X
تبلیغات
صدر

دکلمه های رضا پیربادیان

Email: pirbadian@gmail.com
دوشنبه 2 شهریور‌ماه سال 1394

قاصدک-اخوان ثالث-دکلمه رضا پیربادیان

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی

 

انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند

 

قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب

 

قاصدک
هان،
ولی ... آخر ... ای وای
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی

 

راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟

 

قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

برچسب‌ها: اخوان، شعر نو
چهارشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1394

خانم ! اجازه هست که در قصّه ای جدید-حامد ابراهیم پور-دکلمه رضا پیربادیان

خانم ! اجازه هست که در قصّه ای جدید
تصمیمتان عوض شود و عاشقم شوید ؟ !

آخر تو هیچ وقت قدیمی نمی شوی
مانند آرزوی خرید لباس عید

آخر تو . . . بگذریم ، چه تغییر می کند ؟
اوضاع ما دو تا پس ازین مدّت مدید

آنروز ـ یادم است ـ زنِ دستهای تو
بد جور مردِ دست مرا کرد نا امید

هی نبض دستهای من آنروز می نشست
هی پلک چشمهای من آنروز می پرید

یادم نرفته است که در قاب عکسِ حوض
پوشیده بود عکس تو پیراهن سپید

یادم نرفته است که لبهای قرمزت

خون چکّه  چکّه چکّه شد از چاقویم چکید !

من فکر می کنم که تو را دفن کرده ام
در گوشه ی حیاط کنار درخت بید

من فکر می کنم که شبی سبز می شود
از خون چشم های سیاهت زنی جدید !

¨
آ‌ب و گلاب ، دسته گل صورتی و سرخ
امروز هم سلام ! زن لاغر سپید !

آیا اجازه هست در این قصّه ی جدید
تصمیمتان عوض شود و عاشقم شوید ؟



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

جمعه 23 مرداد‌ماه سال 1394

شده عشقت به کسی بیشتر از حد باشد-فریبا عباسی-دکلمه رضا پیربادیان

شده عشقت به کسی بیشتر از حد باشد

هرچه خوبی بکنی با دل تو بد باشد

تو به ایمان برسی اینکه کسی جز او نیست

او بر عکس تو به هرچیز مردد باشد

تو به هر در بزنی تا که به دست آوریش

و جوابش به تو یک عمر فقط رد باشد

بنشینی دو سه تا شعر بگویی که مگر

یکی از این همه شعری ،که بخواهد باشد

همه دلداده ترین فرد تو را بشناسند

او به دلسنگ ترین فرد زبانزد باشد

شده از نم نم باران دلت خیس شوی؟

دایما مشق تو آن مرد نیامد باشد؟

تو ندیدی که چه سخت است بیبینی عشقت

پیش چشمان تو با او که نباید؛باشد...

چه کنم با دل دیوانه که با این همه باز..

سعی دارد که به این عشق مقید باشد
...

بهتر این است که من هم بپذیرم آری

بپذیرم که محال است و باید باشد




شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

برچسب‌ها: فریبا عباسی، غزل جدید
یکشنبه 18 مرداد‌ماه سال 1394

ترانه فرانسوی "ترکم نکن" از ژاک برل-دکلمه رضا پیربادیان


Ne me quitte pas
Il faut oublier
Tout peut s’oublier
Qui s’enfuit déjà
Oublier le temps
Des malentendus
Et le temps perdu
A savoir comment
Oublier ces heures
Qui tuaient parfois
A coups de pourquoi
Le coeur du bonheur
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas

 

ترکم مکن
باید فراموش کرد
همه آنچه را که فراموش شدنی ست
و همه آنچه را که تا به امروز رخ داده است
و زمان هایی را که برای فهمیدن “چگونه”ها
به هدر دادیم
و ساعت هایی را که در آن
با ضربات ِ “چرا”ها
قلب خوشبختی را کشتیم
ترکم مکن
ترکم مکن
ترکم مکن
ترکم مکن


Moi je t’offrirai
Des perles de pluie
Venues de pays
Où il ne pleut pas
Je creuserai la terre
Jusqu’après ma mort
Pour couvrir ton corps
D’or et de lumière
Je ferai un domaine
Où l’amour sera roi
Où l’amour sera loi
Où tu seras reine
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas

 

من به تو مرواریدهای باران را
هدیه می دهم
هم آنها که از سرزمینی می آیند
که هرگز در آن بارانی نمی بارد
من زمین را تا لحظه مرگم
تا آن هنگام که تن تو را با طلا و نور بپوشانم
حفر خواهم کرد
من سرزمینی را خواهم ساخت
که در آن عشق، پادشاه است
که در آن عشق، قانون است
و تو ملکه اش
ترکم مکن
ترکم مکن
ترکم مکن
ترکم مکن
ترکم مکن


Je t’inventerai
Des mots insensés
Que tu comprendras
Je te parlerai
De ces amants-là
Qui ont vue deux fois
Leurs coeurs s’embraser
Je te raconterai
L’histoire de ce roi
Mort de n’avoir pas
Pu te rencontrer
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas

 

من واژگانی درک نشدنی
خلق خواهم کرد
واژگانی که تنها تو آنها را می فهمی
برایت از معشوقه هایی خواهم گفت
که زمانی از عشق گریختند
اما دیگر بار به سویش بازآمدند
برایت از پادشاهی خواهم گفت
که مرگ
به خاطر ندیدن تو
او را در بر گرفت
ترکم مکن
ترکم مکن
ترکم مکن
ترکم مکن


On a vu souvent
Rejaillir le feu
De l’ancien volcan
Qu’on croyait trop vieux
Il est paraît-il
Des terres brûlées
Donnant plus de blé
Qu’un meilleur avril
Et quand vient le soir
Pour qu’un ciel flamboie
Le rouge et le noir
Ne s’épousent-ils pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas

 

اغلب فوران دوباره آتشفشان های کهن را دیده ایم
هم آنها که پیش از آن
تصور می کردیم بسیار قدیمی اند
زمین های سوخته
حتی از بهترین فصل برداشت گندم
محصول بیشتری می دهند
و هنگامی که غروب فرا می رسد
در آسمان رخشنده
رنگ های سرخ و سیاه
هرگز با یکدیگر ترکیب نمی شوند
ترکم مکن
ترکم مکن
ترکم مکن
ترکم مکن
ترکم مکن


Je ne vais plus pleurer
Je ne vais plus parler
Je me cacherai là
A te regarder
Danser et sourire
Et à t’écouter
Chanter et puis rire
Laisse-moi devenir
L’ombre de ton ombre
L’ombre de ta main
L’ombre de ton chien
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas

 

دیگر نخواهم گریست
دیگر سخن نخواهم گفت
خود را مخفی خواهم کرد
آنجا که بتوانم تو را تماشا کنم
آنگاه که می رقصی و لبخند می زنی
و صدایت را بشنوم
آنگاه که آواز می خوانی و می خندی
بگذار تا
سایه ی سایه ات شوم
سایه ی دستت شوم
سایه سگت شوم
ترکم مکن
ترکم مکن
ترکم مکن

ترکم مکن



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان


جمعه 16 مرداد‌ماه سال 1394

توهم با من نمی مانی-شاعر ناشناس-دکلمه رضا پیربادیان

 توهم با من نمی مانی برو بگذار برگردم

 

دلم می خواست می شد با نگاهت قهر می کردم

 

برایت مینویسم آسمان ابریست دلتنگم

 

و من چندیست دارم با خودم با عشق می جنگم

 

اگر می شد برایت می نوشتم روزهایم را

 

و سهم چشمهایم را سکوتم را صدایم را

 

اگر می شد برای دیدنت دل دل نمی کردم

 

اگر می شد که افسار دلم را ول نمی کردم

 

دلم را می نشانم جای یک دلتنگی ساده

 

کنار اتفاقی که شبی ناخوانده افتاده

 

همیشه بت پرستم بت پرستی سخت وابسته

 

خدایش را رها کرده به چشمان تو دل بسته

 

توهم حرفی بزن چیزی بگو هرچند تکراری

 

بگو آیا هنوزم مثل سابق دوستم داری؟

 

خودم می دانم از چشمانت افتادم ولی این بار

 

بیا و خورده هایم را ز زیر دست و پا بردار





شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

 

شنبه 10 مرداد‌ماه سال 1394

بوسه های تو - گنجشککان پر گوی باغند-شاملو-دکلمه رضا پیربادیان

بوسه های تو
گنجشککان پر گوی باغند
و پستان هایت کندوی کوهستان هاست
و تنت
رازی ست جاودانه
که در خلوتی عظیم
با منش در میان می گذارند

تن تو آهنگی ست
و تن من کلمه ئی ست که در آن می نشیند
تا نغمه ئی در وجود اید :
سرودی که تداوم را می تپد

در نگاهت همه مهربانی هاست :
قاصدی که زندگی را خبر می دهد
و در سکوتت همه صداها :

فریادی که بودن را تجربه می کند



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان


برچسب‌ها: شاملو
چهارشنبه 7 مرداد‌ماه سال 1394

کافی است انار دلت ترک بخورد-عرفان نظرآهاری-دکلمه رضا پیربادیان

لیلی زیر درخت انار نشست

درخت انار عاشق شد
گل داد… سرخ سرخ
گل ها انار شد… داغ داغ

هر اناری هزار تا دانه داشت

دانه ها عاشق بودند
دانه ها توی انار جا نمی شدند
انار کوچک بود…

دانه ها ترکیدند… انار ترک برداشت

خون انار روی دست لیلی چکید
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید
مجنون به لیلی اش رسید

خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود
کافی است انار دلت ترک بخورد


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان


پنج‌شنبه 1 مرداد‌ماه سال 1394

سه تارم ، راست میگوید- محسن مهرپرور-دکلمه رضا پیربادیان

سه تارم ، راست میگوید ، کمی ناکوک و بد حالم

مخالف میزنم ، زیرا ، مخالف گشته اقبالم

دلم می خواهد امشب را در آوایش رها باشم

ولی افسوس دلتنگم ، ولی افسوس بی بالم

اسیر اشک نافرمان ، اسیر بغض حرمانم

گلو را می فشارد دل ، پر از قیلم ، پر از قالم

نه آهی و نه سودایی ، نه شوری و نه غوغایی

دل آرایی ندارم تا که پرسد حال و احوالم

به دامان تو افتادم ولی دامن کشی کردی

خدایا عاشقی کن تا ...بفهمی از چه مینالم



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

دوشنبه 29 تیر‌ماه سال 1394

با همه خوبم من اما با شما، خب بیشتر -فاطمه سادات مظلومی-دکلمه رضا پیربادیان

با همه خوبم من اما با شما، خب بیشتر ..
دوستم داری ولیکن من تو را، خب بیشتر ..

لحظه ای مال منی و "تو" خطابت می کنم
گرچه سعی ام بوده تا گویم: "شما" خب بیشتر ..

جور دیگر می شود هر کس ببیند ماه را
عاقلان دیوانه و دیوانه ها، خب بیشتر!

"غیر معمولی ست رفتار من و شک کرده اند"
اهل خانه، دوستان آشنا خب بیشتر ..

اشک های بی هوا، بعضا سکوت بی دلیل ..

شعر اما می کند رسوا مرا، خب بیشتر




شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

برچسب‌ها: غزل جدید
جمعه 26 تیر‌ماه سال 1394

عشقت بمن آموخت-نزار قبانی-دکلمه رضا پیربادیان

عشقت اندوه را به من آموخت

و من قرن‌ها در انتظارِ زنی بودم که اندوهگینم سازد!
زنی که میان بازوانش چونان گنجشکی بگریمُ
او تکه تکه‌هایم را چون پاره‌های بلوری شکسته گِرد آورَد!

عشقت بدترین عادات را به من آموخت! بانوی من!
به من آموخت شبانه هزار بار فال قهوه بگیرم،
دست به دامن جادو شومُ با فالگیرها بجوشم!

عشقت به من آموخت که خانه‌ام را ترک کنم،
در پیاده روها پرسه زنمُ
چهره‌ات را در قطرات بارانُ نورِ چراغ ماشین‌ها بجویم!
ردِ لباسهایت را در لباس غریبه‌ها بگیرمُ
تصویرِ تو را در تابلوهای تبلیغاتی جستجو کنم!

عشقت به من آموخت، که ساعتها در پیِ گیسوان تو بگردم...
ـ گیسوانی که دخترانِ کولی در حسرتِ آن می‌سوزند! ـ
در پِیِ چهره وُ صدایی
که تمام چهره‌ها وُ صداهاست!

عشقت مرا به شهر اندوه برد! ـ بانوی من! ـ
و من از آن پیشتر هرگز به آن شهر نرفته بودم!
نمی‌دانستم اشکها کسی هستند
و انسان ـ بی‌اندوه ـ تنها سایه‌ای از انسان است!

عشقت به من آموخت که چونان پسرکی رفتار کنم:
چهره‌ات را با گچ بر دیوارها نقاشی کنم،
بر بادبانِ زورقِ ماهیگیرانُ
بر ناقوسُ صلیبِ کلیساها...

عشقت به من آموخت که عشق، زمان را دگرگون می‌کند!
و آن هنگام که عاشق می‌شوم زمین از گردش باز می‌ایستد!
عشقت بی‌دلیلی‌ها را به من آموخت!

پس من افسانه‌های کودکان را خواندم
و در قلعه‌ی قصه‌ها قدم نهادمُ
به رؤیا دیدم دخترِ شاهِ پریان از آنِ من است!
با چشم‌هایش، صافتر از آبِ یک دریاچه!
لب‌هایش، خواستنی‌تر از شکوفه‌های انار...

به رؤیا دیدم که او را دزدیده‌ام همچون یک شوالیه
و گردنبندی از مرواریدُ مرجانش پیشکش کرده‌ام!
عشقت جنون را به من آموخت
و گُذرانِ زندگی بی آمدنِ دخترِ شاهِ پریان را!

عشقت به من آموخت تو را در همه چیزی جستجو کنم
و دوست بدارم درختِ عریانِ زمستان را،
برگ‌های خشکِ خزان را وُ باد را وُ باران را
و کافه‌ی کوچکی را که عصرها در آن قهوه می‌نوشیدیم!

عشقت پناه بردن به کافه‌ها را به من آموخت
و پناه بردن به هتل‌های بینامُ کلیساهای گمنام را!

عشقت مرا آموخت
که اندوهِ غربتیان در شب چند برابر می‌شود!
به من آموخت بیروت را چونان زنی بشناسم، ظالمُ هوس‌انگیز...
که هر غروب زیباترین جامه‌هایش را میپوشد،
بر سینه‌اش عطر می‌پاشد
تا به دیدار ماهیگیرانُ شاهزاده‌ها برود!

عشقت گریستنِ بی اشک را به من آموخت
و نشانم داد که اندوه
چونان پسرکی بی‌پا
در پس‌کوچه‌های رُشِه وُ حَمرا می‌آرامد!

عشقت اندوه را به من آموخت
و من قرنها در انتظارِ زنی بودم که اندوهگینم سازد!
زنی که میانِ بازوانش چونان گنجشکی بگریمُ
او تکه تکه‌هایم را
چون پاره‌های بلوری شکسته گِرد آورَد!

 

ترجمه یغما گلروویی



شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان

برچسب‌ها: نزار قبانی، شعر خارجی
( تعداد کل: 305 )
   1       2       3       4       5       ...       31    صفحه بعدی