سال 1394

چگونه فکر می کنی پنهانی و به چشم نمی آیی؟-نزار قبانی-دکلمه رضا پیربادیان

چگونه فکر می کنی پنهانی و به چشم نمی آیی؟
تو که قطره بارانی بر پیراهنم
دکمه طلایی بر آستینم
کتاب کوچکی در دستانم
و زخم کهنه ای بر گوشه ی لبم
مردم از عطر لباسم می فهمند
که معشوقم تویی
از عطر تنم می فهمند که با من بوده ای
از بازوی به خواب رفته ام می فهمند

که زیر سر تو بوده است...





شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

برچسب‌ها: نزار قبانی، شعر خارجی
( تعداد کل: 15 )
   1       2    صفحه بعدی