X
تبلیغات
رایتل
Untitled Document
X
تبلیغات
رایتل
https://telegram.me/deklamehayepirbadian .کانال تلگرام

دکلمه های رضا پیربادیان

Email: pirbadian@gmail.com
جمعه 17 آذر‌ماه سال 1396

چه دانستم که این سودا -مولوی-دکلمه رضا پیربادیان

 چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون

شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون

چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم

که خوردم از دهان بندی در این دریا کفی افیون




دانلود دکلمه با صدای رضا پیربادیان

برچسب‌ها: مولوی
یکشنبه 18 مهر‌ماه سال 1395

دگرباره سر مستان ز مستی در سجود آمد-مولوی-دکلمه رضا پیربادیان

دگرباره سر مستان ز مستی در سجود آمد

مگر آن مطرب جان‌ها ز پرده در سرود آمد

سراندازان و جانبازان دگرباره بشوریدند

وجود اندر فنا رفت و فنا اندر وجود آمد

دگرباره جهان پر شد ز بانگ صور اسرافیل

امین غیب پیدا شد که جان را زاد و بود آمد

ببین اجزای خاکی را که جان تازه پذرفتند

همه خاکیش پاکی شد زیان‌ها جمله سود آمد

ندارد رنگ آن عالم ولیک از تابه دیده

چو نور از جان رنگ آمیز این سرخ و کبود آمد

بسوز ای دل که تا خامی نیاید بوی دل از تو

کجا دیدی که بی‌آتش کسی را بوی عود آمد

همیشه بوی با عودست نه رفت از عود و نه آمد

یکی گوید که دیر آمد یکی گوید که زود آمد





دانلود دکلمه با صدای رضا پیربادیان


برچسب‌ها: مولوی
یکشنبه 11 مهر‌ماه سال 1395

این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده‌ام-مولوی-دکلمه رضا پیربادیان

این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده‌ام

این بار من یک بارگی از عافیت ببریده‌ام

دل را ز خود برکنده‌ام با چیز دیگر زنده‌ام

عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده‌ام

ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی

دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیده‌ام

دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته

من با اجل آمیخته در نیستی پریده‌ام

امروز عقل من ز من یک بارگی بیزار شد

خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیده‌ام

از کاسهٔ استارگان وز خون گردون فارغم

بهر گدارویان بسی من کاسه‌ها لیسیده‌ام

من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده‌ام

حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیده‌ام

مانند طفلی در شکم من پرورش دارم ز خون

یک بار زاید آدمی من بارها زاییده‌ام

چندانک خواهی درنگر در من که نشناسی مرا

زیرا از آن کم دیده‌ای من صدصفت گردیده‌ام

در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا

زیرا برون از دیده‌ها منزلگهی بگزیده‌ام

تو مست مست سرخوشی من مست بی‌سر سرخوشم

تو عاشق خندان لبی من بی‌دهان خندیده‌ام







دانلود دکلمه با صدای رضا پیربادیان



برچسب‌ها: مولوی
یکشنبه 21 شهریور‌ماه سال 1395

با رخ چون مشعله بر در ما کیست آن-مولوی-دکلمه رضا پیربادیان

با رخ چون مشعله بر در ما کیست آن
هر طرفی موج خون نیم شبان چیست آن
در کفن خویشتن رقص کنان مردگان
نفخه صور است یا عیسی ثانی است آن
سینه خود باز کن روزن دل درنگر
کتش تو شعله زد نی خبر دی است آن
آتش نو را ببین زود درآ چون خلیل
گر چه به شکل آتش است باده صافی است آن
یونس قدسی تویی در تن چون ماهیی
بازشکاف و ببین کاین تن ماهی است آن
دلق تن خویش را بر گرو می‌بنه
پاک شوی پاکباز نوبت پاکی است آن
باده کشیدی ولیک در قدحت باقی است
حمله دیگر که اصل جرعه باقی است آن
دشنه تیز ار خلیل بنهد بر گردنت
رو بمگردان که آن شیوه شاهی است آن
حکم به هم درشکست هست قضا در خطر
فتنه حکم است این آفت قاضی است آن
نفس تو امروز اگر وعده فردا دهد

بر دهنش زن از آنک مردک لافی است آن



دانلود دکلمه با صدای رضا پیربادیان


برچسب‌ها: مولوی
چهارشنبه 2 تیر‌ماه سال 1395

عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش-مولوی-دکلمه رضا پیربادیان

عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش

خون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش


ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این

بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش

گر تو فرعون منی از مصر تن بیرون کنی

در درون حالی ببینی موسی و هارون خویش

لنگری از گنج مادون بسته ای بر پای جان

تا فروتر می روی هر روز با قارون خویش

یونسی دیدم نشسته بر لب دریای عشق

گفتمش چونی جوابم داد بر قانون خویش

گفت بودم اندر این دریا غذای ماهیی

پس چو حرف نون خمیدم تا شدم ذاالنون خویش

زین سپس ما را مگو چونی و از چون درگذر

چون ز چونی دم زند آن کس که شد بی چون خویش

باده غمگینان خورند و ما ز می خوش دلتریم

رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش

خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال

هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش

باده گلگونه ست بر رخسار بیماران غم

ما خوش از رنگ خودیم و چهره گلگون خویش

من نیم موقوف نفخ صور همچون مردگان

هر زمانم عشق جانی می دهد ز افسون خویش

در بهشت استبرق سبزست و خلخال و حریر

عشق نقدم می دهد از اطلس و اکسون خویش

دی منجم گفت دیدم طالعی داری تو سعد

گفتمش آری ولیک از ماه روزافزون خویش

مه کی باشد با مه ما کز جمال و طالعش

نحس اکبر سعد اکبر گشت بر گردون خویش


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان



برچسب‌ها: مولوی
یکشنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1393

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو-مولوی-دکلمه رضا پیربادیان



حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو     
    و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن     
    وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها
        وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی     
    گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو
آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده     
    آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو
چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما         
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو
اندیشه‌ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد     
    ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو
قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما     
    مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو
بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را     
    کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو
گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه     
    ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو
شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها         
هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو
یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی     
    یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو
ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر     
    نطق زبان را ترک کن بی‌چانه شو بی‌چانه شو





دانلود

برچسب‌ها: مولوی، غزل
سه‌شنبه 12 فروردین‌ماه سال 1393

آمده‌ای که راز من بر همگان بیان کنی-مولوی- دکلمه رضا پیربادیان


آمده‌ای که راز من بر همگان بیان کنی
و آن شه بی‌نشانه را جلوه دهی نشان کنی

دوش خیال مست تو آمد و جام بر کفش
گفتم می نمی‌خورم گفت مکن زیان کنی

گفتم ترسم ار خورم شرم بپرد از سرم
دست برم به جعد تو باز ز من کران کنی

دید که ناز می‌کنم گفت بیا عجب کسی
جان به تو روی آورد روی بدو گران کنی

با همگان پلاس و کم با چو منی پلاس هم
خاصبک نهان منم راز ز من نهان کنی

گنج دل زمین منم سر چه نهی تو بر زمین
قبله آسمان منم رو چه به آسمان کنی

سوی شهی نگر که او نور نظر دهد تو را
ور به ستیزه سر کشی روز اجل چنان کنی

رنگ رخت که داد روز رد شو از برای او
چون ز پی سیاهه‌ای روی چو زعفران کنی

همچو خروس باش نر وقت شناس و پیش رو
حیف بود خروس را ماده چو ماکیان کنی

کژ بنشین و راست گو راست بود سزا بود
جان و روان تو منم سوی دگر روان کنی

بهتر از این کرم بود جرم تو را گنه تو را
شرح کنم که پیش من بر چه نمط فغان کنی

بس که نگنجد آن سخن کو بنبشت در دهان
گر همه ذره ذره را بازکشی دهان کنی




دانلود دکلمه با صدای رضا پیربادیان






برچسب‌ها: مولوی، غزل
دوشنبه 6 آبان‌ماه سال 1392

چشم تو خواب می‌رود یا که تو ناز می‌کنی-مولوی-دکلمه رضا پیربادیان

 

چشم تو خواب می‌رود یا که تو ناز می‌کنی

نی به خدا که از دغل چشم فراز می‌کنی

چشم ببسته‌ای که تا خواب کنی حریف را

چونک بخفت بر زرش دست دراز می‌کنی

سلسله‌ای گشاده‌ای دام ابد نهاده‌ای

بند کی سخت می‌کنی بند کی باز می‌کنی

عاشق بی‌گناه را بهر ثواب می‌کشی

بر سر گور کشتگان بانگ نماز می‌کنی

گه به مثال ساقیان عقل ز مغز می‌بری

گه به مثال مطربان نغنغه ساز می‌کنی

طبل فراق می‌زنی نای عراق می‌زنی

پرده بوسلیک را جفت حجاز می‌کنی

عشق منی و عشق را صورت شکل کی بود

اینک به صورتی شدی این به مجاز می‌کنی

گنج بلا نهایتی سکه کجاست گنج را

صورت سکه گر کنی آن پی گاز می‌کنی


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان


برچسب‌ها: مولوی، غزل
شنبه 19 مرداد‌ماه سال 1392

برخیز که جان است و جهان است و جوانی -مولوی-دکلمه رضا پیربادیان

برخیز که جان است و جهان است و جوانی
خورشید برآمد بنگر نورفشانی
آن حسن که در خواب همی‌جست زلیخا
ای یوسف ایام به صد ره به از آنی
برخیز که آویخت ترازوی قیامت
برسنج ببین که سبکی یا تو گرانی
هر سوی نشانی است ز مخلوق به خالق
قانع نشود عاشق بی‌دل به نشانی
برخیز و بیا دبدبه عمر ابد بین
تا بازرهی زود از این عالم فانی
او عمر عزیزی است از او چاره نداری
او جان جهان آمد و تو نقش جهانی
بر صورت سنگین بزند روح پذیرد
حیف است کز این روح تو محروم بمانی
او کان عقیق آمد و سرمایه کان‌ها

در کان عقیق آی چه دربند دکانی



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

برچسب‌ها: مولوی، غزل