X
تبلیغات
رایتل
Untitled Document
X
تبلیغات
رایتل
https://telegram.me/deklamehayepirbadian .کانال تلگرام

دکلمه های رضا پیربادیان

Email: pirbadian@gmail.com
چهارشنبه 3 شهریور‌ماه سال 1395

بگو چکار کنم؟-غلامرضا بروسان-دکلمه رضا پیربادیان

بگو چکار کنم؟
بگو چکار کنم؟
با فلفلی که طعم فراق می دهد
با دردی که فصل را نمی شناسد
با خونی که بند نمی آید
 
بگو چکار کنم؟
وقتی شادی به دم بادبادکی بند است
و غم چو سنگی
                 مرا در سراشیب یک دره دنبال می کند
دلم شاخه شاتوتی
که باد

            خونش را به در و دیوار پاشیده است






دانلود دکلمه با صدای رضا پیربادیان



 

دوشنبه 19 بهمن‌ماه سال 1394

من درد بوده ام-شاملو-دکلمه رضا پیربادیان

من درد بوده ام... همه من درد بوده ام!!!
من درد بوده ام،
          همه من درد بوده ام.
گفتی پوست واره یی استوار به دردی،
چونان طبل 
      خالی و فریادگر
                 -درون مرا که خراشید تام... تام از درد بینبارد؟-
و هر اندام ام از شکنجه ی فسفرینِ درد مشخص بود
                     در تمامت بیداری خویش     هر نماد و نمود را 
                                             با احساس عمیق درد    دریافتم...
عشق آمد و دردم از جان گریخت....
                          خود در آن دم که به خواب می رفتم، 
                                                             آغاز از پایان آغاز شد.
تقدیر من است این همه، یا سرنوشت توست... یا لعنتی است جاوانه؟!
           که این فروکش درد خود انگیزه ی دردی دیگر بود....
که هنگامی به آزادی عشق اعتراف می کردی
                          که جنازه ی محبوس را از زندان می بردند....
از کجا آمده ای
ای که می باید اکنونت را 
      این چنین   
          به دردی تاریک کننده
                                     غرقه کنی!
از کجا آمده ای؟
و ملال در من جمع می آید
               و کینه یی دم افزون به شمار حلقه های زنجیرم...
        چون آب ها....
                    راکد و تیره....

                                 که درماندابی...!




شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان



برچسب‌ها: شاملو، شعر نو
یکشنبه 18 بهمن‌ماه سال 1394

دوستی-فریدون مشیری-دکلمه رضا پیربادیان


دل من دیر زمانی است که می پندارد :

« دوستی » نیز گلی است ؛

مثل نیلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظریفی دارد .

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان این ساقه نازک را

                       - دانسته-

                          بیازارد !

 

در زمینی که ضمیر من و توست ،

از نخستین دیدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هایی است که می افشانیم .

برگ و باری است که می رویانیم

آب و خورشید و نسیمش « مهر » است

 

گر بدانگونه که بایست به بار آید ،

زندگی را به دل‌انگیزترین چهره بیاراید .

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف ،

که تمنای وجودت همه او باشد و بس .

بی‌نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس .

 

زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .

 

در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز ،

عطر جان‌پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت .

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان

خرج می باید کرد .

رنج می باید برد .

دوست می باید داشت !

 

با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دل هامان را

                مالامال از یاری ، غمخواری

بسپاریم به هم

 

بسراییم به آواز بلند :

- شادی روی تو  !

                      ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

        عطر افشان

                   گلباران باد .


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

برچسب‌ها: فریدون مشیری، شعر نو
چهارشنبه 9 دی‌ماه سال 1394

انهدام- نصرت رحمانی-دکلمه رضا پیربادیان

این روزها
اینگونه ام ،‌ببین:
دستم، چه کند پیش می رود،‌انگار
هر شعر باکره ای را سروده ام
پایم چه خسته می کشدم ،‌گوئی
کت بسته ا زخَم هر راه رفته ام
                                    تا زیر هرکجا

حتی شنوده ام
هربار شیون تیر خلاص را

 
ای دوست
این روزها
با هرکه دوست می شوم احساس می کنم
آنقدر د وست بوده ایم که دیگر
                                     وقت خیانت است


انبوه غم حریم و حرمت خود را
از دست داده است
دیریست هیچ کار ندارم
                            مانند یک وزیر

وقتی که هیچ کار نداری
تو هیچ کاره ای
من هیچ کاره ام : یعنی که شاعرم
گیرم از این کنایه هیچ نفهمی


این روزها
اینگونه ام :
فرهاد واره ای که تیشه ی خود را
                                           گم کرده است
آغاز انهدام چنین است
اینگونه بود آغاز انقراض سلسله ی مردان
یاران
وقتی صدای حادثه خوابید
برسنگ گور من بنویسید:
- یک جنگجو که نجنگید
                     اما ...، شکست خورد



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

برچسب‌ها: نصرت رحمانی، شعر نو
سه‌شنبه 1 دی‌ماه سال 1394

همه هستی من ایه تاریکیست -فروغ فرخزاد-دکلمه رضا پیربادیان

همه هستی من ایه تاریکیست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این ایه ترا آه کشیدم آه
من در این ایه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتنک دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادرک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست
دل من
که به اندازه یک عشقست
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه یک پنجره می خوانند
آه ...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید
دستهایت را دوست میدارم
دستهایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آن را
از محله های کودکیم دزدیده ست
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که از مهمانی یک اینه بر میگردد
و بدینسانست
که کسی می میرد
و کسی می ماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد
من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

برچسب‌ها: فروغ فرخزاد، شعر نو
جمعه 27 شهریور‌ماه سال 1394

نگاه میکنی به من-لیلا کردبچه-دکلمه رضا پیربادیان

یک روز سطری از این شعر
مثل سوت قطاری از کنار گوشَت عبور می کند
واژه ها برایت دست تکان می دهند
خاطره ها
مثل آشنایان دورت به تو نزدیک می شوند
و فکر می کنی
چرا نبض این شعر برای تو اینقدر تند می زند ؟


- نگاهم می کنی
و چشم هایت چقدر خسته اند !
انگار از تماشای منظره ای دور برگشته اند ..


نگاه می کنی به من
برفی که بر موهایم باریده
راه تمام آشنایی ها را بسته است
انگشتانم استخوانی تر از آن شده اند
که نوازشی را یادت بیاورند
و تمام این سال ها
آنقدر میان خطوط موازی دفترم
دست به عصا راه رفته ام
که بردن نامت کمر واژه هایم را خواهد شکست ..


نگاه می کنی به خودت
که پس از سال ها دوباره از دهان زنی بیرون آمده ای
و لرزش لب هایش را انکار می کنی
میان سطرهایش راه می روی
و پاهای بیست و چند سالگی ات را انکار می کنی ..




شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

برچسب‌ها: لیلا کردبچه، شعر نو
دوشنبه 2 شهریور‌ماه سال 1394

قاصدک-اخوان ثالث-دکلمه رضا پیربادیان

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی

 

انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند

 

قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب

 

قاصدک
هان،
ولی ... آخر ... ای وای
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی

 

راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟

 

قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

برچسب‌ها: اخوان، شعر نو
دوشنبه 22 تیر‌ماه سال 1394

پوپکم ! آهوکم ! گرگ هاری شده ام-اخوان-دکلمه رضا پیربادیان

گرگ هاری شده ام

هرزه پوی و دله دو

شب درین دشت زمستان زده ی بی همه چیز

می دوم ، برده ز هر باد گرو

چشم های ام چو دو کانون شرار

صف تاریکی شب را شکند

همه بی رحمی و فرمان فرار

گرگ هاری شده ام ، خون مرا ظلمت زهر

کرده چون شعله ی چشم تو سیاه


تو چه آسوده و بی باک خرامی به برم

آه ، می ترسم ، آه 

 پوپک ام ! آهوک ام ! 

چه نشستی غافل ؟
 کز گزندم نرهی ، گرچه پرستار منی

 پس ازین دره ی ژرف

جای خمیازه ی جادو شده ی غار سیاه

 پشت آن قله ی پوشیده ز برف

 نیست چیزی ، خبری

 ور تو را گفتم چیز دگری هست ، نبود

جز فریب دگری

 من ازین غفلت معصوم تو ، ای شعله ی پاک

 بیشتر سوزم و دندان به جگر می فشرم

منشین با من ، با من منشین

 تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم ؟

تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من

 چه جنونی ، چه نیازی ، چه غمی ست ؟
یا نگاه تو ، که پر عصمت و ناز

بر من افتد ، چه عذاب و ستمی ست

دردم این نیست ولی

 دردم این است که من بی تو دگر

از جهان دورم و بی خویشتن ام

پوپک ام ! آهوکم

تا جنون فاصله ای نیست از این جا که من ام
مگرم سوی تو راهی باشد

 چون فروغ نگهت

ورنه دیگر به چه کار آیم من

بی تو ؟ چون مرده ی چشم سیهت

منشین اما با من ، منشین

تکیه بر من مکن ، ای پرده ی طناز حریر

که شراری شده ام

پوپک ام ! آهوکم

گرگ هاری شده ام



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان


بازخوانی دکلمه با صدای رضا پیربادیان



برچسب‌ها: اخوان، شعر نو
چهارشنبه 17 تیر‌ماه سال 1394

چرا خانه کوچک ما سیب نداشت-حمید مصدق-دکلمه رضا پیربادیان

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت




شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان


برچسب‌ها: حمید مصدق، شعر نو
پنج‌شنبه 11 تیر‌ماه سال 1394

شما فانوس کهنه ای سراغ دارید ؟-بتول مبشری-دکلمه رضا پیربادیان


شما

فانوس کهنه ای سراغ دارید ؟

غول جادویی ؟ چیزی......

میخواهم چشم که باز میکنم

دور از این هیاهوی تکراری

کنار آرامشی از جنس دریا

حوالی آرامش سپیدارهای رها

علف های تر را بو بکشم

و دامنم را پر کنم از بابونه های وحشی

میخواهم

باد همبازی گیسوانم باشد

و غول چراغ جادو

تمام ساعت های دنیا را از کار بیندازد

حتی ساعت آمدن کسی را که

بیتابم میکند

دغدغه و دلشوره نمیخواهم

شما فانوس کهنه ای سراغ دارید ؟ ......






شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان
برچسب‌ها: بتول مبشری، شعر نو
( تعداد کل: 63 )
   1       2       3       4       5       ...       7    صفحه بعدی