X
تبلیغات
رایتل
Untitled Document
X
تبلیغات
رایتل
https://telegram.me/deklamehayepirbadian .کانال تلگرام

دکلمه های رضا پیربادیان

Email: pirbadian@gmail.com
چهارشنبه 28 تیر‌ماه سال 1391

خواجه بیا خواجه بیا-مولوی-دکلمه رضا پیربادیان

خواجه بیا خواجه بیا خواجه دگربار بیا
دفع مده دفع مده ای مه عیار بیا

عاشق مهجور نگر عالم پرشور نگر
تشنه مخمور نگر ای شه خمار بیا

پای تویی دست تویی هستی هر هست تویی
بلبل سرمست تویی جانب گلزار بیا

گوش تویی دیده تویی وز همه بگزیده تویی
یوسف دزدیده تویی بر سر بازار بیا

از نظر گشته نهان ای همه را جان و جهان
بار دگر رقص کنان بی‌دل و دستار بیا

روشنی روز تویی شادی غم سوز تویی
ماه شب افروز تویی ابر شکربار بیا

ای علم عالم نو پیش تو هر عقل گرو
گاه میا گاه مرو خیز به یک بار بیا

ای دل آغشته به خون چند بود شور و جنون
پخته شد انگور کنون غوره میفشار بیا

ای شب آشفته برو وی غم ناگفته برو
ای خرد خفته برو دولت بیدار بیا

ای دل آواره بیا وی جگر پاره بیا
ور ره در بسته بود از ره دیوار بیا

ای نفس نوح بیا وی هوس روح بیا
مرهم مجروح بیا صحت بیمار بیا

ای مه افروخته رو آب روان در دل جو
شادی عشاق بجو کوری اغیار بیا

بس بود ای ناطق جان چند از این گفت زبان
چند زنی طبل بیان بی‌دم و گفتار بیا


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

دوشنبه 26 تیر‌ماه سال 1391

دلم برای کسی تنگ است -حمید مصدق-دکلمه رضا پیربادیان

دلم برای کسی تنگ است

که آفتاب صداقت را

به میهمانی گل های باغ می آورد

وگیسوان بلندش را

- به بادها می داد

و دست های سپیدش را

- به آب می بخشید



دلم برای کسی تنگ است

که آن دونرگس جادو را

به عمق آبی دریای واژگون می دوخت

و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند



دلم برای کسی تنگ است

که همچو کودک معصومی

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانی خود را

- نثار من می کرد



دلم برای کسی تنگ است

که تا شمال ترین شمال

و در جنوب ترین جنوب

- درهمه حال

همیشه در همه جا

- آه با که بتوان گفت

که بود با من و

- پیوسته نیز بی من بود

و کار من زفراقش فغان و شیون بود

کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست

کسی ...

- دگر کافی ست




شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

دوشنبه 19 تیر‌ماه سال 1391

اما نیستی-سید علی صالحی-دکلمه رضا پیربادیان

اما نیستی تا اضطراب جهان را کنار تو در ترانه ای کوچک خلاصه کنم.

اما نیستی تا شب تشویش هر شب خویش را در اشتعال گریه ها و گورها روشن کنم.

اما نیستی تا در دهان داس برویم و در پریشانی شعله پرپر شوم.

اما نیستی...



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان


جمعه 9 تیر‌ماه سال 1391

حالا حوالی همین روزهای مثل هم-صالحی-دکلمه رضا پیربادیان

حالا حوالی همین روزهای مثل هم

برای دور افتاده ترین دختر دریاها

از نشانی مه آلود مسافری بنویس

که روزی از سمت سرشارترین بوسه ها خواهد آمد

دستش را خواهد گرفت

و او با زورق پریان پرده پوش

به خواب بی پایان گل سرخ و پروانه خواهد برد


یعنی جواب آن همه علاقه آیا

همین تو دور و

من دور و

گریه هامان که بی گفت و گو...!؟


هی رازانه ی عجیب علاقه!

به ولای همین واژه های بی کوچه؛ بی کتاب 

ما هرگز به این باد بی حساب 

نازک تر از بنفشه و 

بی ریاتر از رویای وزیدن رازی نگفته ایم.


حالا حوالی همین روزهای مثل هم

من مجبورم به خانه برگردم 


پنجره را ببندم بهتر است

هق هق بی پرده ی این دو دیده ی بارانی 

آبروی ابرآلود همه ی دریاها را خواهد برد!


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

چهارشنبه 7 تیر‌ماه سال 1391

با این غروب از غم سبز چمن بگو -سایه-دکلمه رضا پیربادیان

با این غروب از غم سبز چمن بگو
 اندوه سبزه های پریشان به من بگو
 اندیشه های سوخته ی ارغوان بین
 رمز خیال سوختگان بی سخن بگو
 آن شد که سر به شانه ی شمشاد می گذاشت
 آغوش خک و بی کسی نسترن بگو
شوق جوانه رفت ز یاد درخت پیر
ای باد نوبهار ز عهد کهن بگو
 آن آب رفته باز نیاید به جوی خشک
 با چشم تر ز تشنگی یاسمن بگو
 از ساقیان بزم طربخانه ی صبوح
 با خامشان غمزده ی انجمن بگو
 زان مژده گو که صد گل سوری به سینه داشت
 وین موج خون که می زندش در دهن بگو
 سرو شکسته نقش دل ما بر آب زد
 این ماجرا به اینه ی دل شکن بگو
آن سرخ و سبز سایه بنفش و کبود شد
 سرو سیاه من ز غروب چمن بگو



