چندان که هیاهوی سبزِ بهاری دیگر-شاملو-دکلمه رضا پیربادیان (احمد شاملو)
چندان که هیاهوی سبزِ بهاری دیگر
از فراسوی هفتهها به گوش آمد،
با برفِ کهنه
که میرفت
از مرگ
من
سخن گفتم.
و چندان که قافله دررسید و بار افکند
و به هر کجا
بر دشت
از گیلاس بُنان
آتشی عطر افشان برافروخت،
با آتشدانِ باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
□
غبار آلود و خسته
از راهِ درازِ خویش
تابستانِ پیر
چون فراز آمد
در سایهگاهِ دیوار
به سنگینی
یله داد
و کودکان
شادی کنان
گِرد بر گِردش ایستادند
تا به رسمِ دیرین
خورجینِ کهنه را
گره بگشاید
و جیب و دامنِ ایشان را همه
از گوجهی سبز و
سیبِ سُرخ و
گردوی تازه بیاکَنَد.
پس
من مرگِ خویشتن را رازی کردم و
او را
محرمِ رازی؛
و با او
از مرگ
من
سخن گفتم.
و با پیچک
که بهارخوابِ هر خانه را
استادانه
تجیری کرده بود،
و با عطش
که چهرهی هر آبشارِ کوچک
از آن
آرایهای دیگرگونه داشت
از مرگ
من
سخن گفتم.
به هنگامِ خزان
از آن
با چاه
سخن گفتم،
و با ماهیانِ خُردِ کاریز
که گفت و شنودِ جاودانهشان را
آوازی نیست،
و با زنبورِ زرّینی
که جنگل را به تاراج می بُرد
و عسل فروشِ پیر را
میپنداشت
که بازگشتِ او را
انتظاری میکشد.
و از آن با برگِ آخرین سخن گفتم
که پنجهی خشکش
نومیدانه
دستاویزی میجُست
در فضایی
که بیرحمانه
تهی بود.
□
و چندان که خِش خِشِ سپیدِ زمستانی دیگر
از فراسوی هفتههای نزدیک
به گوش آمد
و سَمور و قُمری
آسیمه سر
از لانه و آشیانهی خویش
سر کشیدند،
با آخرین پروانهی باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
□
من مرگِ خویشتن را
با فصلها در میان نهادم و
با فصلی که میگذشت؛
من مرگِ خویشتن را
با برفها در میان نهادم و
با برفی که مینشست؛
با پرنده ها و
با هر پرنده که در برف
در جُستجوی چینهای بود.
با کاریز و
با ماهیانِ خاموشی.
□
من مرگِ خویشتن را با دیواری در میان نهادم
که صدای مرا
به جانبِ من
باز پس نمیفرستاد.
چرا که میبایست
تا مرگِ خویشتن را
من
نیز
از خود
نهان کنم.
شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان










