X
تبلیغات
تخفیف یار

دکلمه های رضا پیربادیان

Email: pirbadian@gmail.com
جمعه 10 مهر‌ماه سال 1394

لینک کانال دکلمه های رضا پیربادیان در تلگرام

لینک  کانال دکلمه های رضا پیربادیان در تلگرام .

روی لینک کلیک کنید با موبایل وارد کانال میشوید و دکلمه ها را میشنوید

https://telegram.me/deklamehayepirbadian

شنبه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1395

بهشت جای حقیری ست-عباس معروفی-دکلمه رضا پیربادیان

مگر نمی‌گویند که هر آدمی
یک بار عاشق می‌شود؟
پس چرا هر صبح که چشم‌هات را باز می‌کنی
دل می‌بازم باز؟
چرا هر بار که از کنارم می‌گذری
نفست می کشم باز؟
چرا هربار که می‌خندی
در آغوشت در به در می شوم باز؟
چرا هر بار که تنت را کشف می‌کنم
تکه‌های لباسم بال درمی‌آورند باز؟
گل قشنگم
برای ستایش تو
بهشت جای حقیری ست
با همین دست‌های بی‌قرار
به خدا می رسانمت.



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

برچسب‌ها: عباس معروفی
جمعه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1395

من شاعر نیستم-فاطمه محسن زاده-دکلمه رضا پیربادیان

هر شب

در آغوش پلک هایم هستی

و با حافظ

بغض می کنم

اگر به دست من افتد

فراق را بکشم

آرزوی قشنگی است

آخر نه خدا پیر است

و نه ما پیر

تازه به عشق هم بدهکاریم

به فال های حافظ

شماره ی غزلیّات سعدی

عاشقانه های شاملو

به جسارت فروغمان

قرن هاست با تمام خطوط تنت

و جغرافیای روحت

با یار آشنا

سخن آشنا گفته ام

و هنوز ادیسون به دنیا نیامده

تلفن اختراع نشده

عشقی مجازی نیست

و فراق سخت است

باور کن

وقتی پلک هایم خیس می شوند

و تو را در آواز پرندگانی که نمی شناسم

میان انبوه درختانی که نامشان را نمی دانم

اشک …

اشک …

حیف که شاعر نیستم

وگرنه ادامه می دادم

امّا می دانی ؟

چیزی توی سینه ام درد می کند

( صدای هق هق راوی می آید )

تمام سطرهایی را که ادامه داده ام

پاک می کنم

من شاعر نیستم

فقط دلم برایت تنگ شده است

و از دست تمام عاشقانه ها

کاری برنمی آید



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان


برچسب‌ها: فاطمه محسن زاده
دوشنبه 30 فروردین‌ماه سال 1395

نطفه یک قهرمان با توست!-اخوان -دکلمه رضا پیربادیان

 باز در آنجا چه غوغائی ست؟

 باز پرسیدم – چه بلوائی ست ؟

 

گرچه بیرون ست ازین پر چین و بند اما

نیست چندان دور.

آنچه آن جا بگذرد، اغلب

می توان دید و شنید، الا

آن که خواهند از کسان مستور.

 

باز می پرسم، چه غوغائی ست ؟

در کنار آن اطاق سرخ، آن فرجام منصوری

باز هم گویا

شیونی، جمعی، تماشائی ست.

آن چه می آید به گوش، از آن نه چندان دور

شیونی از مادری، کامل زن ست انگار،

باغ و بستان سوخته ی کاشانه بر بادی ست.

آن چه می آید به چشم، اما

سر و قدی، شاخ شمشادی ست.

اینک از آن جا

پیش می آید که گوید چیست،

آن دو مو، سر پاسبان ترک ما، با چشم نمناکش.

پس ببین آن جا چه ها رفته ست

که دل یک تکه سنگ سخت هم سوزد،

او شکسته بسته می گوید سخن، با لحن غمناکش :

 

 پیر زن ، یک ماه پیش از این

به ملاقات پسر آمد

دید او را... و نصیحت ها... ولی بی فایده سوی

  وطن  برگشت.

_ سوی ده یا ایلی از اطراف کرمانشاه_

 

پیرزن برگشت.

تا که تمهیدی کند، فکری کند، شاید

که جوانش را

از خر شیطان فرود آرد.

رفت

تا بیاید با عروس خود

که از آن زندانی یک دنده طفلی در شکم دارد.

 

در همین مدت قضایا  طور دیگر  شد.

پیرزن، بدبخت، این نوبت

با عروس باردار خود به دیدار پسر آمد.

حیف، اما حیف!

چند روزی از  قضایا دیر تر ...

 

با توام من ، آی دخترجان !

شیردختر، ای شکوفه ی  میوه دار ایل !

تیهوی شاهین شکار کرد!

که به تاری از کمند گیسویت گیری

صد چنان سهراب یل را ، آن که نتوانست

نازنین گردآفرید گرد.

گرچه دانم گریه تسکین می دهد دردت،

لیک دختر جان ! نبیتم رو بگردانی به گرییدن.

هی، بگردم قد و بالا، سرو بستانت!

من نمی خواهم ببیند دشمن بی رحم نامردم

قطره ای هم اشک وحشت پای چشمانت.

آن دو آهویی که می دانم

که دو ببر خشمگین دارند، در زنجیر مژگانت.

 

هی بگردم دخترم را، دختر با غیرتم، هم میهن کردم!

من یقین دارم که می بینی

کاین زمان آبشخور ما ، از چه رود بی سر و پایی ست؟

و کشان ما را به سوی خویش

چه لجن در ذات، دریایی ست؟

خوب می دانم، که دانی خوب

که چه بد دهری و دنیایی ست.

با شبی چونین

در کمین ما چه بد روزی و فردایی ست.

 

 تو زنی مردانه ای، سالاری و از مرد هم پیشی.

جامه جنست زن است، اما

درد و غیرت در تو دارد ریشه ای دیرین.

کم مبین خود را، که از بسیار هم بیشی.

گوهر غیرت گرامی دار، ای غمگین.

مرد، یا سالار زن، باید بدانی این ،

کاندرین روزان صدره تیره تر از شب،

اهل غیرت روزیش درد است.

خواه در هر جامه، وز هر جنس،

درد قوت غالب مرد است.

 

بازمانده زآن جوانمرد، آنچه دادندت عزیزش دار

گرچه کتف آرا و سر پیچ و کمربندی،

لیک میراث از دلیری بی هماورد است.

آن که در دنیای نامرد حقیقتهای امروزین

مرد و مردی راستین باشد

رستم افسانه اش، زالی به ناوردست.

 

گر پسر زادی، کمربند پدر بسپار و وادارش

همچو مردانه و بی باک بربندد.

ور دگر زادی، بگو او نیز

گر به سر خواهد پیچاک پدر بندد،

ماده شیری با خاطر، بی خوف باشد، تا که آن میراث

بر سر و گردن چو یال شیر نر بندد.

 

دخترم! ای دختر کرد، ای گرانمایه

یادگار آن شهید، آن پهلوان با توست.

قصر شیرین جوانی، ای بهین تندیسه جان دار زیبائی

بیستون غیرت کرمانشهان با توست.

قدر بشناس و گرامی دار، دختر جان

نطفه یک قهرمان با توست!




شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان


شنبه 28 فروردین‌ماه سال 1395

به دیدارم بیا هر شب-اخوان -دکلمه رضا پیربادیان

به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی‌ها
دلم تنگ است
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من
که اینان زود می‌پوشند رو در خواب‌های بی گناهی‌ها
و من می‌مانم و بیداد بی خوابی
در این ایوان سرپوشیدهٔ متروک
شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی‌ها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تن‌هایم
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی
که می‌ترسم ترا خورشید پندارند
و می‌ترسم همه از خواب برخیزند
و می‌ترسم همه از خواب برخیزند
و می‌ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی‌خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی‌خواهم بداند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر می‌کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهی‌ها که با آن رقص غوغایی
نمی‌خواهم بفهمانند بیدارند
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستوها و ماهی‌ها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من!

بیا ای یاد مهتابی!


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان



برچسب‌ها: اخوان
جمعه 27 فروردین‌ماه سال 1395

تو سال هاست حوای بی آدمی-افشین یداللهی-دکلمه رضا پیربادیان

تو حق نداری
عاشقِ کسی بمانی
که سالهاست
رفته

تو
مالِ کسی نیستی
که نیست

تو
حق نداری
اسمِ دردهای مزمنت را
عشق بگذاری

می‌توانی مدیونِ زخم‌هایت باشی
اما
محتاجِ آنکه زخمیَت کرده
نه!

دست بردار
از این افسانه‌های بی‌ سر و ته
که به نامِ عشق
فرصتِ عشق را
از تو می‌گیرد

آنکه تو را
زخمیِ خود می‌خواهد
آدمِ تو نیست
آدم نیست

و
تو
سال هاست
حوای بی آدمی...
حواست نیست



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

برچسب‌ها: افشین یداللهی
یکشنبه 22 فروردین‌ماه سال 1395

آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم-شاملو-دکلمه رضا پیربادیان

من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه گرم و سرخ

احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگ زای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین

احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین

***

آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های آینه لغزیده تو به تو
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق
از برکه های آینه راهی به من بجو

***
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:

احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛

احساس می کنم
در هر رگم
به هر تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ئی می زند جرس.

***
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ بر کشیدم از آستان یأس:
« آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم!»



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

شنبه 21 فروردین‌ماه سال 1395

بانو از خودت دست نکش-الهه فاخته-دکلمه رضا پیربادیان

بانو از خودت دست نکش
خودت چتر باش
خودت ابر باش
خودت باران



شک نکن خدا نابغه بوده که تو را آفریده

بیخیال بنده هایش که دنیای زنانه ات را نادیده گرفتند...


بانو ایندفعه سر سفره ، تو نان گرم بخور
اصلا تمام زیتون های دنیا هم مال تو
هر وقت هم تنت سرد شد
تنهاییت را بغض نکن
آواز کن
با صدای بلند برای گرمیه دلت بخوان
دیگر هیچ وقت تنهاییت را باگریه نشان نده
حتی وقتی تنها میخوابی.
بگذار ایندفعه لالاییت را برای خودت...



چه خوب میشد عصرانه میهمان خودت باشی
بانو...
چای که دم کشید
دامن کوتاهت یادت نرود
قند توی دل قندان آب میشود
طعم گس چای را که هورت میکشی



بانو یک دل سیر بخند
بخند به ریش روزگار
که اگر عاطفه و مهر تو نبود
 تو را به قضاوت نمی نشستند
و حکم به مشروطی آزادیت نمیدادند
که هر جا میروی گزارش کنی
که من میگویم...
من میخواهم...
 و من منشان ، گوشت که سهل است جانت را پر کند...



مهربان یک دل سیر بخواب
تا درد حرفهایی که دل کوچکت را میشکند ، فراموش کنی...


بانوی کامل
خدا آرامش هستی را
در چشمانت
در حلقه آغوشت
درست روی لبهایت به امانت گذاشت...

به جهنم برود ، هر که آرامشت را دستخوش زمختی خویش کند
به جهنم برود آنکه بلندای روحت را نمیبیند
ولی فرود و فراز تنت را خوب میشناسد
به جهنم برود کسی که تو را ضعیفه خواند
تا ضعف خودش به چشم نیاید
بین خودمان باشد
خدا شرمنده جای نوازشهاییست که روی تنت ماند.


بانو....
 راستی حال دلت چطور است؟
چند وقت است رویا ندیده ای
راستی هنوز اشک میریزی؟!؟!؟
قول دادی که دیگر تنهاییت را با گریه نشان ندهی
نکند هنوز منتظر شنیدن دوستت دارمی!!!



بیا بحث را عوض کنیم
راستی موهایت را بگذار بلند شود
بگذار از زیر روسری هوایی بخورند
لاک قرمز یادت نرود
خدا هر چه صورتی و قرمز و سرخابیست برای تو آفریده

کلاغ ها دیر زمانیست پشت سر طاووس حرف میزنند
اصلا بگذار یک کلاغ چهل کلاغ کنند
تو گوشواره هایت را فراموش نکن
بانو هر وقت دلت خواست دستت را از ماشین بیرون ببر و
تن وحشی باد را لمس کن
هر وقت هم دلت خواست
لبه جوی راه برو
حتی بلند حرف بزن و بخند
و هر روز هم برقص ، خواستی با ساز دلت خواستی با...


فقط یادت نرود کتاب بخوانی
بانوی کامل و زیبا
تو سلیقه خاص خدایی
آنِ خلقتت خدا قلیانی چاق کرد
پا روی پایش انداخته
و روی بوم نازنین وجودت قلم عشق را چرخاند
پس تو ناب ترینی


بانو...
ناب ترین شعر خدایی تو
سَر انگشت بهاری
بخند از ته دل رها
و بزن قید احساسی که نخوانَد تمنای نگاهت را...


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

جمعه 20 فروردین‌ماه سال 1395

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی-سعدی-دکلمه رضا پیربادیان

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران

نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

برچسب‌ها: سعدی
چهارشنبه 18 فروردین‌ماه سال 1395

ای کاش از آنهمه سایه و سکوت-سید علی صالحی-دکلمه رضا پیربادیان

ای کاش از آنهمه سایه و سکوت،

تنها زمزمه ی  لبریز چشمه ای بودم

همسوی باور چراغی، برایوان شب زلال،

یا زایری خسته در خنکای فروردین،

با خیزاب و خلنگزار خاموشش

که از خواب شبنم و شهود آمده بود.

ای کاش از آنهمه آسمان، تنها کبوتری بودم،

خانه زاد خاطره ای پنهان

که از هجرانی جفت خویش می گریست.

 

ای کاش از آنهمه شکفتن، تنها پروانه پریشانی بودم

با رنگین کمان پروازش، در باغ بوسه و باران

و ای کاش از اینهمه مردن، تنها هلال آینه ای بودم

در قوس شبی شولا دریده از دریا

که ماه را به میهمانی خسوف می طلبید.




شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان


( تعداد کل: 363 )
   1       2       3       4       5       ...       37    صفحه بعدی