X
تبلیغات
رایتل
Untitled Document
X
تبلیغات
رایتل
https://telegram.me/deklamehayepirbadian .کانال تلگرام

دکلمه های رضا پیربادیان

Email: pirbadian@gmail.com
چهارشنبه 27 دی‌ماه سال 1391

نامه احمد شاملو به آیدا-رضا پیربادیان

آیدا نازنین خوب خودم.

ساعت چهار یا چهارونیم است.هواداردشیری رنگ می شود. خوابم گرفته است اما به علت گرفتاریهای فوق العاده ای که دارم نمی توانم بخوابم. باید کارکنم. کاری که متاسفانه برای خوشبختی من و تو نیست.برای رسالت خودم هم نیست.برای انجام وظیفه هم نیست: برای هیچ چیز نیست. برای تمام کردن احمد توست .برای آن است دیگر_به قول خودت_چیزی ازاحمد برای تو باقی نگذارد.

اما... بگذارباشد.اینها هم تمام می شود.بالاخره فردا مال ماست.

مال من و تو باهم مال آیدا و احمدباهم ...

بالاخره خواهد آمد.آن شبهایی که تاصبح درکنارتو بیدار بمانم.سرت را روی سینه ام بگذارم و به تو بگویم که درکنارت چقدرخوشبختم.

چقدرتورا دوست دارم .چه قدر به نفس تو درکنارم احتیاج دارم چه قدر حرف دارم که با تو بگویم افسوس همه حرفهای ما این شده است که تو به من بگویی(امروزخسته هستی)یا (چه عجب امروزشادی؟)و من به تو بگویم که : (دیگر کی می توانم ببینمت؟)و یا :تو بگویی :(می خواهم بروم.من که باشم به کارت نمی رسی.)من بگویم :(دیوانه زنجیری حالا چند دقیقه دیگربشین.)وهمین _همین و تمام آن حرفها و شعرها و سرودها یی که درروح من زبانه می کشد تبدیل به همین حرفها و دیدارهای مضحکی شده که مرا به وحشت می اندازد :

وحشت ازاینکه رفته رفته تو از این دیدارها و حرفها سرانجام ازعشقی که محیط خودش را پیدا نمیکند تا پرو و بالی بزند گرفتار نفرت و کسالت و اندوه بشوی.

این موقع شب یا بهتربگویم سحر از تصور این چنین فاجعه ای به خود لرزیدم کارم راگذاشتم که این چند سطررا برایت بنویسم .

آیدای من این پرنده دراین قفس تنگ نمی خواند.اگرمی بینی خفه و لال و خاموش است به این جهت است... بگذار فضا و محیط خودش راپیدا کند تا ببینی که چه گونه درتاریک ترین شبها آفتابی ترین روزها را خواهد خواند.

به من بنویس تا هردم و هرلحظه بتوانم آنرا بشنوم:

به من بنویس تا یقین داشته باشم که تو هم مثل من در انتظار آن شبهای سفیدی. به من بنویس که می دانی این سکوت و ابتذال زاییده زندگی دراین زندانی است که مال مانیست .که خانه ی ما نیست. که شایسته مانیست . به من بنویس که تو هم درانتظار سحری هستی که پرنده عشق ما درآن آواز خواهد خواند.

29 شهریور 42 -احمد تو



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

سه‌شنبه 26 دی‌ماه سال 1391

ده سال بعد از حالِ این روزام -حسین غیاثی-دکلمه رضا پیربادیان


ده سال بعد از حالِ این روزام
با کافه های بی تو در گیرم
گفتم جهانِ بی تو ینی مرگ
ده ساله رفتی و نمیمرم

ده سال بعد از حال این روزام
تو ، توو آغوشه یکی خوابی
من گفتم و دکتر موافق نیست!
تو بهتر از قرصای اعصابی

ده سال بعد از حال این روزام
من چهل سالم میشه و تنهام
با حوصله قرمز سفید آبی
رنگین کمون میسازم از قرصام

میترسم از هرچی که جا مونده
از ریمل با گریه هات جاری
از سایه روشن های بعد از من
از شوهری که دوستش داری

گرمِ هماغوشی و لبخندی
توو بستر بی تابتون تا صبح
تکلیف تنهاییم روشن بود
مثله چراغ خوابتوون تا صبح

یه عمر بعد از حال این روزام
یه پیرمردم توی یه کافه
بارون دلم میخواد هوا اما
مثه موهای دخترت صافه


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان


دانلود مستقیم



سه‌شنبه 26 دی‌ماه سال 1391

شاعر شده­ ام اوج در اوهام-محمد حسین ملکیان-دکلمه رضا پیربادیان

شاعر شده­ ام اوج در اوهام بگیرم

هی رقص کنی از تنت الهام بگیرم

 

شاعر شده ­ام صبرکنم باد بیاید

تا یک غزل از روسری ­ات وام بگیرم

 

هی جام پس از جام پس از جام بیاری

هی جام پس از جام پس از جام بگیرم

 

آشوب شوی در دلم آشوب بیفتد

آرام شوی در دلت آرام بگیرم

 

سهمم اگر افتادن  از این بام بیفتم

سهمم اگر اوج است از این بام بگیرم

 

سنگی زدم و پنجره ­ات باز...ببخشید

پیغام فرستادم پیغام بگیرم

شاعر شدم اقرار کنم وصف تو سخت است

شاعر شدم از دست تو سرسام بگیرم


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

پنج‌شنبه 21 دی‌ماه سال 1391

کوچه آشتی کنان-احمد شاملو-دکلمه رضا پیربادیان

پیش می‌آید و پیش می‌آید
به ضرب‌ْآهنگِ طبلی از درون پنداری،
خیره در چشمانت
بی‌پروای تو
که راه بر او بربسته‌ای انگاری.
 
در تو می‌رسد از تو برمی‌گذرد بی‌آنکه واپس نگرد
در گذرگاهِ بی‌پرهیزِ آشتی‌کُنان پنداری،
بی‌آنکه به‌راستی بگذرد
چرا که عبورش تکراری‌ست بی‌پایان انگاری.
 
یکی بیش نیست
گرچه صفی بی‌انتها را مانَد
ــ تداومِ انعکاسی در آیینه‌های رودررو پنداری ــ
و به هر اصطکاکِ ناملموس اما
چیزی از تو می‌کاهد در تو
بی‌اینکه تو خود دریابی
                           انگاری.
 
چهره‌درچهره بازش نمی‌شناسی
چنان است که رهگذری بیگانه، پنداری،
اما چندان که واپس نگری
در شگفت با خود می‌گویی:
ــ سخت آشنا می‌نماید

دیروز است انگاری.



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

سه‌شنبه 19 دی‌ماه سال 1391

پر کن پیاله را-فریدون مشیری-دکلمه رضا پیربادیان

پرکن پیاله را
که این آب آتشین
دیری است ره به حال خرابم نمی برد
این جامها
که در پیم می شود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد
من با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره اندیشه های ژرف
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریز پا
تا شهر یادها
دیگر شرابم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد

هان
ای عقاب عشق
از اوج قله های مه آلوده دور دست
پرواز کن
به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد
در راه زندگی
با این همه تلاش و تقلا و تشنگی
با این که ناله میکشم از دل
که آب
آب
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد