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

چهارشنبه 7 تیر‌ماه سال 1391

آمدی جانم به قربانت-شهریار-دکلمه رضا پیربادیان

     
  آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بى وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا؟

نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر مى خواستی, حالا چرا؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توأم, فردا چرا؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
این قدر با بخت خواب آلود لالا چرا؟

آسمان چون شمع مشتاقان پریشان می‌کند
در شگفتم من نمى پاشد زهم دنیا چرا؟

شهریارا بی حبیب خود نمى کردی سفر
این سفر راه قیامت مى روی تنها چرا؟ 




شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

 

سه‌شنبه 6 تیر‌ماه سال 1391

در زیر آسمان باختر-نادر پور-دکلمه رضا پیربادیان

از کوچه‌های خاطره‌ی من
امشب، صدای پای تو می‌آید،
آه ای عزیزِ دور!
آیا به شهر غربت من پانهاده‌ای؟


اینجا، پرندگان سحر در من
میلِ گذشتن از سرِ عالم را
بیدار می‌کنند،
اما، شبانگهان:
دیوارها اسارت پنهانیِ مرا
تکرار می‌کنند.

اینجا، مرا چگونه توانی یافت؟
من، از میان مردمِ بیگانه
کس را به غیرِ خویش نمی‌بینم
تصویر من در آینه، زندانی است
من، خیره در مقابل آن تصویر
می‌ایستم که با همه ننشینم.

اینجا، مرا در آینه خواهی دید:
آیینه‌ای شگفت که همتای ساعت است،
آیینه‌ای که عقربه‌های نهان او
در چارچوب سود و زیان کار می‌کنند،
آیینه‌ای که ثانیه‌ها و دقیقه‌ها
در ذهنِ بی‌ترحمِ سوداگرانه‌اش
تصویرِ تابناک مرا تار می‌کنند.
اینجا، زمان، طلاست:
هر لحظه‌اش به قیمتِ اکسیر و کیمیاست،
اما، ضمیرِ من
تقویمِ بی‌تفاوت شب‌ها و روزهاست.

اینجا، غروب، رنگ جنون دارد،
باران، صدای گریه‌ی تنهایی است،
چشمِ ستارگان، همه نابیناست.


اینجا، من از دریچه فراتر نمی‌روم:
دیوارِ روبرو
سرحدِ ناگشوده‌ی دیدار است.
اینجا، چراغِ خانه‌ی همسایه
چشم مرا به خویش نمی‌خواند:
بیگانگی، گزیده‌ترین یار است.

 
اینجا، درین دیار،
درها، همیشه سوی درون باز می‌شود.
در سرزمین غربتِ اندوهگینِ من،
در زیرِ آسمانِ مه‌آلودِ باختر،
شب در دلِ من است،
صبح از شقیقه‌های من آغاز می‌شود.

اینجا، چو من، غریبِ غمینی نیست
در وهم شب، چراغِ یقینی نیست،
تنها، صدای یک دلِ سرگردان
با بانگِ پای رهگذری حیران
در کوچه‌های خاطره می‌پیچد،
آه ای عزیز دور!
آیا تو در پناه کدامین در،
یا در پسِ کدام درخت ایستاده‌ای؟
آیا به شهر غربت من پانهاده‌ای؟ ...



  شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان
جمعه 2 تیر‌ماه سال 1391

چند شعر از نزار قبانی-دکلمه رضا پیربادیان

هر وقت تو را می بینم
از شعرهایم ناامید می شوم
فکر وقتی با تو هستم
تو زیبایی... زیباییت آن قدر است
که وقتی به آن فکر می کنم
زبان می خشکد
کلمات له له می زنند
و مفردات شعر...
از تشنگی نجاتم بده
کمتر زیبا باش
تا شاعر شوم
معمولی باش
سرمه بکش،عطر بزن،حامله شو،بزا
مثل همه زنان باش!
تا با کلمات تا با زبان آشتی کنم .



-----------------------

در نامه ی آخر نوشته بودی
جنگ را بمن باخته ای!
تو جنگ نکردی تا ببازی!
خانم دن کیشوت!
در خواب به آسیابهای بادی حمله ور شدی
با باد جنگیدی!
بی که حتا یک ناخن مطلایت ترک بردارد
تاری از گیس بلندت کم شود،
یا قطره ای خون بر سفیدی پیراهنت شتک زند!
چه جنگی؟
تو با یک مرد نجنگیده ای!
نه لمس کرده یی بازو و سینه ی مردی حقیقی را،
نه با عرق یک مرد غسل کرده ای!
تو سازنده ی مردان اسبان کاغذی بودی!
با عشق رفاقتی کاغذی!
دن کیشوت کوچک!
بیدار شو
و به صورتت آبی بزن
فنجانی شیر بنوش
تا به کاغذی بودن مردانی که دوستشان میداشتی
پی ببری!



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان