X
تبلیغات
شیکسون

دکلمه های رضا پیربادیان

Email: pirbadian@gmail.com
جمعه 10 مهر‌ماه سال 1394

لینک کانال دکلمه های رضا پیربادیان در تلگرام

لینک  کانال دکلمه های رضا پیربادیان در تلگرام .

روی لینک کلیک کنید با موبایل وارد کانال میشوید و دکلمه ها را میشنوید

https://telegram.me/deklamehayepirbadian

یکشنبه 18 بهمن‌ماه سال 1394

دوستی-فریدون مشیری-دکلمه رضا پیربادیان


دل من دیر زمانی است که می پندارد :

« دوستی » نیز گلی است ؛

مثل نیلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظریفی دارد .

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان این ساقه نازک را

                       - دانسته-

                          بیازارد !

 

در زمینی که ضمیر من و توست ،

از نخستین دیدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هایی است که می افشانیم .

برگ و باری است که می رویانیم

آب و خورشید و نسیمش « مهر » است

 

گر بدانگونه که بایست به بار آید ،

زندگی را به دل‌انگیزترین چهره بیاراید .

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف ،

که تمنای وجودت همه او باشد و بس .

بی‌نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس .

 

زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .

 

در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز ،

عطر جان‌پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت .

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان

خرج می باید کرد .

رنج می باید برد .

دوست می باید داشت !

 

با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دل هامان را

                مالامال از یاری ، غمخواری

بسپاریم به هم

 

بسراییم به آواز بلند :

- شادی روی تو  !

                      ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

        عطر افشان

                   گلباران باد .


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

برچسب‌ها: فریدون مشیری، شعر نو
یکشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1394

مکبث -شکسپیر -ترجمه داریوش آشوری -دکلمه رضا پیربادیان

فردا و فردا و فردا، می خَزَد با گام های کوچک از روزی به روزی  تا که بسپارد به پایان رشته ی طومارِ هر دوران. و دیروزان و دیروزان کجا بوده است ما دیوانگان را جز نشانی از غباراندوده راهِ مرگ. فرو میر آی، اِی شَمعک، فرو میر، آی، که نباشد زندگانی هیچ اِلّا سایه ای لغزان و بازی هایِ بازی پیشه ای نادان که بازَد چندگاهی پُرخروش و جوش نقشی اَندرین میدان و آنگه هیچ. زندگی افسانه ای است کز لبِ شوریده مغزی گفته آید سر به سر خشم و خروش و غُرِّش و غوغا، لیک بی معنا.



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

چهارشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1394

میگویند..-سید علی صالحی -دکلمه رضا پیربادیان

می‌گویند هر کسی که رویا نبیند
باد می‌آید و یک طوری
اسمش را خط می‌زند
خوابهایش را خط می‌زند
بعد هم به او نمی‌گوید که اهلِ هوای بوسه را
کجا باید جُست...

می‌گویند ستاره‌ای که گاه
بالای بامِ خانه‌ی ما می‌آید
روحِ غمگینِ همان قاصدکی‌ست
که شبی از ترسِ باد
پشت به جنوب و رو به جایی دور
گذاشت و رفت و دیگر
به خواب هیچ بوته‌ای باز نیامد!!!

حالا هر شبِ خدا
هر کجای این منزلِ بی‌ماه وُ
این کوچه‌ی بی‌ستاره که باشم،
باز تا به یاد می‌آورم
که باد با خوابِ ماه و اسم ستاره چه کرد،
هی رو به همین چراغِ شکسته گریه می‌کنم
ترانه می‌خوانم
خواب می‌بینم
دروغ می‌گویم...

دروغ می‌گویم که هوایِ آنجا
جورِ دیگری خوش بود،
یا شبِ آنجا که عجیب علاقه
عجیبِ شوق و عجیبِ تماشا!!!




شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

برچسب‌ها: سید علی صالحی
یکشنبه 27 دی‌ماه سال 1394

ﻫﺴﺘﯽ ﺍﻣﺎ. ﮐﻤﺮﻧﮓ -فریبا وافی-دکلمه رضا پیربادیان


ﻫﺴﺘﯽ ﺍﻣﺎ. ﮐﻤﺮﻧﮓ !
ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﺍﻣﺎ ... ﺗﻠﺦ !
ﻣﺤﺒﺖ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺍﻣﺎ ... ﺳﺮﺩ !
ﭼﻪ ﺍﺟﺒﺎﺭﯾﺴﺖ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻣﻦ؟ !
ﮐﻤﻲ ﻋﻮﺽ ﺷﺪﻡ! ﺩﻳﺮﻳﺴﺖ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﻲ ﻫﺎ ﻏﻤﮕﻴﻦ ﻧﻤﻴﺸﻮﻡ ﺑﻪ ﮐﺴﻲ ﺗﮑﻴﻪ ﻧﻤﻴﮑﻨﻢ ﺍﺯ ﮐﺴﻲ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻣﺤﺒﺖ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺳﺮ ﺑﻪ ﺯﺍﻧﻮﻫﺎﻳﻢ ﻣﻴﮕﺬﺍﺭﻡ ﻭﺧﻮﺩﻡ ﺳﻨﮓ ﺻﺒﻮﺭ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﻴﺸﻮﻡ. . . ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻡ ﻳﮏ ﺷﺒﻪ . . . !!
کفشهایم را نده پابرهنه میروم تادرحریم تنهایی خود،با نگاه به تاول های پایم عبرت بگیرم...
من کجا...
عاشقی کجا...؟؟!!!
گاه یک حرف یک زمستان آدم را گرم نگه میدارد وگاه یک حرف یک عمر آدم را سرد میکند...
اگر مثل آدم خداحافظی کنی،
غصّه می خوری اما خیالت راحت است.

اما
جدایی بدون خداحافظی بد است
خیلی بد

یک دیدار ناتمام است
ذهن ناچار می شود هِی به عقب برگردد
و درست یک ذره مانده به آخر متوقف بشود...

انگار بروی به سینما و آخر فیلم را ندیده باشی!



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

سه‌شنبه 15 دی‌ماه سال 1394

شود فاش کسی آنچه میان من و توست-هوشنگ ابتهاج-دکلمه رضا پیربادیان

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر، نامه رسان من و  توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه‌ی عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش ار، نه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

این همه قصه‌ی فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه‌ی عقل
هرکجا نامه‌ی عشق است، نشان من و توست

سایه زآتشکده ماست فروغ مه مهر

وه از این آتش روشن که به جان من و توست




شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

برچسب‌ها: سایه، هوشنگ ابتهاج، غزل
چهارشنبه 9 دی‌ماه سال 1394

انهدام- نصرت رحمانی-دکلمه رضا پیربادیان

این روزها
اینگونه ام ،‌ببین:
دستم، چه کند پیش می رود،‌انگار
هر شعر باکره ای را سروده ام
پایم چه خسته می کشدم ،‌گوئی
کت بسته ا زخَم هر راه رفته ام
                                    تا زیر هرکجا

حتی شنوده ام
هربار شیون تیر خلاص را

 
ای دوست
این روزها
با هرکه دوست می شوم احساس می کنم
آنقدر د وست بوده ایم که دیگر
                                     وقت خیانت است


انبوه غم حریم و حرمت خود را
از دست داده است
دیریست هیچ کار ندارم
                            مانند یک وزیر

وقتی که هیچ کار نداری
تو هیچ کاره ای
من هیچ کاره ام : یعنی که شاعرم
گیرم از این کنایه هیچ نفهمی


این روزها
اینگونه ام :
فرهاد واره ای که تیشه ی خود را
                                           گم کرده است
آغاز انهدام چنین است
اینگونه بود آغاز انقراض سلسله ی مردان
یاران
وقتی صدای حادثه خوابید
برسنگ گور من بنویسید:
- یک جنگجو که نجنگید
                     اما ...، شکست خورد



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

برچسب‌ها: نصرت رحمانی، شعر نو
یکشنبه 6 دی‌ماه سال 1394

عشق وشادی را با تو می اغازم -غادة السمان-دکلمه رضا پیربادیان

عشق وشادی را با تو می اغازم
وتو را به پادشاهی قلمروخاطرات برمی گزینم
پادشاهی که در نداری دست وپا می زند
ورعیتش دلدادگان وگل ها وگنجشکانند
قسم به خون من وتو
به سلسله رازها
به اجاق عاشقان در دل دشت
قسم به دریا به ستاره ها در شب صاف بیابان
قسم به چای سرد شده در فرودگاه های وحشت
قسم به هر آن چه
دوست می دارم ونمی دارم
دوستت دارم


ترجمه موسی بیدج

شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

جمعه 4 دی‌ماه سال 1394

عاشق زنی مشو که میاندیشد-مارتا ریورا گاریدو-دکلمه رضا پیربادیان

عاشق زنی مشو

که می اندیشد،
که می داند،
که داناست،
که توان پرواز دارد،
به زنی که خود را باور دارد!
عاشق زنی مشو که
هنگام عشق ورزیدن، می‌خندد یا می‌گرید،
که قادر است جسمش را به روح بدل کند،
و از آن بیشتر،"عاشق شعر است"!
(اینان خطرناک‌ترین‌ها هستند)
و یا زنی که می‌تواند نیم ساعت مقابل یک نقاشی بایستد،
و یا که توان زیستن بدون موسیقی را ندارد!
عاشق زنی مشو که
پُر،
مفرح،
هشیار،
نافرمان
و جوابده است!
پیش نیاید که هرگز عاشق این چنین زنی شوی؛
چرا که وقتی عاشق زنی از این دست می‌شوی،
چه با تو بماند یا نه،
چه عاشق تو باشد یا نه،
از اینگونه زن
بازگشت به عقب، هرگز ممکن نیست!



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

سه‌شنبه 1 دی‌ماه سال 1394

همه هستی من ایه تاریکیست -فروغ فرخزاد-دکلمه رضا پیربادیان

همه هستی من ایه تاریکیست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این ایه ترا آه کشیدم آه
من در این ایه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتنک دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادرک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست
دل من
که به اندازه یک عشقست
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه یک پنجره می خوانند
آه ...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید
دستهایت را دوست میدارم
دستهایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آن را
از محله های کودکیم دزدیده ست
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که از مهمانی یک اینه بر میگردد
و بدینسانست
که کسی می میرد
و کسی می ماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد
من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

برچسب‌ها: فروغ فرخزاد، شعر نو
( تعداد کل: 339 )
   1       2       3       4       5       ...       34    صفحه بعدی