پر کن پیاله را


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

دوشنبه 11 دی‌ماه سال 1391

پرواز با خورشید-فریدون مشیری-دکلمه رضا پیربادیان

بگذار که بر شاخه ی این صبح دلاویز

بنشینم و از عشق سرودی بسرایم

آنگاه به صد شوق چو مرغان سبکبال

پرگیرم ازاین بام و به سوی تو بیایم

خورشید از آن دور از آن قله ی پربرف

آغوش کند باز،همه مهر،همه ناز

سیمرغ طلایی پرو بالی است که چون من

از لانه برون آمده دارد سر پرواز

پرواز به آنجا که نشاط است و امید است

پرواز به آنجا که سرور است و سرود است

آنجا که سراپای تو در روشنی صبح

رؤیای شرابی است که در جام بلورست

آنجا که سحر گونه ی گلگون تو در خواب

از بوسه ی خورشید چو برگ گل ناز است

آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد

چشمم به تماشا و تمنای تو باز است

من نیز چو خورشید دلم زنده به عشق است

راه دل خود را نتوانم که نپویم

هر صبح در آئینه ی جادویی خورشید

چون می نگرم او همه من ،من همه اویم

او روشنی و گرمی بازار وجوداست

در سینه ی من نیز دلی گرمتر ازاوست

او یک سر آسوده به بالین ننهاده است

من نیز به سر می دوم اندر طلب دوست

ما هردو دراین صبح طربناک بهاری

ازخلوت و خاموشی شب پا به فراریم

ما هر دو در آغوش پر از مهر طبیعت

با دیده ی جان محو تماشای بهاریم

ما آتش افتاده به نی زار ملالیم

ما عاشق نوریم و سروریم و صفاییم

بگذار که سرمست و غزلخوان من و خورشید

بالی بگشاییم و به سوی تو بیاییم



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

جمعه 8 دی‌ماه سال 1391

در این غربت بی کرانه-ریکاردا هوخ-دکلمه رضا پیربادیان

در این غربت بی کرانه

ریکاردا هوخ-شاعر آلمانی

ترجمه:فریده حسن‏ زاده‏

منبع : کتاب شعر زنان جهان – موسسه ی اننتشارات نگاه



نوای موسیقی

دلم را سرشار می کند از هوای تو.


ابر،کوه و ستاره

دلم را سرشار می کند از تمنای تو.


چیزها هر چه شگفت تر،هرچه غریب تر

دلم را سرشارتر می کند از دلتنگیها برای تو.


نقاشی های پر شکوه نگارخانه ها

زنده می کند داغ رویاهای نقش بر آبم را برای تو.


بیت بیت ترانه های عاشقانه

عاشق تر می کند گام های بی قرارم را در جستجوی تو.


در این غربت بی کرانه

درد آشنا و ماًنوس جلوه می دهد همه چیزو همه جا را

هرلحظه از یاد تو.


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان


پنج‌شنبه 7 دی‌ماه سال 1391

باران گرفته ام بــه هوای شکفتنت-امیر سنجوری-دکلمه رضا پیربادیان

باران گرفته ام بــه هوای شکفتنت

جاری در امتداد ترک خورده ی تنت

با اشک های ریخته بر پای گونه هات

با دست های حلقه شده دور گردنت

من متهم بـه رابطه با واژه ی "تو" ام

مظنون به دستکاری گل های دامنت

افسوس ...تاب صــاعـقه ام را نداشتــی

افسوس... با نوازش من سوخت خرمنت

این گرگ و میش پلک طلوع است یا غروب

در چشـــم های آبـــی ِ مایل بـه روشنت؟



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

یکشنبه 3 دی‌ماه سال 1391

گیرم اندوه تو خواب است و نگاه تو -بهرامیان-دکلمه رضا پیربادیان


گیرم اندوه تو خواب است و نگاه تو خیال
پس دلم منتظر کیست عزیز این همه سال؟

پس دلم منتظر کیست که من بی خبرم؟
که من از آتش اندوه خودم شعله ورم؟

ماه یک پنجره وا شد به خیالم که تویی
همه جا شور به پا شد به خیالم که تویی

باز هم دختر همسایه همانی که تو نیست
باز هم چشم من و او که نمی دانم کیست

باز هم چلچله آغاز شد از سمت بهار
کوچه یک عالمه آواز شد از سمت بهار

پیرهن پاره گل جمله تبسم شده است
یوسف کیست که در خنده ی او گم شده است؟

این چه رازی است که در چشم تو باید گم شد
باید انگشت نمای تو و این مردم شد

به گمانم دل من باز شقایق شده ای
کار از کار گذشته است تو عاشق شده ای

یال کوب عطش است این که کنون می آید
این که با هیمنه از سمت جنون می آید

بی تو، بی تو، چه زمستانی ام ایلاتی من!
چِقَدَر سردم و بارانی ام ایلاتی من!

تو کجایی و منِ ساده ی درویش کجا؟
تو کجایی و منِ بی خبر از خویش کجا؟

دل خزانسوز بهاری است، بهاری است که نیست
روز و شب منتظر اسب و سواری است که نیست

در دلم این عطش کیست خدا می داند
عاشقم دست خودم نیست خدا می داند

عاشق چشم تو هستیم و ز ما بی خبری
خوش به حالت که هنوز از همه جا بی خبری




شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان