X
تبلیغات
رایتل
Untitled Document
X
تبلیغات
رایتل
https://telegram.me/deklamehayepirbadian .کانال تلگرام

دکلمه های رضا پیربادیان

Email: pirbadian@gmail.com
چهارشنبه 1 آذر‌ماه سال 1391

اولین دیدار ما بود و شاید آخرین دیدار-اخوان-دکلمه رضا پیربادیان

سه‌شنبه 30 آبان‌ماه سال 1391

باید استاد و فرود آمد-شاملو-دکلمه رضا پیربادیان

باید استاد و فرود آمد

بر آستان دری که کوبه ندارد،

چرا که اگر به گاه آمده باشی دربان به انتظار توست و

اگر بیگاه به در کوفتنت پاسخی نمی آید.

کوتاه است در،

پس آن به که فروتن باشی.

آئینه ای نیک پرداخته توانی بود

آنجا.

تا آراستگی را

پیش از در آمدن

در خود نظر کنی

هر چند که غلغله آن سوی در زاده توهم توست نه انبوهی مهمانان،

که آنجا

تورا

کسی به انتظار نیست.

که آنجا جنبش شاید،

اما جمبنده ای در کار نیست:

نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسان کافورینه به کف

نه عفریتان آتشین گاو سر به مشت

نه شیطان بهتان خورده با کلاه بوقی منگوله دارش

نه ملغمه بی قانون مطلق های متنافی.-

تنها تو

آنجا موجودیت مطلقی،

موجودیت محض،

چرا که در غیاب خود ادامه می یابی و غیاب ات

حضور قاطع اعجاز است.

گذارت از آستانه ناگذیر

فروچکیدن قطره قطرانیست در نامتناهی ظلمات:

((-دریغا

ای کاش ای کاش

قضاوتی قضاوتی قضاوتی

درکار درکار درکار

می بود.))-

شاید اگرت توان شنفتن بود

پژواک آواز فرو چکیدن خود را در تالار خاموش کهکشانهای

بی خورشید-

چون هرست آوار دریغ

می شنیدی:

((-کاشکی کاشکی

داوری داوری داوری

درکار درکار درکار درکار...))

اما داوری آن سوی در نشسته است،بی ردای شوم قاضیان.

ذاتش درایت و انصاف

هیئتش زمان.-

و خاطره ات تا جاودان جاویدان در گذرگاه ادوار داوری خواهد شد.

 

 

بدرود!

بدرود!(چنین گوید بامداد شاعر:)

رقصان میگذرم از آستانه اجبار

شادمانه و شاکر.




شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

دوشنبه 29 آبان‌ماه سال 1391

در این سرای بی کسی کسی به در نمیزند-ابتهاج-دکلمه رضا پیربادیان

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت از این خراب تر نمی زند

گذر گهی است پر ستم که اندرو به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

جمعه 26 آبان‌ماه سال 1391

دیوانگی زین بیشتر دیوانه جان-حسین منزوی-دکلمه رضا پیربادیان

دیوانگی زین بیشتر ؟ زین بیشتر ، دیوانه جان
با ما ، سر دیوانگی داری اگر ، دیوانه جان
در اولین دیدار هم بوی جنون آمد ز تو
وقتی نشستی اندکی نزدیک تر دیوانه جان
چون می نشستی پیش من گفتم که اینک خویش من
ای آشنا در چشم من با یک نظر دیوانه جان

گفتیم تا پایان بریم این عشق را با یک سفر
عشقی که هم آغاز شد با یک سفر دیوانه جان
کی داشته است اما جنون در کار خویش از چند و چون
قید سفر دیوانه جان ! قید حضر دیوانه جان
ما وصل را با واژه هایی تازه معنا می کنیم
روزی بیامیزیم اگر با یکدیگر دیوانه جان
تا چاربند عقل را ویران کنی اینگونه شو
دیوانه خود دیوانه دلدیوانه سر دیوانه جان
ای حاصل ضرب جنون در جان جان جان من
دیوانه در دیوانگی دیوانه در دیوانه جان
هم عشق از آنسوی دگر سوی جنونت می کشد
گیرم که عاقل هم شدی زین رهگذر دیوانه جان
یا عقل را نابود کن یا با جنون خود بمیر
در عشق هم یا با سپر یا بر سپر دیوانه جان


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

چهارشنبه 17 آبان‌ماه سال 1391

پشت هیچستانم-سهراب سپهری-دکلمه رضا پیربادیان

به سراغ من اگر می آیید.

پشت هیچستانم

پشت هیچستان جایی است.

پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدک هایی است

که خبر می آرند از گل واشده در دورترین بوته خاک

روی شن ها هم نقش سم اسبان سواران ظریفی است که صبح

به سر تپه معراج شقایق رفتند

پشت هیچستان چتر خواهش باز است

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا می آید

آدم اینجا تنهاست

و در این تاریکی سایه نارونی تا ابدیت جاری است

به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید

مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی من


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

شنبه 13 آبان‌ماه سال 1391

دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد-مولوی-دکلمه رضا پیربادیان

دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد

رخ فرسوده زردم غم صفرای تو دارد

سر من مست جمالت دل من دام

خیالت گهر دیده نثار کف دریای تو دارد

ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردم

که خیال شکرینت فر و سیمای تو دارد

غلطم گر چه خیالت به خیالات نماند

همه خوبی و ملاحت ز عطاهای تو دارد

گل صدبرگ به پیش تو فروریخت ز خجلت

که گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد


اگرم در نگشایی ز ره بام درآیم

که زهی جان لطیفی که تماشای تو دارد

به دو صد بام برآیم به دو صد دام درآیم

چه کنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد

خمش ای عاشق مجنون بمگو شعر و بخور خون

که جهان ذره به ذره غم غوغای تو دارد


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان



 

پنج‌شنبه 11 آبان‌ماه سال 1391

تریاک-نصرت رحمانی-دکلمه رضا پیربادیان

نصرت! چه می کنی سر این پرتگاه ژرف

با پای خویش،تن به دل خاک می کشی

گم گشته ای به پهنه تاریک زندگی

نصرت! شنیده ام که تو تریاک می کشی

*

نصرت! تو شمع روشن یک خانواده ای

این دست کیست در رهِ بادت نشانده است؟

پرهیز کن ز قافله سالار راه مرگ

چون،چشم بسته بر سر چاهت کشانده است!

*

بیش از سه ماه رفته که شعری نگفته ای

ای مرغ خوش نوا ز چه خاموش گشته ای؟

روزی به خویش آیی و بینی که ای... دریغ

با این همه هنر،تو فراموش گشته ای!

*

هر شب که مست دست به دیوار می کِشی

از خواب می جهد پدرت،آه... می کِشد!

نجوا کنان به ناله سراید:"که این جوان

گردونه امید به بیراه می کشد"

*

دیشب ملیحه دختر همسایه طعنه زد:

"آمد دوباره شاعر بد نام شهر ما!"

مادر!... بس است...

 وای...

 فراموش کن مرا.

باید که گفت : شاعر ناکام شهر ما!

*

مادر! به تنگ آمده ام از دست ناکسان

دست از سرم بدار،نمی دانی چه می کشم

دردیست بر دلم که نگنجد به عالمی

این درد،کِی به گفته در آید که می کشم؟

*

نصرت!از آن مردم خویشی،نه مال خود

زنهار!تیرگی زند راه نام تو

هر گوش ،منتظر به سرود تو مانده است!

" نصرت!"شرنگ مرگ نریزد به جام تو!



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان


برچسب‌ها: نصرت رحمانی
دوشنبه 8 آبان‌ماه سال 1391

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم-حافظ-دکلمه رضا پیربادیان

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم


یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافروز که از سرو کنی آزادم

شمع بر جمع مشو ور نه بسوزی مارا
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

شهره ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که در بند توام آزادم


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان


یکشنبه 7 آبان‌ماه سال 1391

چند شعر کوتاه-گروس عبدالملکیان-دکلمه رضا پیربادیان


گفتی دوستت دارم

و من به خیابان رفتم !

فضای اتاق برای پرواز کافی نبود ....




باران باشد

تو باشی

یک خیابان بی انتها باشد ....

به دنیا می گویم .... خداحافظ !




چه فرقی می کند

من عاشق تو باشم

یا تو عاشق من

چه فرقی می کند

رنگین کمان

از کدام سمت آسمان

آغاز می شود


صدای قلب نیست

صدای پای توست

که شب ها در سینه ام می دوی

کافی است کمی خسته شوی

کافی است کمی بایستی . . . .



دو سال است که می دانم بی قراری چیست

درد چیست

مهربانی چیست

دو سال است که می دانم آواز چیست

راز چیست ....

چشمهای تو شناسنامه مرا عوض کردند

امروز من دو ساله می شوم ....


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان


دوشنبه 1 آبان‌ماه سال 1391

این فصل دیگریست-شاملو-دکلمه رضا پیربادیان

بی‌آن‌که دیده بیند،

در باغ
احساس می‌توان کرد
در طرح ِ پیچ‌پیچ ِ مخالف‌سرای باد
یاءس ِ موقرانه‌ی برگی که


بی‌شتاب
بر خاک می‌نشیند.



بر شیشه‌های پنجره

آشوب ِ شب‌نم است.
ره بر نگاه نیست
تا با درون درآیی و در خویش بنگری.

با آفتاب و آتش

دیگر
گرمی و نور نیست،
تا هیمه‌خاک ِ سرد بکاوی

در

رویای اخگری.



این

فصل ِ دیگری‌ست
که سرمایش

از درون
درک ِ صریح ِ زیبایی را

پیچیده می‌کند.

یادش به خیر پاییز

با آن
توفان ِ رنگ و رنگ

که برپا
در دیده می‌کند!


هم برقرار ِ منقل ِ اَرزیز ِ آفتاب،
خاموش نیست کوره

چو دی‌سال:
خاموش
خود
من‌ام!

مطلب از این قرار است:
چیزی فسرده است و نمی‌سوزد

امسال
در سینه
در تن‌ام

شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

( تعداد کل: 11 )
   1       2    صفحه بعدی